انجمن های تفریحی ، سرگرمی ، رمان . کتاب . گرافیک ، عکس ُسامانه پیامک 98 پاتوق   

تابلو اعلانات
موضوع  اخبار مهم سایت          موضوع  معرفی اعضای جدید          موضوع  پیشنهادات و انتقادات کاربران          موضوع  پرسش پاسخ در مورد نحوه کار با سایت

1 - در تاپیک ها و دیگر قسمت های این انجمن فقط فارسی تایپ نمایید . نوشته های فنگلیش حذف خواهد شد .
2 - لطفا از ایجاد تاپیک های مغایر با قوانین سایت خودداری نمایید .
3 - از ایجاد تاپیک های خلاف قوانین جمهوری اسلامی ایران خودداری نمایید . این تاپیک ها حذف خواهد شد .
4 - در صورت وجود هر گونه مشکل و یا سوال مدیران انجمن را مطلع سازید .

آخرین ارسال های تالار

بازگشت   انجمن های تفریحی ، سرگرمی ، رمان . کتاب . گرافیک ، عکس > وبلاگ ها > Alireza

امتیازات : 2 رأی , میانگین 5.00

داستان کامل خسرو و شیرین نظامی* به نثر 1

ثبت "داستان کامل خسرو و شیرین نظامی* به نثر 1" در yahoo ثبت "داستان کامل خسرو و شیرین نظامی* به نثر 1" در FaceBook ثبت "داستان کامل خسرو و شیرین نظامی* به نثر 1" در bala ثبت "داستان کامل خسرو و شیرین نظامی* به نثر 1" در Cloob ثبت "داستان کامل خسرو و شیرین نظامی* به نثر 1" در Digg ثبت "داستان کامل خسرو و شیرین نظامی* به نثر 1" در Donbaleh ثبت "داستان کامل خسرو و شیرین نظامی* به نثر 1" در FriendFeed ثبت "داستان کامل خسرو و شیرین نظامی* به نثر 1" در Twitter ثبت "داستان کامل خسرو و شیرین نظامی* به نثر 1" در Google
ارسال شده ۱۳۸۹-۰۷-۳۰ در ۰۵:۱۴ بعد از ظهر توسط Alireza

هرمز پادشاه ایران، صاحب پسری می**شود و نام او را پرویز می*نهد. پرویز در جوانی علی رغم دادگستری پدرمرتكب تجاوز به حقوق مردم می*شود. او كه با یاران خود برای تفرج به خارج از شهر رفته، شب هنگام در خانه ی یك روستایی بساط عیش و نوش برپا می*كند و بانگ ساز و آوازشان در فضای ده طنین انداز می*گردد. حتی غلام و اسب او نیز از این تعدی بی نصیب نمی*مانند.
هنگامی* كه هرمز از این ماجرا آگاه می*شود، بدون در نظر گرفتن رابطه*ی پدر – فرزندی عدالت را اجرا می*كند: اسب خسرو را می*كشد؛ غلام او را به صاحب باغی كه دارایی*اش تجاوز شده بود، می*بخشد و تخت خسرو نیز از آن صاحب خانه*ی روستایی می*شود. خسرو نیز با شفاعت پیران از سوی پدر، بخشیده می*شود. پس از این ماجرا، خسرو، انوشیروان- نیای خود را- در خواب می*بیند. انوشیروان به او مژده می*دهد كه چون در ازای اجرای عدالت از سوی پدر، خشمگین نشده و به منزله*ی عذرخواهی نزد هرمز رفته، به جای آنچه از دست داده، موهبت*هایی به دست خواهد آوردكه بسیار ارزشمندتر می*باشند: دلارامی *زیبا، اسبی شبدیز نام، تختی با شكوه و نوازنده ای به نام باربد.
مدتی از این جریان می*گذرد تا اینكه ندیم خاص او – شاپور- به دنبال وصف شكوه و جمال ملكه*ای كه بر سرزمین ارّان حكومت می*كند، سخن را به برادرزاده*ی او، شیرین، می*كشاند. سپس شروع به توصیف زیبایی*های بی حد او می*نماید، آنچنان كه دل هر شنونده*ای را اسیر این تصویر خیالی می*كرد. حتی اسب این زیبارو نیز یگانه و بی همتاست. سخنان شاپور، پرنده*ی عشق را در درون خسرو به تكاپو وامی*دارد و خواهان این پری سیما می*شود و شاپور را در طلب شیرین به ارّان می*فرستد. هنگامی* كه شاپور به زادگاه شیرین می*رسد، در دیری اقامت می*كند و به واسطه*ی ساكنان آن دیر از آمدن شیرین و یارانش به دامنه*ی كوهی در همان نزدیكی آگاه می*شود. پس تصویری از خسرو می*كشد و آن را بر درختی در آن حوالی می*زند. شیرین را در حین عیش و نوش می*بیند و دستور می*دهد تا آن نقش را برای او بیاورند. شیرین آنچنان مجذوب این نقاشی می*شود كه خدمتكارانش از ترس گرفتار شدن او، آن تصویر را از بین می*برند و نابودی آن را به دیوان نسبت می*دهند و به بهانه ی اینكه آن بیشه، سرزمین پریان است، از آنجا رخت برمی*بندند و به مكانی دیگر می*روند اما در آنجا نیز شیرین دوباره تصویر خسرو را كه شاپور نقاشی كرده بود، می*بیند و از خود بیخود می*شود. وقتی دستور آوردن آن تصویر را می*دهد، یارانش آن را پنهان كرده و باز هم پریان را در این كار دخیل می*دانند و رخت سفر می*بندند. در اقامتگاه جدید، باز هم تصویر خسرو، شیرین را مجذوب خود می*كند و این بار شیرین شخصاً به سوی نقش رفته و آن را برمی*دارد و چنان شیفته*ی خسرو می*شود كه برای به دست آوردن ردّ و نشانی از او، از هر رهگذری سراغ او را می*گیرد؛ اما هیچ نمی*یابد. در این هنگام شاپور كه در كسوت مغان رفته از آنجا می*گذرد. شیرین او را می*خواند تا مگر نشانی از نام و جایگاه آن تصویر به او بگوید. شاپور هم در خلوتی كه با شیرین داشت پرده از این راز برمی*گشاید و نام و نشان خسرو و داستان دلدادگی او به شیرین را بیان می*كند و همان گونه كه با سخن افسونگر خود، خسرو را در دام عشق شیرین گرفتار كرده، مرغ دل شیرین را هم به سوی خسرو به پرواز درمی*آورد. شیرین كه در اندیشه ی رفتن به مدائن است، انگشتری را به عنوان نشان از شاپور می*گیرد تا بدان وسیله به حرمسرای خسرو راه یابد. شیرین كه دیگر در عشق روی دلداده*ی نادیده گرفتار شده بود، سحرگاهان بر شبدیز می*نشیند و به سوی مدائن می*تازد.

