کاربری
کاربر گرامی به انجمن های تفریحی ، سرگرمی ، رمان . کتاب . گرافیک ، عکس خوش آمدید . اگر این نخستین بازدید شما از سایت است , لطفا ثبت نام کنید:

قوانین کلی انجمن :


1 - در انجمن های این سایت و تاپیک ها به صورت فارسی تایپ نمایید نوشته های فنگلیش به سرعت حذف خواهد شد .

2 - برای جلوگیری از ایجاد تاپیک های تکراری قبل از ایجاد تاپیک از گزینه جستجو استفاده نمایید .

3 - ایجاد تاپیک هایی خلاف قوانین جمهوری اسلامی ایران در این رسانه اینترنتی ممنوع بوده .


صفحه 1 از 2 12 آخرینآخرین
نمایش نتایج: از 1 به 10 از 15

موضوع: رمان زیبای دو نیمه سیب

  1. #1

    تاریخ عضویت
    July2010
    محل سکونت
    روی زمینه خدا
    سن
    25
    نوشته ها
    142
    امتیاز
    6,730
    تشکر
    109
    تشکر شده 138 بار در 107 ارسال

    پیش فرض رمان زیبای دو نیمه سیب

    سلام به بچه های گلو گلاب پاتوق نودو هشتیا[ برای دیدن لینک ها باید ثبت نام نمایید . برای ثبت نام در این سایت اینجا کلیک نمایید ]
    من می خوام واستون یه رمان بذارم داستان خیلی قشنگیه ولی قبل از شروع چند تا شرط باید باهاتون بکنم وگرنه ادامه اش نمی دم[ برای دیدن لینک ها باید ثبت نام نمایید . برای ثبت نام در این سایت اینجا کلیک نمایید ]
    1:حتما تشکر کنیدیادتون نره
    [ برای دیدن لینک ها باید ثبت نام نمایید . برای ثبت نام در این سایت اینجا کلیک نمایید ]
    2:تاپیکو منحرف نکنید یعنی به هیچ وجه پست ندین[ برای دیدن لینک ها باید ثبت نام نمایید . برای ثبت نام در این سایت اینجا کلیک نمایید ]
    3:هر کاری داشتین می تونین از طریق پ.خ سوالاتتونو بپرسین[ برای دیدن لینک ها باید ثبت نام نمایید . برای ثبت نام در این سایت اینجا کلیک نمایید ]
    خوب حالا یه دست و هورا می ریم برای داستان[ برای دیدن لینک ها باید ثبت نام نمایید . برای ثبت نام در این سایت اینجا کلیک نمایید ]

    رمان دو نیمه سیب
    داستان قشنگیه حتما بخونین
    قسمت اول : [ برای دیدن لینک ها باید ثبت نام نمایید . برای ثبت نام در این سایت اینجا کلیک نمایید ]

