داستان کامل خسرو و شیرین نظامی* به نثر 1
ارسال شده ۱۳۸۹-۰۷-۳۰ در ۰۵:۱۴ بعد از ظهر توسط Alireza
هرمز پادشاه ایران، صاحب پسری می**شود و نام او را پرویز می*نهد. پرویز در جوانی علی رغم دادگستری پدرمرتكب تجاوز به حقوق مردم می*شود. او كه با یاران خود برای تفرج به خارج از شهر رفته، شب هنگام در خانه ی یك روستایی بساط عیش و نوش برپا می*كند و بانگ ساز و آوازشان در فضای ده طنین انداز می*گردد. حتی غلام و اسب او نیز از این تعدی بی نصیب نمی*مانند.
هنگامی* كه هرمز از این ماجرا آگاه می*شود، بدون در نظر گرفتن رابطه*ی پدر – فرزندی عدالت را اجرا می*كند: اسب خسرو را می*كشد؛ غلام او را به صاحب باغی كه دارایی*اش تجاوز شده بود، می*بخشد و تخت خسرو نیز از آن صاحب خانه*ی روستایی می*شود. خسرو نیز با شفاعت پیران از سوی پدر، بخشیده می*شود. پس از این ماجرا، خسرو، انوشیروان- نیای خود را- در خواب می*بیند. انوشیروان به او مژده می*دهد كه چون در ازای اجرای عدالت از سوی پدر، خشمگین نشده و به منزله*ی عذرخواهی نزد هرمز رفته، به جای آنچه از دست داده، موهبت*هایی به دست خواهد آوردكه بسیار ارزشمندتر می*باشند: دلارامی *زیبا، اسبی شبدیز نام، تختی با شكوه و نوازنده ای به نام باربد. مدتی از این جریان می*گذرد تا اینكه ندیم خاص او – شاپور- به دنبال وصف شكوه و جمال ملكه*ای كه بر سرزمین ارّان حكومت می*كند، سخن را به برادرزاده*ی او، شیرین، می*كشاند. سپس شروع به توصیف زیبایی*های بی حد او می*نماید، آنچنان كه دل هر شنونده*ای را اسیر این تصویر خیالی می*كرد. حتی اسب این زیبارو نیز یگانه و بی همتاست. سخنان شاپور، پرنده*ی عشق را در درون خسرو به تكاپو وامی*دارد و خواهان این پری سیما می*شود و شاپور را در طلب شیرین به ارّان می*فرستد. هنگامی* كه شاپور به زادگاه شیرین می*رسد، در دیری اقامت می*كند و به واسطه*ی ساكنان آن دیر از آمدن شیرین و یارانش به دامنه*ی كوهی در همان نزدیكی آگاه می*شود. پس تصویری از خسرو می*كشد و آن را بر درختی در آن حوالی می*زند. شیرین را در حین عیش و نوش می*بیند و دستور می*دهد تا آن نقش را برای او بیاورند. شیرین آنچنان مجذوب این نقاشی می*شود كه خدمتكارانش از ترس گرفتار شدن او، آن تصویر را از بین می*برند و نابودی آن را به دیوان نسبت می*دهند و به بهانه ی اینكه آن بیشه، سرزمین پریان است، از آنجا رخت برمی*بندند و به مكانی دیگر می*روند اما در آنجا نیز شیرین دوباره تصویر خسرو را كه شاپور نقاشی كرده بود، می*بیند و از خود بیخود می*شود. وقتی دستور آوردن آن تصویر را می*دهد، یارانش آن را پنهان كرده و باز هم پریان را در این كار دخیل می*دانند و رخت سفر می*بندند. در اقامتگاه جدید، باز هم تصویر خسرو، شیرین را مجذوب خود می*كند و این بار شیرین شخصاً به سوی نقش رفته و آن را برمی*دارد و چنان شیفته*ی خسرو می*شود كه برای به دست آوردن ردّ و نشانی از او، از هر رهگذری سراغ او را می*گیرد؛ اما هیچ نمی*یابد. در این هنگام شاپور كه در كسوت مغان رفته از آنجا می*گذرد. شیرین او را می*خواند تا مگر نشانی از نام و جایگاه آن تصویر به او بگوید. شاپور هم در خلوتی كه با شیرین داشت پرده از این راز برمی*گشاید و نام و نشان خسرو و داستان دلدادگی او به شیرین را بیان می*كند و همان گونه كه با سخن افسونگر خود، خسرو را در دام عشق شیرین گرفتار كرده، مرغ دل شیرین را هم به سوی خسرو به پرواز درمی*آورد. شیرین كه در اندیشه ی رفتن به مدائن است، انگشتری را به عنوان نشان از شاپور می*گیرد تا بدان وسیله به حرمسرای خسرو راه یابد. شیرین كه دیگر در عشق روی دلداده*ی نادیده گرفتار شده بود، سحرگاهان بر شبدیز می*نشیند و به سوی مدائن می*تازد.