از سوی دیگر خسرو كه مورد خشم پدر قرار گرفته به نصیحت بزرگ امید، قصد ترك مدائن می*كند. قبل از سفر به اهل حرمسرای خود سفارش می*كند كه اگر شیرین به مدائن آمد، در حق او نهایت خدمت و مهمان نوازی را رعایت كنند و خود با جمعی از غلامانش راه ارّان را در پیش می*گیرد.
در بین راه كه شیرین خسته از رنج سفر در چشمه*ای تن خود را می*شوید، متوجه حضور خسرو می*شود. هر دو كه با یك نگاه به یكدیگر دل می*بندند، به امید رسیدن به یاری زیباتر، از این عشق چشم می*پوشند. خسرو به امید شاهزاده*ای كه در ارّان در انتظار اوست و شیرین به یاد صاحب تصویری كه در كاخ خود روزگار را با عشق او می*گذراند.

شیرین پس از طی مسافت طولانی به مدائن رسید؛ اما اثری از خسرو نبود. كنیزان، او را در كاخ جای داده و آنچنان كه خسرو سفارش كرده بود در پذیرایی از او می*كوشیدند. شیرین كه از رفتن خسرو به اران آگاه شد، بسیار حسرت خورد. رقیبان به واسطه*ی حسادتی كه نسبت به شیرین داشتند، او را در كوهستانی بد آب و هوا مسكن دادند و شیرین در این مدت تنها با غم عشق خسرو زندگی می*كرد. از سوی دیگر تقدیر نیز خسرو را در كاخی مقیم كرده بود كه روزگاری شیرین در آن می*خرامید و صدای دل انگیزش در فضای آن می*پیچید. اما دیگر نه از صدای گام*های شیرین خبری بود و نه از نوای سحرانگیزش. شاپور خسرو را از رفتن شیرین به مدائن آگاه می*كند و از شاه دستور می*گیرد كه به مدائن رفته و شیرین را با خود نزد خسرو بیاورد. شاپور این بار نیز به فرمان خسرو گردن می*نهد و شیرین را در حالی كه در آن كوهستان بد آب و هوا به سر می*برد، نزد خسرو به اران آورد. هنوز شیرین به درگاه نرسیده كه خبر مرگ هرمز كام او را تلخ می*كند. به دنبال شنیدن این خبر، شاه جوان عزم مدائن می*كند تا به جای پدر بر تخت سلطنت تكیه زند. دگر باره شیرین قدم در قصر می*نهد به امید اینكه روی دلداده*ی خود را ببیند؛ اما باز هم ناامید می*شود
ارسال شده در دسته بندی نشده
نمایش ها 393 نظرات 5 ویرایش برچسب ها ارسال این پست بوسیله ایمیل
« Prev     اصلى     بعدی »
تعداد نظرات 5

نظرات

  1. نظر قدیمی
    cupid آواتار ها
    علی خیلی قشنگ بود! من قبلا شعرش رو خونده بودم ولی نثرش یه چیز دیگه است! زود باش بقیه اش رو بذار که منتظرم!
    permalink
    ارسال شده ۱۳۸۹-۰۷-۳۰ در ۰۶:۳۶ بعد از ظهر توسط cupid cupid آنلاین نیست.
  2. نظر قدیمی
    Yas آواتار ها
    مرسی علیرضا جان ...
    permalink
    ارسال شده ۱۳۸۹-۰۷-۳۰ در ۰۷:۵۳ بعد از ظهر توسط Yas Yas آنلاین نیست.
  3. نظر قدیمی
    vorojak آواتار ها
    علیرضا خیلی قشنگ بود میسی عسیسم
    permalink
    ارسال شده ۱۳۸۹-۰۷-۳۰ در ۱۱:۲۵ بعد از ظهر توسط vorojak vorojak آنلاین نیست.
  4. نظر قدیمی
    Shery آواتار ها
    مرسی علی...حالا دیگه داستانه منو میزاری همه بخونن؟
    permalink
    ارسال شده ۱۳۸۹-۱۲-۲۲ در ۰۴:۰۶ بعد از ظهر توسط Shery Shery آنلاین نیست.
  5. نظر قدیمی
    sare آواتار ها
    دستت درد نکنه علیرضا جان.کی بقیشو میذاری؟خیلی قشنگ بو د خیلی خیلی خیلی.
    permalink
    ارسال شده ۱۳۹۰-۰۸-۳ در ۰۵:۵۲ بعد از ظهر توسط sare sare آنلاین نیست.
 



در گوگل محبـوب کنید :