    دستاشو محکم زد رو میز و گفت ندا چرا فکر می کنی من خرم ؟ مثه آدم بگو کجا بودی ؟ با کی بودی ؟
    صدای شهروز تو سرم میخورد .. داشتم دیوونه میشدم .. خدا چجوری حالیش کنم ؟
    - چقدر بگم ؟ گفتم که تو خونه بحث شده بود .. منم نمیتونستم اون موقع شب بهت زنگ بزنم .. چرا باید برای تو صد بار یه حرفی رو تکرار کرد شهروز ؟ .. بس کن دیگه ..
    - اینجووریائه دیگه ندا خانوم ؟ اوکی .. باشه .. منم بلدم .. از این به بعد اون روی شهروزم میتونی ببینی .. خودت خواستی !
    سوییچه ماشینو با عصبانیت بر داشت و بدون خدافظی از در کافی شاپ زد بیرون ..
    سرمو تو دستام نگه داشتم .. جایی نبودم که بتونم راحت گریه کنم .. ولی اعصاب به هم ریخته ام .. آهنگ غمگینی که تو کافی شاپ گذاشته شده بود .. همه و همه دست به دست هم دادن تا اشکای من برای اولین بار جلوی یه جماعت ریخته بشه . نگاههای سنگین آدمها رو صورتم حس می كردم .
    شهروزو دوست داشتم .. ولی اون آدم شکاکی بود .. نمی شد باهاش کنار اومد .. خسته ام می کرد یه موقع هایی .. دفعه اولش نبود .. هر دفعه هم متوجه اشتباهش میشد و می اومد عذر خواهی میکرد .. هر دفعه هم من قبول میکردم .. دیگه خسته شده بودم .. دستامو روی چشام گذاشتم و گذاشتم اشکام راحته راحت بیان و خودشونو آزاد کنن .. جامو عوض کردم نشستم روی صندلی که رو به دیوار بود كه كسی اشكامو نبینه.. دختر پسر بغلی خووب متوجه جریان شده بودن ..خیلی خجالت کشیدم .. سریع اشکامو پاک کردم .. زدم بیرون ..
    سوز سرما باعث شد سریع تر خودمو برسونم به یه تاکسی و خودمو بندازم توشو برم سمت دانشگاه .. همیشه وقتی آدم دلش گرفته انگار تمام دنیا هم باش همدردن .. سوار تاکسی هم که شدم معین داشت می خوند .. عجیب غمگین می خوند ..
    امشب از اون شباست که من دوباره دیوونه بشم
    تو مستی وبی خبری اسیر میخوونه بشم
    امشب از ان شباست که من
    دلم میخواد داد بزنم
    تو شهر این غریبه ها دردمو فریاد بزنم
    دلم گرفت از آسمون
    هم از زمین هم از زمون
    تو زندگیم چقدر غمه
    دلم گرفته از همه
    خوشبختانه تنها بودم تو تاکسی .. راننده انگار تو یه حال دیگه بود .. با یه قیافه ناله ای جولوشو نگاه میکرد که انگار تمام مصیبتای عالم سرش ریختن .. سرمو زدم به شیشه بخار گرفته ماشین و چشامو بستم .. تمام اتفاقات این 1.5 سال اومد جلو چشمم
    چقدر اون اوایل شهروز خوب بود .. مهربون بود ... یاد یه جمله افتادم كه بالای در ورودی انتشارات دارینوش تو شریعتی خونده بودم :
    چه مهربان بودی وقتی دروغ می گفتی
    اصلا نمی تونستم یه روز بد شدن شهروز رو مجسم كنم . یه جورائی معصوم می دونستمش و فكر می كردم كه اصلا توانائی بد بودن نداره . ولی خوشی من 2.3 ماه بیشتر دووم نداشت .. نمیدونم چرا ؟ ولی یه دفعه عوض شد .. نمی دونم ، شاید دیگه احساس كرده بود صاحابمه و دائم بهم گیر می داد . اوایل از گیر دادناش خوشم می اومد . میگفتم غیرتیه ولی دیگه کار از غیرت گذشته بود .. کاراش دیوونه کننده بود .. هر جا میرفتم باید بش میگفتم... چکم میکرد .. کجا میرم ... با کی میام .. چرا زنگ نزدم ؟ چرا آنتن نداشتم .. چرا دیر جواب دادم .. چرا نتونستم جلو بابام باش حرف بزنم ؟ چرا کووفت ... چرا زهر مار .. خدایا چرا اینطوری شد ؟
    چشمای نمناكمو باز کردم باید کم کم پیاده میشدم .. کرایه رو حساب کردم و اومدم بیرون .. دستامو تو جیب کاپشنم فرو کردم و سریع رفتم اون سمت خیابون .. اصلا نگاه به کسی نمیکردم .. هر کی میدیدم فکر میکرد من چقدر سر به زیرم! سرمو انداخته بودم پایین و تند تند راه میرفتم ..
    بوق بوق
    سرمو بلند کردم
    - مستقیم سر بهار
    راننده سرشو به علامت تائید تکون داد و منم سریع سوار شدم . چپیده بودیم به هم توصندلی عقب .. تو ماشین گرم تر بود .. اینجا دیگه خبری از غم و غصه و معین و گریه نبود .. ماشین ساكت بود و هركس تو حال و هوای خودش بود . سر خیابون پیاده شدم .. سر در دانشگاهو می شد دید .
    تند تند تند رفتم تو دانشگاهو بدون هیچ نگاهی به این ور و اون ور رفتم تو نماز خونه .. پریدم دم شوفاژ و زانوهامو بغل کردم تو خودمو چشامو بستم .. هنوز زمستون نشده بود ولی سوز پاییزی شدید بود .. یادم افتاد که دو هفته دیگه تولدمه .. پوز خندی زدم و گفتم امسال شهروز نیست بهم تبریک بگه .. حیف .. چقدر دلم برای تولد و کیک و کادو تنگ شده بود .. پارسال تولدم شهروز خیلی مهربون بود .. خیلی خوش گذروندیم اون روز .. انقدر که هیچ وقت فراموشش نمیکنم .. ولی امسال ؟؟؟؟
    ...
    ...
    اون شب سر جریانی مامان و بابا با هم بحث داشتن تو خونه .. منم قاطی بحثشون شدم و طبق معمول فحش خور اون خانواده من شدم و همه کاسه کوزه ها سر من شکسته شد .. دعوای شدیدی بود .. منم گوشیمو خاموش کردم تا یه وقت شهروز زنگ نزنه وسط دعوا .. دقیقا همون موقع زنگ زده بوده و تا صبح میگرفته و من خاموش بودم و این باعث آتیشی شدنش شده بود و حرفای منم باور نمی كرد ..
    اوضاع خونه خوب شده بود ولی اوضاع منو شهروز به هم ریخته بود ..
    کم کم احساس داغی تو کمرم کردم پا شدم کاپشنمو در آوردم یه نگاه این ور اون ور کردم ..
    نگام به یلدا خورد.. منو دید .. طبق معمول مشغول آرایش کردن بود .. بش چشمک زدم .. گفت الاااااااغ اینجایی صدات در نمیاد ؟
    خندیدم بش اشاره کردم سرم در میکنه .. پاشد اومد پیشم .. در حالی كه روی یه دستش یه وری تكیه داده بود پرسید : چی شده ؟ اروم گفتم هیچی هیچی .. با شهروز بحثم شده ..
    ی : اه ه ه ه ه ه .. کی دعواهای شما دو تا تموم میشه ؟
    ن : وا ما کجا همش دعوا داشتیم ؟
    ی : ندا دهنتو ببند .. دیگه واسه من نمیخواد ادا بیای
    یه کم فکر کردم دیدم راست میگه .. یلدا محرمم بود تو دانشگاه .. یه موقع هایی باهاش درد دل میکردم .. تو جریان دعواهای ما بود ..
    خندیدم بش و گفتم تموم میشه . . به زودی تموم میشه
    زد به پام با خنده گفت ایول میخوای به هم بزنی؟
    با تعجب گفتم تو چرا حال میکنی ؟
    - چون که تو لیاقتت خیلی بیشتر از شهروزه . واسه تو بهتر از اینا هست .. چیه خودتو اسیرش کردی ؟ اصلا پویا انقدر دووستای خووب داره .. خودم یكیشونو برات جور میکنم
    با خنده بش گفتم کشتی ما رو با این دوستای پویا
    یه نفس عمیق کشیدم و دستمو بردم زیر مقنعه مو کشیدمش بالا .. درش آوردم .. دکمه های مانتومم باز کردم .. یه دستی تو موهام کشیدم و سرمو گذاشتم رو کاپشنمو گرفتم خوابیدم .. خسته بودم .. هم جسمی هم روحی ..
    - کلاس میای ؟
    همونطوری كه چشمام بسته بود جواب دادم : آره .. هفته پیشم نیومدم .. دیگه پرتم میکنه بیرون ..
    خندید و گفت زکی .. چی فکر کردی ؟ برات حاضری زدیم .
    چشام 6 تا شد !!!!!!!!! کییییییی ؟ تو ؟
    پشت چشمشو نازك كرد و با لوس بازی گفت بعله .. چی فکر کردی ؟ همه که مثه تو بی معرفت نیستن
    پا شدم صورتشو گرفتم یه بوس گنده از لپش کردم ..
    با خوشحالی گفتم ایووووووووووول یلدا .. قربوونت برم من .. نفهمید که ؟
    ی : نه بابا اصلا تو باغ نبود .. اسمارو نوشتیم رو کاغذ دادیم بش
    ن : ایول .. دستت در نکنه .. پس امروز میتونم برم خوونه ؟
    زد به پامو با دلخوری گفت گم شوو .. بی خود .. مسخره شو در آوردیااااا .. پاشو بیا ببینم .. کلاس بدون تو اصلا حال نمیده .. پاشو پاشو فعلا بریم ناهار بخوریم الان تموم میشه .. بعدش حالت جا میاد میریم سر کلاس .. بعد از ظهر پویا میاد دنبالم میگم تو رو هم برسوونه .. دیدم خووبه .. دیگه سرما رو تحمل نمیکنم .. گفتم اوکی بریم
    پاشد دستمو گرفت و کشیدم بالا مانتومو پوشیدمو مقنعه امم سرم کردم .. کیف و کاپشنمو دستم گرفتم رفتیم بیرون از نماز خونه ..
    غذا گرفتیم و مشغول خوردن شدیم .. تمام مدت حرفای شهروز می اومد تو گووشم .. صداش ..داد و بیداداش .. تازه باز رعایت کرده بود تو کافی شاپ داد نزده بود .. تو ماشین منو سرویس کرد بس که داد زد .. دیگه عادت کرده بودم .. صدای آرومش برام عجیب بود .. فکر میکردم داره خرم میکنه وقتایی که آروم حرف میزنه !
    قیمه مزخرف دانشگاه و خوردیم و یلدارو فرستادم بره چایی بگیره .. موبایلمو در آوردم دیدم نه زنگی نه اس ام اس .. هیچی .. نمیدونم تا کی باید قهر میکرد و دوباره می اومد و میگفت که اشتباه کرده .. خواستم براش اس ام اس بزنم ولی پشیمون شدم .. چی بگم ؟ بگم بیا تو روخدا آشتی کنیم ؟ مگه من کاری کرده بودم ؟اونه که همیشه اشتباه میکنه .. باید متوجه کارش بشه ..
    تو فکر بودم که لیوان چایی رو جلوی خودم دیدم .. تمام وجودم شد عطش به این چایی .. قندو برداشتم و داغ داغ چاییه رو خوردم .. بدنم گرم شده بود ..
    یلدا هم چاییشو خورد و گفت بریم ؟
    ن : بریم .. ولی من هیچی نخوندماااااااا ..
    ی : بیا بابا .. حالا انگار چقدرم میپرسه
    ن : گفته باشم ..جزوه تو می ذاری جلوی من ببینم جلسه پیش چی گفته
    ی : باشه بابا .. بریم


    ادامه دارد................


    ویرایش توسط بهار : 2010_07_26 در ساعت 15:38
    هيچ وقت به خدا نگو يه مشكل بزرگ دارم.ولي هميشه به مشكلت بگو يه خداي بزرگ دارم.




