![]() tara
|
تاریخ و زمان آخرین فعالیت درسایت: ۱۳۹۰-۰۷-۲۵
درباره من
- درباره tara
- درباره شما :
- مسلمون نیستم ، دین من وجدان منه
- محل سکونت :
- خانه آنجاس
- علاقه مندی ها :
- خدا ،خانواده، حیوانات ،باران ، دریا ، عطر ، شمع ، شکلات
- نوع سیم کارت
- همراه اول
- جنسیت :
- زن
- مدل و برند گوشی شما
- N8
-
- حالت

-
امضاء

مااز تبار کوروش و فرزند جمشیدیم
پیروز بی برده ، بت نپرستیدیم

اطلاعات بازی ها
- گروه کاربری : 1st
- تعداد بازی ها صورت گرفته : 2,393
- تعداد بازی های به پایان رسانده : 1,753
- تعداد بازی های انجام شده به زمان : 124 ساعت , 17 دقیقه , 1 ثانیه
- تاریخ و زمان آخرین بازی : Treasure Diver (۱۳۹۰-۰۷-۱۵ ۰۵:۱۶ بعد از ظهر)
- Challenges: 0 - 0 Wins / 0 Losses, 0 Initiated - Challenge tara
-
آخرین موضوعات
آخرین موضوعات 10
|
|||||
| موضوعات | انجمن | آخرین ارسال کننده | پاسخ ها | نمایش ها | آخرین ارسال |
|
|
آمریکای شمالی(مکزیک ، کوبا و ... ) | tara | 0 | 57 | ۱۳۹۰-۰۵-۲۷ ۰۳:۲۵ قبل از ظهر |
|
|
شعر و شاعری | yekta | 1 | 55 | ۱۳۹۰-۰۳-۴ ۰۷:۵۱ بعد از ظهر |
|
|
سخنان بزرگان | peyman 75 | 8 | 80 | ۱۳۹۰-۰۳-۴ ۰۳:۲۰ قبل از ظهر |
|
|
مطالب جالب و خواندنی | avayebaran | 2 | 90 | ۱۳۹۰-۰۲-۸ ۰۲:۳۵ بعد از ظهر |
|
|
گالری عکس وسائل نقلیه | Yas | 3 | 76 | ۱۳۹۰-۰۲-۸ ۰۲:۱۸ بعد از ظهر |
|
|
گالری تصاویر جالب | Yas | 7 | 89 | ۱۳۹۰-۰۱-۲۲ ۰۶:۲۸ بعد از ظهر |
|
|
مطالب جالب و خواندنی | Alireza | 3 | 51 | ۱۳۹۰-۰۱-۲۲ ۰۵:۴۸ بعد از ظهر |
|
|
اخبار حوادث | jamshid1107 | 1 | 47 | ۱۳۹۰-۰۱-۲۲ ۰۵:۳۸ بعد از ظهر |
|
|
اخبار و دانستی های عمومی | mr.scorpion | 5 | 89 | ۱۳۹۰-۰۱-۱۶ ۰۶:۰۹ قبل از ظهر |
|
|
اخبار ورزشی | tara | 0 | 56 | ۱۳۹۰-۰۱-۱۶ ۰۶:۰۵ قبل از ظهر |
وبلاگ
مشاهده نوشته های وبلاگ taraآخرین مطالب
آخرین پست وبلاگ ها
ارسال شده در دسته بندی نشده
صدای چکه ی شب – روی ریزش یک مرد
واعتیاد به بودن – تحمل یک درد
وجمله های شبیه:- ...سه نقطه.دلتنگم!
ویا شبیه :- دوباره عزیز من برگرد
واتفاق قشنگی که هی نمی افتاد
وروزگار غریبی که سمت من تف کرد
صدای پای سکوتت چقدر غمگین است
دوباره سمت شکستن,سقوط,باران,درد
هنوز می شد ازاول – هنوز فرصت بود
خدای قسمتمان هی بهانه می آورد
صدای چکه ی شب ازسقوط بالا رفت
کنار ریزش تو روی آن نگاه سرد
واعتیاد به بودن – تحمل یک درد
وجمله های شبیه:- ...سه نقطه.دلتنگم!
ویا شبیه :- دوباره عزیز من برگرد
واتفاق قشنگی که هی نمی افتاد
وروزگار غریبی که سمت من تف کرد
صدای پای سکوتت چقدر غمگین است
دوباره سمت شکستن,سقوط,باران,درد
هنوز می شد ازاول – هنوز فرصت بود
خدای قسمتمان هی بهانه می آورد
صدای چکه ی شب ازسقوط بالا رفت
کنار ریزش تو روی آن نگاه سرد
ارسال شده در دسته بندی نشده
خيلی سخته که بغض داشته باشی ، اما نخوای کسی بفهمه ...
خيلی سخته که عزيزترين کست ازت بخواد فراموشش کنی ...
خيلی سخته که سالگرد آشنايی با عشقت رو بدون حضور خودش
جشن بگيری ...
خيلی سخته که روز تولدت ، همه بهت تبريک بگن ، جز اونی که فکر
می کنی به خاطرش زنده ای ...
خيلی سخته که غرورت رو به خاطر يه نفر بشکنی ، بعد بفهمی
دوست نداره ...
خيلی سخته که همه چيزت رو به خاطر يه نفر از دست بدی ، اما اون
بگه : ديگه نمی خوامت ...
...
ارسال شده در دسته بندی نشده
همه هستي من آيه تاريكيست
كه ترا در خود تكرار كنان
به سحرگاه شكفتن ها و رستن هاي ابدي خواهد برد
من در اين آيه ترا آه كشيدم آه
من در اين آيه ترا
به درخت و آب و آتش پيوند زدم
زندگي شايد
يك خيابان درازست كه هر روز زني با زنبيلي از آن مي گذرد
زندگي شايد
ريسمانيست
كه ترا در خود تكرار كنان
به سحرگاه شكفتن ها و رستن هاي ابدي خواهد برد
من در اين آيه ترا آه كشيدم آه
من در اين آيه ترا
به درخت و آب و آتش پيوند زدم
زندگي شايد
يك خيابان درازست كه هر روز زني با زنبيلي از آن مي گذرد
زندگي شايد
ريسمانيست
ارسال شده در دسته بندی نشده