از سوی دیگر خسرو كه مورد خشم پدر قرار گرفته به نصیحت بزرگ امید، قصد ترك مدائن می*كند. قبل از سفر به اهل حرمسرای خود سفارش می*كند كه اگر شیرین به مدائن آمد، در حق او نهایت خدمت و مهمان نوازی را رعایت كنند و خود با جمعی از غلامانش راه ارّان را در پیش می*گیرد.
در بین راه كه شیرین خسته از رنج سفر در چشمه*ای تن خود را می*شوید، متوجه حضور خسرو می*شود. هر دو كه با یك نگاه به یكدیگر دل می*بندند، به امید رسیدن به یاری زیباتر، از این عشق چشم می*پوشند. خسرو به امید شاهزاده*ای كه در ارّان در انتظار اوست و شیرین به یاد صاحب تصویری كه در كاخ خود روزگار را با عشق او می*گذراند.
شیرین پس از طی مسافت طولانی به مدائن رسید؛ اما اثری از خسرو نبود. كنیزان، او را در كاخ جای داده و آنچنان كه خسرو سفارش كرده بود در پذیرایی از او می*كوشیدند. شیرین كه از رفتن خسرو به اران آگاه شد، بسیار حسرت خورد. رقیبان به واسطه*ی حسادتی كه نسبت به شیرین داشتند، او را در كوهستانی بد آب و هوا مسكن دادند و شیرین در این مدت تنها با غم عشق خسرو زندگی می*كرد. از سوی دیگر تقدیر نیز خسرو را در كاخی مقیم كرده بود كه روزگاری شیرین در آن می*خرامید و صدای دل انگیزش در فضای آن می*پیچید. اما دیگر نه از صدای گام*های شیرین خبری بود و نه از نوای سحرانگیزش. شاپور خسرو را از رفتن شیرین به مدائن آگاه می*كند و از شاه دستور می*گیرد كه به مدائن رفته و شیرین را با خود نزد خسرو بیاورد. شاپور این بار نیز به فرمان خسرو گردن می*نهد و شیرین را در حالی كه در آن كوهستان بد آب و هوا به سر می*برد، نزد خسرو به اران آورد. هنوز شیرین به درگاه نرسیده كه خبر مرگ هرمز كام او را تلخ می*كند. به دنبال شنیدن این خبر، شاه جوان عزم مدائن می*كند تا به جای پدر بر تخت سلطنت تكیه زند. دگر باره شیرین قدم در قصر می*نهد به امید اینكه روی دلداده*ی خود را ببیند؛ اما باز هم ناامید می*شود
هنگامی* كه هرمز از این ماجرا آگاه می*شود، بدون در نظر گرفتن رابطه*ی پدر – فرزندی عدالت را اجرا می*كند: اسب خسرو را می*كشد؛ غلام او را به صاحب باغی كه دارایی*اش تجاوز شده بود، می*بخشد و تخت خسرو نیز از آن صاحب خانه*ی روستایی می*شود. خسرو نیز با شفاعت پیران از سوی پدر، بخشیده می*شود. پس از این ماجرا، خسرو، انوشیروان- نیای خود را- در خواب می*بیند. انوشیروان به او مژده می*دهد كه چون در ازای اجرای عدالت از سوی پدر، خشمگین نشده و به منزله*ی عذرخواهی نزد هرمز رفته، به جای آنچه از دست داده، موهبت*هایی به دست خواهد آوردكه بسیار ارزشمندتر می*باشند: دلارامی *زیبا، اسبی شبدیز نام، تختی با شكوه و نوازنده ای به نام باربد. مدتی از این جریان می*گذرد تا اینكه ندیم خاص او – شاپور- به دنبال وصف شكوه و جمال ملكه*ای كه بر سرزمین ارّان حكومت می*كند، سخن را به برادرزاده*ی او، شیرین، می*كشاند. سپس شروع به توصیف زیبایی*های بی حد او می*نماید، آنچنان كه دل هر شنونده*ای را اسیر این تصویر خیالی می*كرد. حتی اسب این زیبارو نیز یگانه و بی همتاست. سخنان شاپور، پرنده*ی عشق را در درون خسرو به تكاپو وامی*دارد و خواهان این پری سیما می*شود و شاپور را در طلب شیرین به ارّان می*فرستد. هنگامی* كه شاپور به زادگاه شیرین می*رسد، در دیری اقامت می*كند و به واسطه*ی ساكنان آن دیر از آمدن شیرین و یارانش به دامنه*ی كوهی در همان نزدیكی آگاه می*شود. پس تصویری از خسرو می*كشد و آن را بر درختی در آن حوالی می*زند. شیرین را در حین عیش و نوش می*بیند و دستور می*دهد تا آن نقش را برای او بیاورند. شیرین آنچنان مجذوب این نقاشی می*شود كه خدمتكارانش از ترس گرفتار شدن او، آن تصویر را از بین می*برند و نابودی آن را به دیوان