  2. #2

    تاریخ عضویت
    July2010
    محل سکونت
    روی زمینه خدا
    سن
    25
    نوشته ها
    142
    امتیاز
    6,730
    تشکر
    109
    تشکر شده 138 بار در 107 ارسال

    پیش فرض

    قسمت دوم : [ برای دیدن لینک ها باید ثبت نام نمایید . برای ثبت نام در این سایت اینجا کلیک نمایید ]

    راه افتادیم به سمت کلاس و خدا رو شکر بدون مشکل این دو ساعت سپری شد و تموم شد .. یلدا بیرون کلاس داشت با پویا حرف میزد .. منم آروم آروم داشتم وسایلمو جمع میکردم .. یهو اومد بازومو گرفت بدو بدو ندا پویا سر خیابونه ..بدو بدو .. گفتم وایساااااا .. اومدم اومدم .. آیینه مو در آوردم یه نگاه به خودم کردم .. مرتب کردم خودمو رفتیم با هم پایین ..
    پویارو دیده بودم .. میشناختمش .. ای .. نه خوب بود نه بد .. باید به دهن بزی شیرین بیاد دیگه .. به من چه ؟ از تو حیاط پر از برگ پاییزی دانشگاه رد شدیم و رفتیم بیرون .. یه کم اینور اون ورو نگاه کردیم تا یلدا دیدش براش چراغ زد اونم بدو بدو رفت سمتش .. وسط راه یادش افتاد منم هستم برگشت سمت من با من هم قدم شد و رفتیم سمت ماشینش .. پراید سفیدی که من مونده بودم چجوری دووم آورده زیر دست این بشر .. فقط تو این 6 ماه آشنایی با یلدا 3 بار تصادف کرده بود .. درعقبو باز کردم .. سلام کردم
    - به به .. سلام علیکم .. ندا خانوووم!
    یلدا هم شروع کرد سلام علیک و ناز و عشوه اومدن ..
    تو دلم گفتم اووووووووه شروع شد .. اصلا این یلدا تابلو بود .. جولو همه میپرید دوست پسرشو ماچ میکرد .. یه کم با هم شوخی موخی کردن و راه افتادیم ..
    پویا همینطور كه رانندگی می كرد تو ایینه نگاه کرد بمو گفت چطوری ندا خانوم ؟
    لبخدی زدم و گفتم مرسی ممنون .. ببخش بازم مزاحم شدم من..
    پویا در حالی كه زیر چشمی منتظر عكس العمل یلدابود گفت این حرفا چیه ؟ تو و یلدا نداریم که .. به خدا برا من مثه یلدایی ..
    بعد زرت زد زیر خنده
    یلدا زد تو سرش و گفت تو غلط کردی که منو ندا برات مثه همیم پرروو ..
    خنده ام گرفته بود .. پویا عادت به شوخی داشت .. همش در حال چرت و پرت گفتن بود .. البته جدیشم دیده بودم ...دور از جونه سگ .. خلاصه این دفعه هم گفت و گفت و گفت تا اشک ما رو در آورد از خنده .. همش یلدا رو ضایع میکرد جلو من . البته رو شوخی تا بخندیم ..
    خلاصه رسیدیم جایی که مسیرمون از هم جدا میشد ..
    گفتم دستت درد نکنه اگه لطف کنی من همین جاها پیاده میشم
    زد بغل و جفتشون برگشتن عقب . بازم ازش تشکر کردم .. صورت یلدارو بوسیدمو خدافظی کردم ..
    ااااااوه بازم سوز و سرما .. اینجاست که قدر شهروزو خووب دوونستم .. البته قدرماشینشو !!!!!!!!!!!
    دیگه تا خونه راهی نبود .. پیاده رفتم و رسیدم . کلیدو انداختم تو در و رفتم تو خوونه
    حیاط خونه هم عین حیاط دانشگاه پر برگ بود .. برگای زرد قرمز نارنجی و رنگایی که حتی نمیشد اسم روش گذاشت .. درو باز کردم رفتم تو .. صدایی نمی اومد .. بابا که میدونستم سر کاره ... نیما ( داداشه بزرگم ) نباید خونه باشه . با دوستش یه مغازه کامپیوتری داشتن بعد از ظهرا میرفت اونجا .. رفتم سرک کشیدم تو اتاق مامان اینا ..دیدم بعله مامان خوابیده .. بدون سر و صدا رفتم تو اتاق خودم . لباسامو در آوردم رفتم دستشوویی جلو آیینه وایسادم نگاه به خودم کردم . نمیدونم چرا دلم برای خودم سوخت .. برای اوضاع احوالم .. شدید هوس همون آهنگ معینو کردم .. پریدم تو اتاق .. کامپیوترو روشن کردم و در اتاقو بستم و گذاشتمش .. صداشو بی اختیار بلند کردم و همون جا پای میز کامپیوتر نشستم رو زمین .. نمیدونم این بغض لعنتی کدوم گوری بود ؟ یه دفعه با اولین ناله معین ترکید و سیل اشکام ریخت رو صورتم .. زانوهامو بغل کرده بودم و دستامو گذاشته بودم رو صورتمو بی صدا گریه میکردم .. به حال خودم .. به دلخوشی های الکی ..
    تو زندگیم چقدر غمه . دلم گرفته از همه
    ای روزگار لعنتی . سخته بهت هرچی بگم
    به همه چیز این دنیا لعنت می فرستادم تو دلمو.... گریه میکردم
    یه دفعه صدای در اتاق اومد ..
    مامان اومد تو با تعجب نگام کرد و گفت نداااااااااااا .. تو کی اومدی ؟ ئه ئه ئه چی شده ؟ چرا گریه داری میکنی ؟
    اشکامو سریع پاک کردم .. گفتم سلام ..
    - سلام چی شده ؟ کسی چیزی بت گفته ؟ کسی کاری کرده ؟ کسی طوریش شده ؟
    همیشه عادت داشت موقع گریه از من اینارو میپرسید ..
    با بغض گفتم نه مامان .. هیچی نشده .. دلم گرفته
    - یعنی چی آخه ؟ از چی ؟ یه چیزی شده حتما دیگه ؟
    - نه مامان .. نگران نباش .. هیچی نشده .. خیالت راحت .. برو..
    - همین آهنگارو گوش میدی اینطوری میشی دیگه .. اه
    درو بست و با ناراحتی رفت
    راست میگفت پاشدم قطعش کردمو خوابیدم رو تختم و نمیدونم کی خوابم برد ..
    .
    .
    .
    .
    .
    .
    ندا کجاست ؟ چرا نمیاد ؟
    این اولین صدایی بود که بعد از بیدار شدنم شنیدم .. بابام بود .. چشامو باز کرد .. ساعت دیواری روبروم بود .. اووووووه ساعت 8 ه .. یعنی من سه ساعت خوابیدم ؟ خیلی سر حال تر بودم .. تا پا شدم گوشیمو رو میز دیدم .. باز یاد شهروز افتادم .. باز دلم گرفت . . پا شدم رفتم بیرون .. بابا و مامان نشسته بودن کنار هم .. بوی قیمه تو خوونه پخش شده بود..
    با لحن غرغرانه گفتم ای بابا .. اینجا قیمه دانشگاه قیمه .. چه خبره ؟
    بابام سرشو بلند کرد .. سلام بابا ...
    ن : سلام .. خووبی ؟
    ب: ساعت خواب .. چه خبره ؟ چرا انقدر خوابیدی ؟ مامانت میگه 2.3 ساعته خوابی ؟
    ن : خسته بودم .. خیلی خسته بودم .. اصلا نفهمیدم چجوری خوابم برد
    ب : دانشگاه چطور بود ؟ چجوری اومدی خونه ؟ نیما اومد دنبالت ؟
    ن : هی .. خبری نبود .. نه بابا با تاکسی اومدم ..
    نمیشد بش بگم با دوست پسر دوستم اومدم . قاط می زد ..
    رفتم سمت آشپزخوونه .. گفتم مامان کی میکشی این قیمتو؟ بوش خفمون کرد !
    م : بذار نیما بیاد ..
    ن : کی میاد ؟ ساعت 8 ه
    رفتم سمت تلفن شماره نیما رو گرفتم .. یه جورایی خودم هم دلم براش تنگ شده بود . شام بهانه بود . دوست داشتم زودتر بیاد ببینمش . نیما داداش بزرگم بود . 28 سالش بود و همونطور كه گفتم با دوستش یه مغازه كامپیوتری زده بود . خیلی دوسش داشتم . نمی دونم چجوری بگم ... یه جورایی عاشقش بودم ... واسم تكیه گاه بود ... واسم الگو بود . شاید چون تنها برادرم بود این حسو بهش داشتم . به هر حال حس قشنگی بود . خیلی وقتها وقتی می خواستم یه چیزی بخرم اول به این فكر می كردم كه نیما از این خوشش میاد ؟ بعد به شهروز فكر می كردم ... اونم البته منو خیلی دوست داشت . همیشه هوامو داشت ... اگه مشكلی برام پیش می اومد كمكم می كرد و خیلی جاها راهنمائیهاش به دادم رسیده بود . همیشه هم اینقدر كنارم وا میستاد و كمك می كرد كه مطمئن بشه مشكلم حل شده . خلاصه رابطه ما اینجوری بود
    ن : الو نیمایی ؟!
    نیما : سلام فینگیلی ( همیشه وقتی می خواست لوسم كنه بهم می گفت فینگیلی )
    ن : سلام داداشی . كجایی ؟ كی میایی خونه ؟
    نیما : دارم جمع و جور میکنم .. تا نیم ساعت دیگه خونه ام (مغازشون پشت خونه خودمون بود )
    هووووووووه چه خبره ؟ زود بیا .. می خوایم شام بخوریم
    با عجله گفت اومدم اومدم .. کاری نداری ؟
    ن : نه . زود بیایااااا . منتظرتیم
    نشستم پای تلویزیون و الکی کانالها رو عوض کردم .. یه دفعه صدای زنگ اس ام اس موبایلم اومد .عین فنر از جام پریدم .. فکر کردم شهروزه .. عینه دیوونه ها پریدم رو گوشی دیدم یلداست .. طبق معمول جک فرستاده ..
    هم حرصم گرفته بود از این که شهروز نیست ، هم خنده ام گرفته بود .. براش جواب دادم اینو پویا فرستاده بود برات ؟ تو که از این چیزا نداری ..
    با بی حوصلگی گوشی رو انداختم رو تخت و خودمم ولو شدم کنارش ..