گفتند ستاره ها را نمی توان چید!
آنان که باور کردند... دستی برای چیدن ستاره ها دراز نکردند...!
ولی ما به سوی زیبا ترین و درخشنده ترین آنها دستی بلند کردیم......
اگرچه دستانمان تهی ماند....
ولی چشمانمان پر از ستاره شد....!
ارسال شده در دسته بندی نشده
پیامبری از کنار خانه ما رد شد. باران گرفت.
مادرم گفت : چه بارانی می آید. پدرم گفت : بهار است.
و ما نمی دانستیم باران و بهار نامدیگر آن پیامبر است.
پیامبری از کنار خانه ما رد شد. لباس های ما خاکی بود. او خاک روی لباس های مان را به اشارتی تکانید.
لباس ما ازجنس ابریشم و نور شد و ما قلب مان را از زیر لباس ماندیدیم.
پیامبری از کنار خانه ما رد شد. آسمان خانه ما پر از عادت و دود بود. پیامبر ، کنارشان زد.
خورشید را نشانمان داد وتکه ای از آن را توی دستهای...
مادرم گفت : چه بارانی می آید. پدرم گفت : بهار است.
و ما نمی دانستیم باران و بهار نامدیگر آن پیامبر است.
پیامبری از کنار خانه ما رد شد. لباس های ما خاکی بود. او خاک روی لباس های مان را به اشارتی تکانید.
لباس ما ازجنس ابریشم و نور شد و ما قلب مان را از زیر لباس ماندیدیم.
پیامبری از کنار خانه ما رد شد. آسمان خانه ما پر از عادت و دود بود. پیامبر ، کنارشان زد.
خورشید را نشانمان داد وتکه ای از آن را توی دستهای...
آخرین نظرات




















