نسبت می*دهند و به بهانه ی اینكه آن بیشه، سرزمین پریان است، از آنجا رخت برمی*بندند و به مكانی دیگر می*روند اما در آنجا نیز شیرین دوباره تصویر خسرو را كه شاپور نقاشی كرده بود، می*بیند و از خود بیخود می*شود. وقتی دستور آوردن آن تصویر را می*دهد، یارانش آن را پنهان كرده و باز هم پریان را در این كار دخیل می*دانند و رخت سفر می*بندند. در اقامتگاه جدید، باز هم تصویر خسرو، شیرین را مجذوب خود می*كند و این بار شیرین شخصاً به سوی نقش رفته و آن را برمی*دارد و چنان شیفته*ی خسرو می*شود كه برای به دست آوردن ردّ و نشانی از او، از هر رهگذری سراغ او را می*گیرد؛ اما هیچ نمی*یابد. در این هنگام شاپور كه در كسوت مغان رفته از آنجا می*گذرد. شیرین او را می*خواند تا مگر نشانی از نام و جایگاه آن تصویر به او بگوید. شاپور هم در خلوتی كه با شیرین داشت پرده از این راز برمی*گشاید و نام و نشان خسرو و داستان دلدادگی او به شیرین را بیان می*كند و همان گونه كه با سخن افسونگر خود، خسرو را در دام عشق شیرین گرفتار كرده، مرغ دل شیرین را هم به سوی خسرو به پرواز درمی*آورد. شیرین كه در اندیشه ی رفتن به مدائن است، انگشتری را به عنوان نشان از شاپور می*گیرد تا بدان وسیله به حرمسرای خسرو راه یابد. شیرین كه دیگر در عشق روی دلداده*ی نادیده گرفتار شده بود، سحرگاهان بر شبدیز می*نشیند و به سوی مدائن می*تازد.
از سوی دیگر خسرو كه مورد خشم پدر قرار گرفته به نصیحت بزرگ امید، قصد ترك مدائن می*كند. قبل از سفر به اهل حرمسرای خود سفارش می*كند كه اگر شیرین به مدائن آمد، در حق او نهایت خدمت و مهمان نوازی را رعایت كنند و خود با جمعی از غلامانش راه ارّان را در پیش می*گیرد.
در بین راه كه شیرین خسته از رنج سفر در چشمه*ای تن خود را می*شوید، متوجه حضور خسرو می*شود. هر دو كه با یك نگاه به یكدیگر دل می*بندند، به امید رسیدن به یاری زیباتر، از این عشق چشم می*پوشند. خسرو به امید شاهزاده*ای كه در ارّان در انتظار اوست و شیرین به یاد صاحب تصویری كه در كاخ خود روزگار را با عشق او می*گذراند.
شیرین پس از طی مسافت طولانی به مدائن رسید؛ اما اثری از خسرو نبود. كنیزان، او را در كاخ جای داده و آنچنان كه خسرو سفارش كرده بود در پذیرایی از او می*كوشیدند. شیرین كه از رفتن خسرو به اران آگاه شد، بسیار حسرت خورد. رقیبان به واسطه*ی حسادتی كه نسبت به شیرین داشتند، او را در كوهستانی بد آب و هوا مسكن دادند و شیرین در این مدت تنها با غم عشق خسرو زندگی می*كرد. از سوی دیگر تقدیر نیز خسرو را در كاخی مقیم كرده بود كه روزگاری شیرین در آن می*خرامید و صدای دل انگیزش در فضای آن می*پیچید. اما دیگر نه از صدای گام*های شیرین خبری بود و نه از نوای سحرانگیزش. شاپور خسرو را از رفتن شیرین به مدائن آگاه می*كند و از شاه دستور می*گیرد كه به مدائن رفته و شیرین را با خود نزد خسرو بیاورد. شاپور این بار نیز به فرمان خسرو گردن می*نهد و شیرین را در حالی كه در آن كوهستان بد آب و هوا به سر می*برد، نزد خسرو به اران آورد. هنوز شیرین به درگاه نرسیده كه خبر مرگ هرمز كام او را تلخ می*كند. به دنبال شنیدن این خبر، شاه جوان عزم مدائن می*كند تا به جای پدر بر تخت سلطنت تكیه زند. دگر باره شیرین قدم در قصر می*نهد به امید اینكه روی دلداده*ی خود را ببیند؛ اما باز هم ناامید می*شود
تعداد نظرات 5
نظرات
-
ارسال شده ۱۳۸۹-۰۷-۳۰ در ۰۶:۳۶ بعد از ظهر توسط cupid
-
ارسال شده ۱۳۸۹-۰۷-۳۰ در ۰۷:۵۳ بعد از ظهر توسط Yas
-
ارسال شده ۱۳۸۹-۰۷-۳۰ در ۱۱:۲۵ بعد از ظهر توسط vorojak
-
ارسال شده ۱۳۸۹-۱۲-۲۲ در ۰۴:۰۶ بعد از ظهر توسط Shery
-
ارسال شده ۱۳۹۰-۰۸-۳ در ۰۵:۵۲ بعد از ظهر توسط sare


