    ادامه دارد............
    هيچ وقت به خدا نگو يه مشكل بزرگ دارم.ولي هميشه به مشكلت بگو يه خداي بزرگ دارم.




  3. #3

    تاریخ عضویت
    July2010
    محل سکونت
    روی زمینه خدا
    سن
    25
    نوشته ها
    142
    امتیاز
    6,730
    تشکر
    109
    تشکر شده 138 بار در 107 ارسال

    پیش فرض

    قسمت سوم : [ برای دیدن لینک ها باید ثبت نام نمایید . برای ثبت نام در این سایت اینجا کلیک نمایید ]

    نیما : سلام .. دیدی چه زود اومدم .. فقط به خاطر تو ( این فقط به خاطر تو رو با آهنگ ترانه منصور گفت )
    ن : تو غلط کردی .. اسم شام اومد پریدی خوونه ..
    نیما : اره دیگه . منم با شام بودم .. فقط به خاطر شام..
    کفشاشو که داشت در می اورد .. شروع کرد بو کشیدن ..
    به به .. فقط به خاطر قیمه !!!!!!
    زدم پشتش ..
    ن : بمیری .. دیوونه ..
    اومد تو و سلام علیک با مامان اینا کرد .. طبق معمول تو دستاش پره سی دی و سیم و این جور چیزا بود . وسایلش رو ازش گرفتم و در حالی كه سعی می كردم از دستم نریزه گفتم
    - بدو داداشی . بدو دستاتو بشور كه روده كوچیكه روده بزرگمونو خورد
    - دستت درد نكنه فینگیلی
    وسایلشو بردم گذاشتم تو اطاقش . بعد در حالی كه بر می گشتم تو هال از همون دم در اطاق نیما داد زدم
    - وای مامان بدو نیما هم اومد .. من این غذای مزخرف دانشگاهو خوردم گشنمه
    مامانم اشاره به پشت سرش کرد و رفت کنار
    ووووووووو غذا رو کشیده بود
    رفتم زرت پشت میز و برای خودم کشیدم ... بابامو صدا کردم ..
    - بابااااااا بیا دیگه .. سرد شدااا .. نیماااا بدو بیا ..
    همه رو جمع کردم سر میز .. تو دلم پره غصه بود .. تو گلوم پره بغض بود ولی مجبور بودم برای آروم نگه داشتن جو خوونه به روی خودم نیارمو بذارم جو خوونه خووب بمونه ..تازه دعوای مامان و بابا داشت یادم میرفت . دیگه نمی خواستم این دفعه به من گیر بدن ..
    شامو که خوردیم با بی حوصلگی ظرفاشو شستم رفتم سر کتاب دفترای دانشگام .. بازشون کردم .. امروز دائم سر کلاس فقط توی دفترم شعر نوشته بودم .. شعرای عاشقانه غمگین به یاد شهروز ..
    نمیدونستم باید چی کار کنم ؟ کلافه بودم .. این که نشد کار .. هر دفعه یه دعوا یه بحث .. یه هفته قهر .. باز دوباره می اومد و با یه کلمه حرف یا یه شاخه گل یا یه کادوی کوچولو خرم میکرد و دوباره روز از نو روزی از نو !
    سرمو تو دستام گرفته بودمو به حال و روز خودم افسوس میخوردم ..
    دلم خیلی گرفته بود .. دلم میخواست یکی بود که باش در دل میکردم .. خودمو خالی می كردم . ولی بدبختی هیچ کس نبود .
    تو فکر خودم بودم که صدای نیما روشنیدم
    - ندا ییییی !! فیلم عروسی این پسره خوانندهه رو آوردم برات ..
    سرمو بلند کردم با بی حوصلگی نگاش کردم .. گفتم دستت درد نكنه . مرسی . بذارش رو میز .. میبینم بعدا
    با تعجب نگام کرد گفت همونیه که دنبالش بودیااااااا ..
    گفتم میدونم .. مرسی .. بذار می بینم
    نشست لبه تخت سرمو اورد بالا
    - چته ندا ؟ مریضی ؟
    یه نفس عمیق کشیدم .. پا شدم سی دی و ازش گرفتم گذاشتم ببینم .. گفتم نه .. هیچی نیست .. چیزیم نشده
    اومد یه صندلی دیگه گذاشت کناره صندلی من .. فیلمو باز کردم و مشغول دیدنش شدیم .. اصلا انگار هیچی نمی بینم . تو یه حال و هوای دیگه بودم .. حوصله نیما رو هم نداشتم . برای دک کردن نیما فیلمو گذاشتم ولی انگار اون ول کن نبود .. اونم نشسته بود ببینه .. یه ده دقیقه ای تحمل کردم دیگه نتونستم .. پا شدم رفتم رو تخت دراز کشیدم .. نیما با تعجب برگشت نگام کرد و با همون لحن پر احساس همیشگیش گفت
    - ندایییییییی ؟؟!!! چیه ؟؟؟؟؟ چرا نمی بینی ؟ حالت بده ؟ چیزی شده ؟
    دستمو خم کرده بودم گذاشته بودم رو چشمام .. درد می کردن چشمام .. انگار پشت پلکام اشک بود ولی من نمی ذاشتم بیان بیرون واسه همین درد گرفته بودن .. سرمو تکون دادم گفتم نه چیزی نشده
    فیلمو قطعش کرد و اومد نشست لبه تخت ..دستشو كشید رو موهام و آروم گفت :
    - بگو ببینم. چی شده ؟ اتفاقی افتاده ؟ نمی خوای واسه داداشیت درد و دل كنی ؟ به من بگو
    صداش بهم آرامش می داد . تو دلم گفتم بذار به نیما بگم .. بعد خودم از فکر مزخرفم خنده ام گرفت .. بالاخره داداشم بود .. غیرتی میشد .. بد تر میشد
    گفتم نه با با سرم درد میکنه ..
    دستمو از روی چشمام برداشت .. نگام کرد گفت نمیگی ؟ غریبه ام من دیگه ؟
    یه لحظه تصمیمو گرفتم که بگم و خودمو راحت کنم .. نمیدونستم این آرامشی که الان داره بعد از شنیدن حرفام هم داره یا نه ؟
    با ناراحتی گفتم چی بگم آخه؟ تو هم ناراحت میشی .... با لبخند گفت تو کاری به کاره من نداشته باش .. من ناراحت نمیشم .. قول میدم بخندم بعد حرفات ...
    پوز خندی زدم و پشتمو بش کردم ..
    سکوتش نشون میداد منتظر حرفمه .. هیچی نگفتم .. شونمو تکون داد ..
    - ندااااا .. منتظرمااا .. بگو دیگه .. ما كه همیشه حرفامونو به هم می زنیم ؟
    راست می گفت . ما همیشه حرفامونو به هم می زدیم . خیلی وقتها اون می اومد از مغازه و مشتری و كار و شریكش واسه من می گفت و من هم تا جایی كه می تونستم كمكش می كردم ، خیلی وقتها هم من براش از دانشگاه و استاد و حتی رفتار بابا مامان شكایت می كردم و اون هم خدائیش از هیچ كمكی دریغ نمی كرد . حتی با بابا مامان هم به خاطر من دعوا كرده بود . ولی هیچوقت از دوست دختر یا دوست پسرامون واسه هم نگفته بودیم ( البته می دونستم كه نیما اصلا دوست دختر نداره ) به هر حال تصمیم گرفتم بهش بگم
    با صدایی که خودمم به زور میشنیدم گفتم نیما عصبانی نشیااا ..
    خندید گفت نترس نه گریه میکنم نه ناراحت میشم نه عصبانی بگو ببینم کشتی منو
    نمی دونستم دارم کار درستی می کنم یا نه ولی الان به نظرم بهترین کار بود
    برگشتم سمتش و بلند شدم نشستم رو تخت و تکیه دادم به دیوار پشتم .. نگاش کردم .. تو چشاش هم نگرانی بود هم کنجکاوی .. هرچی بود نگاهش قابل اعتماد بود
    سرمو پائین انداختم و در حالی كه با رو تختی بازی می كردم گفتم نیما من با یکی مشکل دارم .. و زیر چشمی نگاهش كردم
    با تعجب نگام کرد و گفت کی ؟
    هیچی نگفتم
    یه کم با سکوت گذشت
    .
    .
    .
    چونمو گرفت آورد بالا ..اروم گفت پسره ؟
    چشامو باز وبسته کردم یعنی بعله و به زور سرمو دادم پایین
    هیچی نمی گفت ...
    نه من حرفی می زدم نه اون
    نمی دونستم الان چه شکلی شده ؟ عصبیه ؟ قاط زده ؟ تعجب کرده ؟ چجوریه ؟
    جراتم نداشتم سرمو بلند کنم
    یه دفعه صداش اومد که خیلی آروم گفت خب ؟
    یه کم راحت شدم .. پس قاط نزده ..
    دوباره گفت خب ؟ چرا مشکل داری ؟
    نمیدونستم چجوری بش بگم
    دوباره گفت بگو دیگه .. چی کارته ؟ باش دوستی ؟
    اینو خیلی راحت گفت . سرمو سریع آوردم بالا .. خیلی آروم نگام میکرد .. با ناراحتی سرمو تکون دادم یعنی بعله ..
    اینبار با صدای مهربونتری گفت : خب ؟ برام تعریف کن ببینم چی شده ؟
    باز لال شده بودم .. گرمای دست مهربونشو روی صورتم حس کردم ..
    اروم گفت : ندااا !؟.. بگو به من .. راحت باش ..
    انگار تمام مشکلاتم حل شده بود .. انگار یه وزنه دویست كیلویی رو از روی سینه ام بر داشتن . نفس كشیدم دلم می خواست می پریدم ماچش میکردم .. چقدر خوب بود كه تو این شرایط نیما كنارم بود
    با من من کردن شروع کردم به تعریف کردن




    ---------- این پست اضافه شد در ۰۱:۴۱ بعد از ظهر ---------- پست قبلی بود در ۰۱:۴۰ بعد از ظهر ----------

    ( توجه داشته باشید برای ارسال تاپیک به صورت جدا باید 1 دقیقه از آخرین ارسال شما بگذرد )




    قسمت چهارم : [ برای دیدن لینک ها باید ثبت نام نمایید . برای ثبت نام در این سایت اینجا کلیک نمایید ]

    شهروز یکی از دوستای هم کلاسی های دانشگام بود ..چون کلاسای دانشگاه خودشو نتونسته بود بره یه چند باری قاچاقی می اومد سر کلاسای ما تا بتونه خودشو به کلاسای دانشگاه خودشون برسونه .. کم کم سر درس و کمک کردن بهش و با هم بودنای طولانی مدت سر کلاس و دانشگاه با من بیشتر عیاق شد .. هفته آخری هم که می اومد دانشگاه نشست پیشمو از علاقه اش بهم گفت .. به نظرم پسر محکمی اومد .. حتی اون موقع از خشن بودنش و شل و ول نبودنش خیلی خوشم اومد پسره جدی بود فکر کردم باید گزینه مناسبی باشه بهتر از دور وبری هام بود اون اوایل خیلی خوب بود.. سنگین ... رنگین .. مهربون .. صمیمی .. در عین جدی بودن محبت هم بهم میکرد .. ولی همه چیز تقریبا بعد 3 ماه عوض شد ..
    از اخلاقش گفتم .... دعواهاش .. داد و بیداداش .. خشن بودنش .. توهین هایی كه گاهی حتی خانواده ام رو هم شامل می شد . از شک کردناش .. گیر دادناش بهش گفتم که حتی یه بار چون تو رستوران به گارسونی كه اومده بود سفارش بگیره لبخند زدم چقدر با من دعوا کرد و داد و بیداد راه انداخت .. از دفعه اولی که سر یه تلفن مشکوک یكی از همكلاسیهای پسرم به موبایلم ، سیلی بهم زد .. از همه و همه چیزایی که باعث دلسردی من شده بود بهش گفتم
    تو تمام این مدت فقط زل زده بود به چشامو گاهی اوقات از ناراحتی فقط سرشو تکون میداد .. حرفام که تموم شد یه نفس عمیق کشیدم .. آخرین چیزی که براش تعریف کردم جریان امروز بود ..
    با ناراحتی و بغض نگاش كردم و گفتم نیما خسته شدم !
    پا شد یه کم راه رفت تو اتاق .. الکی با وسایل من بازی میکرد ... معلوم بود داره فکر میکنه .. نیما خودش پسر بود ... خودشو ، همجنس خودشو خوب می شناخت .. می تونست کمکم کنه .. تو اتاق سکوت بود و بس ..
    یه دفعه صدای مامان اومد که نیمااااا .. ندا کجایین ؟
    نیما خیلی جدی رفت دم در گفت مامان یه یك ساعتی با ما کاری نداشته باش ..
    نفهمیدم مامانم چه عکس العملی نشون داد ولی نیما اومد تو و درو بست .. صندلیشو آورد جلو تخت منو روبروی من گذاشت .. خیلی جدی گفت دوسش داری ؟
    داشتم فکر می کردم ..
    با تعجب گفت چرا فکر میکنی ؟ دوسش داری ؟
    خیلی آروم گفتم خوب خاطره خوب كه زیاد داشتیم با هم . یه زمانی خیلی همدیگه رو دوست داشتیم . اونم منو دوست داشت . نمی دونم چرا اینجوری شد . وقتی یاد اونروزها می افتم ، یاد روزهای خوبی كه با هم داشتیم ... دلم نمیاد ولش كنم . به سقف نگاه كردم . در حالی كه خاطرات و گذشته های دور مثل فیلم از جلوی چشمم رد می شد آهی كشیدم و ادامه دادم .
    - یه وقتهایی فكر می كنم هنوز دوستم داره . فكر می كنم یه روز همون شهروز سابق بر می گرده و همه چی مثل سابق می شه .
    آخرین جملات رو با بغض گفتم و با گفتنش اشكام هم جاری شد ... نیما با دیدن گریه و اشكهای من اومدم نشست كنار من روی تخت ... سرمو گذاشت روی سینه اش و با لحنی كه خیلی شبیه لحن مامانم وقتی برام دلسوزی می كرد بود گفت :
    - عزززززییییییزززممم ؟!!!!! ندا ؟؟!!!
    در حالی كه با یه دستش موهامو ناز می كرد با دست دیگه شروع كرد اشكامو از رو صورتم پاك كردن ... چقدر تو بغلش احساس آرامش می كردم ... گرمای تنش آرومم می كرد و بهم دلگرمی می داد .
    - نیگا كن . اشكاشو نیگا . این همیشه یادت باشه . هیچ پسری ارزش اینكه براش گریه كنی نداره . اگه داشت باعث ریختن اشكات نمی شد .
    سرمو بر گردوند . تو چشام نگاه كرد و با لبخند گرمی گفت ندا ، تو ارزشت خیلی خیلی بیشتر از این هاست . چرا خودت رو به خاطر این پسره اینقدر كوچیك می كنی ؟ مطمئن باش اگه دوست داشت اینجوری باهات رفتار نمی كرد .
    سرمو ول كرد و از روی تخت بلند شد . شروع كرد توی اطاق قدم زدن
    - آخه مگه خوشت میاد تحقیر بشی . اعصابت خورد بشه ؟ چرا به این مرتیكه اجازه می دی اذیتت کنه ؟ بشه سوهان روحت ؟ ها ؟
    تعجب کرده بودم اون از من بیشتر آتیشی شده بود .. سرمو انداخته بودم پائین و هیچی نمی گفتم .
    - چند بار تا حالا از این بحثها داشتین ؟
    پوز خند زدم گفتم تو این 1.5 سال شاید 20 بار سر همین گیر دادنهاش ما با هم قهر کردیم .. همشم بعد 1 هفته 2 هفته می اومد می گفت اشتباه کرده دوباره شروع می کرد ..
    با تعجب نگام کرد گفت اون وقت تو باز ادامه میدادی ؟ آره ؟ با سر جوابشو دادم ..
    با عصبانیت گفت چراااااااااا ؟ چرا باز ادامه می دادی ؟ مگه نمی دیدی باز شروع می کنه ؟ یه بار .. دو بار .. سه بار .. نه این که یه سال و نیم تو اشتباه خودتو تکرار کنی .. چرا ؟
    با ناراحتی نگاهش کردم . نمی دونم تو چشام چی دید .. خیلی ناراحت شده بود ..
    با صدای ملایمتری گفت آخه قربوون اون چشات برم من .. این آدم از اعصاب تو چیزی باقی نذاشته .. پس بگو یه زمانایی پشت تلفن دعوا میکردی .. گریه میکردی با این مرتیکه بودی . آره ؟
    با سر تائید كردم و دوباره اشكام جاری شد . تو چشاش نگاه كردم و با بغض گفتم چیكار كنم نیما ؟ تو بگو چیكار كنم .
    - عزیز دلم . اینكه معلومه چیكار كنی ؟ ولش كن . اصلا دیگه سراغش نرو .
    با همون بغضم گفتم اگه دیگه بر نگرده ؟
    - خوب بر نگرده ؟ شكسپیر می گه كسی رو كه دوست داری ولش كن . اگه برگشت كه مال توئه . وگرنه بدون از اول هم مال تو نبوده
    - سخته
    - آره . سخته . می دونم . خیلی هم سخته . دل كندن سخته ... حتی از حیوونی كه یه مدت نگهش داشته بودی و فرار می كنه یا می میره
    نشست روی صندلی و در حالی كه به دور دست نگاه می كرد زیر لب گفت : مثل مردن می مونه دل بریدن ... ولی دل بستن آسونه شقایق .
    بعد روشو به طرف من كرد و گفت اما ارزششو داره . ارزششو داره . بهایی كه تو داری پرداخت می كنی فكرته . اعصابته . روحیه اته . همین الان هم كه داری زجر می كشی . اونجوری یه سختی می كشی ... ولی بعدش آزاد می شی ... راحت می شی
    تو فكر رفتم . حرفاش خیلی آرومم كرده بود . مخصوصا كه همش هم منطقی بود . نیما هم ساكت بود و انگار منتظر بود اثر حرفاش رو ببینه
    ...
    - من هم بخوام اون دست از سر من بر نمی داره . می دونم . تو نمی شناسیش . ازش می ترسم نیما .
    - نترس . مگه داداشیت مرده ؟ خودم درستش می کنم .. تو اصلا فکر نکن بهش .. من اینا رو می شناسم .. تو رو مظلوم گیر آورده با من که روبرو شد می فهمه دنیا دست کیه ..
    ترسیدم . نكنه اینا یه بلائی سر هم بیارن ؟؟!!
    گفتم نه نیما تروخدا نکنی همچین کاریاااااااا .. می خوای ببینیش که چی بشه ؟
    با عصبانیت گفت این همه وقت تو دیدیش.... خودت خواستی درستش کنی..... تونستی ؟ ؟؟؟؟؟؟؟؟میخوای منم بشینم نگات کنم ؟ نه . نمی ذارم . نمی تونم ببینم عزیز ترین كسم اینجوری داره آب می شه و بشینم نگاه كنم . حالیش می كنم
    ای خدااااااا عجب غلطی کردم .. کاش بش نمی گفتم
    با التماس گفتم نیما تروخدا .. جون مامان کوتا بیا
    با جدیت گفت قسم نده ندا ..
    بعد در حالی كه با دقت تو چشام نگاه می كرد گفت ندا نكنه ...
    می دونستم منظورش چیه ولی خودم رو زدم به اون راه
    - نكنه چی ؟
    - نكنه این مرتیكه از تو چیزی داره ؟
    - یعنی چی نیما !!
    - نكنه اتفاقی افتاده ؟ ها ؟ كاری كه نكردین ؟
    صورتم قرمز شد . از اینكه نیما داره در اینباره با من صحبت می كنه و منظورش اینه كه هنوز دخترم یا نه داشتم از خجالت آب می شدم . سریع تو چشاش نگاه كردم و گفتم نه به خدا نیما . اصلا . اصلا از این حرفها و صحبتها بین ما نبوده . ( البته تا حدودی بود ولی همونجوری كه گفتم هیچوقت نذاشته بودم شهروز از حد خودش جلوتر بره ، ولی خوب به نیما كه نمی تونستم بگم )
    - پس نترس . خودم می دونم چی کار کنم .. فردا باهات صحبت می کنم .. الان بگیر بخواب .. اصلا هم گریه کن... نگران هیچی هم نباش .. من هستم فینگیلی ... از چی می ترسی ؟ بگیر بخواب ..
    از رو صندلی بلند شد سرمو گرفت بین دستاش و یه بوسه آروم رو موهام کرد و گفت نبینم دوباره گریه کنیااا .. باهات حرف میزنم فردا .. شبت بخیر
    با گیجی گفتم شب بخیر و ولو شدم رو تخت
    ...
    چی کار کنم ؟ یعنی بذارم این دو تا با هم روبرو بشن ؟ نكنه یه بلایی سر نیمای من بیاره ؟ اینقدرا هم مهم نبود که من شلوغش كرده بودم ... ولی بالاخره کاریش نمی شد کرد .من حرفمو زده بودم ..
    پاشدم مسواک زدم .. یه کم نشستم تو بالکن و نگاهمو دوختم به اسمون و ستاره هاش .. نیما اومد تو بالکن گفت چرا نخوابیدی ؟ گفتم ظهر 3 ساعت خوابیدم خوابم نمی بره .. می خوابم .. تو برو بخواب
    پشت صندلی من وایساد دستشو گذاشت رو شونه هام .. یه کم وایساد . بعد سرشو آورد پایین و گفت شب بخیر و رفت
    پشت سرشو نگاه کردم و از این که همچین برادری دارم خیلی خوشحال بودم .. یه جورایی از اینكه می دیدم بی كس و تنها نیستم و یكی هست كه ازم دفاع كنه و پشتم باشه احساس آرامش و اطمینان می كردم ... واقعا حس می كردم سایه یه مرد بالا سرمه ... یه تكیه گاه دارم ... چقدر دوستش داشتم ... چقدر با شهروز فرق داشت ؟ كاش نیما دوست پسرم بود ......
    نیم ساعتی تو بالکن بدون هیچ حرکتی چشم دوخته بودم به روبروی خودمو فکر میکردم ... ماهو نگاه می كردم ... یعنی الان چند تا دختر مثل من چشم دوختن به این ماه و دارن فكر می كنن كه چقدر بد بختن ؟
    ..
    هوا خیلی سرد شد یه دفعه .... بدون هیچ نتیجه ای از این همه فکر بلند شدم و خیلی آروم رفتم تو اتاقمو خوابیدم

    ادامه دارد.............
    هيچ وقت به خدا نگو يه مشكل بزرگ دارم.ولي هميشه به مشكلت بگو يه خداي بزرگ دارم.




  4. #4

    تاریخ عضویت
    July2010
    محل سکونت
    روی زمینه خدا
    سن
    25
    نوشته ها
    142
    امتیاز
    6,730
    تشکر
    109
    تشکر شده 138 بار در 107 ارسال

    پیش فرض

    قسمت پنجم : [ برای دیدن لینک ها باید ثبت نام نمایید . برای ثبت نام در این سایت اینجا کلیک نمایید ]

    ندا؟ ..ندا ؟! ندا نمیری دانشگاه ؟
    چشامو به زور باز کردم .. چه دردی میکرد چشام !! .. مامانم بود .. به زور گفتم نه . کلاس ندارم
    گفت پاشو پاشو .. من دارم می رم بیرون .. پاشو صبحونه بخور .. نیمارو صدا کن به اونم صبحونشو بده
    اسم نیما رو که شنیدم یاد تمام اتفاقات دیشب افتادم .. روم نمیشد نگاش کنم.. یه جوری بودم .. گفتم باشه .. الان پا می شم .. تو برو
    نیم ساعتی تو رختخواب قلت زدم و بالاخره پا شدم .. رفتم دستشویی و سر و صورتمو شستم . چشمام پف کرده بود .. اومدم بیرون و چایی برای خودمو نیما ریختم و صبحونه رو آماده کردم .. رفتم دم اتاقش .. یه احساسی داشتم .. از این که در باره دوست پسرم باهاش درد دل کردم خجالت می کشیدم .. روم نمی شد صداش کنم .. ولی کاری بود که کرده بودم ..
    در زدم و صداش کردم
    نیما .. داداشی ؟!! ..پاشو صبحونه حاضره
    صدایی نشنیدم . درو باز کردم .. غرق خواب بود . رفتم بالا سرش . نشستم لب تخت و شروع كردم موهاشو ناز كردن ... همیشه وقتی اینجوری بیدارش می كردم خیلی خوشش می اومد
    - نیما .. نیمایی .. پاشو .. پاشو دیگه ..
    یه کم قلت زد ..
    با صدای گرفته گفت چیه ؟ چی شده ؟
    همونطوری كه موهاشو ناز می كردم گفتم پاشو ساعت 9 ه .. پاشو صبحونتو آماده کردم .. چاییت سرد میشه .. پاشو عزیزم ..
    سرشو برگردوند سمت من نگام کرد گفت سلام.. صبح بخیر
    دستشو گرفتم کشیدم تا بلند بشه .
    گفتم صبح بخیر ! پاشو .. بیا صبحونه آماده است .
    گفت برو منم اومدم
    دیدن صورت مهربونش اون خجالت و ناراحتیمو از بین برد .. رفتم مشغول صبحونه خوردن شدم دیدم رفت دستشویی بعدش اومد سر میز صبحونه ..
    نگام کرد و خندید . گفت چطوری ؟ خوبی ؟
    همونطوری که خودمو مشغول صبحونه خوردن نشون میدادم گفتم اره ..
    گفت کی خوابیدی دیشب ؟
    گفتم یه نیم ساعتی بیدار بودم بعدش خوابیدم ..
    صندلیشو عوض کرد اومد کنار من نشست دستشو کشید روموهام . آروم گفت بهتری ؟
    .. سرمو بلند کردم ... صورتم نزدیک صورت مهربونش بود .. توی چشماش می شد دید که چقدر نگرانمه و دوست داره کمکم بکنه .. گفتم آره .. مرسی ..
    همونطوری که با موهام بازی می كرد با همون لحن مهربونش ادامه داد : بهترم میشی . وقتی همه چیز تموم بشه بهترم میشی .. نگران هیچی نباش .. من تا آخرش باهاتم
    صدای ارومش تو گوشم میرفت ... تمام وجودم اعتماد و آرامش می شد .. با حق شناسی و تشكر نگاهش كردم ...لبخندی تحویلش دادم و دوباره مشغول خوردن شدم .. نیما یه كم نگام كرد و اونم مشغول خوردن شد ..
    نیما صبح تا ظهر خونه بود .. ظهر میرفت مغازه تا طرفای 8 . 9 شب .. مثلا مهندس این مملکت بود بیچاره ولی کار بی کار .. واسه همین با دوستش مغازه زده بودن و کار میکردن .. دوستش صبحها رو می رفت در مغازه و نیما بعد از ظهر ها رو . بعد از صبحونه رفت سراغ کاراش تو اتاقش . منم خونه رو جمع و جور کردم و نشستم سر درسام .. ولی همش تو فکرم بود که چی میشه
    ..
    تو همین فکرا بودم که موبایلم زنگ خورد .. وااای زنگ مخصوص شهروز بود . نمی دونستم چی کار کنم ..
    به نیما بگم ؟ نگم ؟
    رفتم سراغ گوشیم .. یه لحظه دلم براش تنگ شد .. اومدم جواب بدم .. یاده حرفاش و دعواهاش افتادم ... یاد حرفهای نیما... پشیمون شدم .. دویدم سمت اتاق نیما .. تصمیم گرفتم دیگه در جریان همه اتفاقات مربوط به شهروز باشه . دیگه نمی خواستم با یه قربونت برم و فدات بشم خر بشم
    با عجله گفتم نیما نیما .. شهروزه .. شهروزه ..
    با عجله اومد سمتم گفت جواب بده بدو ..
    با استرس جواب دادم بعله ؟
    صدای خشنش پیچید تو گوشم
    ش: سلاااااام ..
    با جدیت سلام کردم بهش .. دل و جرئتم به خاطر وجود نیما بیشتر شده بود
    ش : سراغی نمی گیری ؟ منتظری من یه چیزی بگم تو هم بری دنبال خوشی خودت ؟
    صدامو بردم بالا گفتم کدوم خوشی ؟ تو خوشی هم گذاشتی واسه من ؟
    نیما اون دستمو که آزاد بود گرفت تو دستش .. بهم اشاره کرد اروم باشم ...نفس عمیق کشیدم ..
    شهروز گفت اوهو اوهو .. چه صداشو میبره بالا واسه من.. دست پیشو میگیری پس نیوفتی ؟
    هیچی نمیگفتم ..
    با پوز خند گفت چیه؟ لال شدی ؟
    نگاه مظلومانه ای به نیما کردم .. گوشیو به سمتش گرفتم گفتم نیما من نمیتونم با این حرف بزنم .. کلافه ام میکنه .. نیما گوشیو چسبوند به گوش خودم .. نمی خواست الان حرف بزنه باهاش ..
    صداش دوباره اومد . با عصبانیت گفت من کلافه ات میکنم عوضی ؟ رفتی پشت داداشت زبون در آوردی واسه من؟
    داد زدم عوضی جد و آبادته بیشعور .. خسته شدم از دستت .. همش دعوا ...همش فحش ...همش گیرای الکی .. نمیخوام آقا .. نمیخوام باهات باشم .. خسته شدددددم .. می فهمی ؟
    نمی دونستم دارم کار درستی میکنم یا نه ؟ فقط هر چی تو دلم بود گفتم ..
    نیما که متوجه به هم ریختگی من شد گوشیو از دستم کشید بیرون صداشو برد بالا .. و گفت الووووو .. الووووووو .. مثل این که شهروز حرف نمی زد .. نیما از شهروز 5 سال بزرگتر بود .. شاید ازش ترسیده بود! .. باز گفت چرا حرف نمیزنی ؟ مرتیکه... عوضی سر تا پا هیکلته .. جرئت داری دهنتو وا کن تا حالیت کنم با کی طرفی ..
    یه چند ثانیه ای گوشی دست نیما موند . بعدشم خندید و گفت بیا .. قطع کرد بدبخت .. خاک بر سر ..
    دستام می لرزید .. داشتم می مردم از ترس .. شهروز خیلی کله خر بود .. ممکن بود بلا ملایی سر من یا حتی نیما بیاره .. واسه نیما بیشتر دلم سوخت ... گریه ام گرفت .. اشکام تند تند ریخت رو صورتم ..
    نیما با تعجب نگام کرد گفت چرا گریه میکنیییییییییی ؟!! دیوونه شدی ؟!! تو الان باید بخندی خره
    همونطور که گریه می کردم با صدای خفه با چونه ای لرزون گفتم نیما می ترسسسسسسسسسم .. ازش می ترسم . می ترسم یه كاری كنه
    نیما با تمام وجود بغلم کرد و سرمو گذاشت رو سینش ... کنار گوشم آروم گفت عزیییییییییییییزم ... نترس .. فدای اون اشكات بشم ... مگه من مردم ؟ می دونی از دیشب تا حالا چقدر اشك ریختی ؟ نكن اینجوری با خودت ... به خدا طاقت اشكاتو ندارم ندا ... گریه نكن
    باز متوجه شدم که چقدر تو آغوشش اروم می شم .. با گرمای تنش ... با بوی بدنش ... سفت بغلش کرده بودم و دلم نمی اومد ازش جدا بشم .. احساس می کردم تنها جاییه که میتونم توش به آرامش برسم الان ... انگار تنها داراییم تو این دنیاست
    با گریه فقط اسمشو تکرار میکردم
    نیمااااا نیمااااا
    اونم تو موهام دست میکشید و سرمو می بوسید ..
    - جان نیما .. اروم باش عزیزم .. اروم باش .. هیچی نمیشه ..مگه شهر هرته ؟؟ ... غلط کرده کاری کنه .. هم من هستم هم بابا .. خواست غلطی بکنه خودمون حسابشو میرسیم .. از هیچی نترس .. از هیچییییی ...
    خیلی آروم شده بودم .. خودمو از تو آغوشش کشیدم بیرون .. رفتم عقب .. نگاش کردم .. نهایت مهربونی یه آدمو می شد تو صورتش دید .. برای اولین بار صورتشو آوردم پایین و بوسش کردم .. احساس کردم چقدر صورتش داغه !!!!
    به آرومی گفتم مرسی ... من اگه تو رو نداشتم می مردم
    با مهربونی نگام كرد
    عزیزم ... الان كه هستم ... به خاطر من زنده بمون
    دستم كه تو دستش بود رو آورد بالا و پشتشو بوسید . بغضم گرفت . پاشدم رفتم از اتاق بیرون ..
    رفتم تو اتاقم و باز غصه خوردم ... از خودم بدم می اومد . هم به خاطر اینكه به شهروز اجازه داده بودم كه اینقدر منو تحقیر كنه . و هم به خاطر اینكه نیما رو هم اینقدر اذیت می كردم . فقط وقتی صورت مهربون و صدای قشنگ نیما توی ذهنم می اومد آروم میشدم ..
    ...
    سر درس و مشقم بودم که مامان اومد .. با چند تا كیسه خریدی كه كرده بود رفت تو اشپزخونه و مشغول آماده کردن ناهار شد .. منم مشغول درس خوندن بودم .. نیما هم تو اتاقش کاراشو میکرد ..
    ...
    ساعت طرفای 12 بود که نیما اومد دم اتاقم .. در باز بود .. گفت فینگیلی ! این فیلمه که دیشب بهت دادم بریز رو کامپیوتر می خوام ببرمش .. گفتم خودت بریز اگه میشه .. می خواستم حواسم پرت نشه و درسمو بخونم . اومد نشست و مشغول شد . منم پایین پاش رو زمین ولو شده بودم داشتم درس می خوندم .. ولی چیزی كه حواسمو پرت می كرد خود نیما بود ... وسط درسم دستمو از آرنج خم کردم زدم زیر سرمو شروع کردم نگاه کردنش .. ازش خیلی خوشم اومده بود .. قبلش هم خیلی دوسش داشتم . همونطور كه گفتم نیما تو خیلی از موارد كمكم كرده بود . اما مورد به این مهمی تا حالا پیش نیومده بود كه ببینم جایی كه بقیه با خشونت بر خورد می كنن و كتك می زنن و حتی سر می برن اون چطوری بر خورد می كنه ؟ و الان خیلی برام با ارزش بود كه به جای اینكه شلوغش كنه و آبرومو ببره ، اینقدر منطقی برخورد كرده و داره نقش محرم و حامی و سنگ صبورمو بازی می كنه ... یه داداشی منطقی توووووووپ کم پیدا می شه . ولی خدا رو شکر که داره کمکم می کنه و خیالمو تا حدودی راحت کرده ..
    همونطوری که داشتم نگاش میکردم انگار متوجه شد.. سرشو خم کرد سمت من .. نگامون خورد به هم .. بش خندیدم ولی اون فقط نگام کرد .. یه چشمک بش زدم و بازم خندیدم که یعنی تو فکر نیستم و الان خوبم ولی اون باز فقط نگاه کرد .. تعجب کردم سرمو انداختم پایین و به کتابم نگاه کرد .. چند ثانیه بعد باز نگاش کردم و دیدم باز داره منو نگاه میکنه .. بلند شدم نشستم رو زمین کنارش ..
    - چیه نیما ؟ تو فکری ؟ چیزی شده ؟
    نگاشو از من برید و مانیتورو نگاه کرد .. زدم به زانوش ..
    - نیما .. با توئم .. چی شد ؟
    نگام کرد و باز با همون آرامشش گفت هیچی عزیزم . هیچی نشد .. درستو بخون ..
    می دونستم كه یه چیزیش هست . ولی خوب شاید الان راحت نیست بگه . نخواستم اذیتش كنم . باز ولو شدم رو کتابام ..
    کارش که تموم شد پاشد از اتاق رفت .. کم کم باید میرفت مغازه .. مامان ناهارو آماده کرده بود .. صدامون کرد .. رفتیم سر میز .. یه کم با مامان باز سر این که من چرا دیروز گریه می کردم بحث کردیم . ولی نیما اصلا خودشو قاطی ماجرا نکرد . انگار که هیچی نمی دونه .. تمام مدت سر ناهار ساکت بود .. نمیدونم چش شده بود ؟ می ترسیدم .. نکنه خبری شده به من نگفته؟ آخه چه خبری شده باشه مثلا ؟
    ناهارش که تموم شد پاشد رفت مغازه

    ادامه دارد.............
    هيچ وقت به خدا نگو يه مشكل بزرگ دارم.ولي هميشه به مشكلت بگو يه خداي بزرگ دارم.




  5. #5

    تاریخ عضویت
    July2010
    محل سکونت
    روی زمینه خدا
    سن
    25
    نوشته ها
    142
    امتیاز
    6,730
    تشکر
    109
    تشکر شده 138 بار در 107 ارسال

    پیش فرض

    قسمت ششم : [ برای دیدن لینک ها باید ثبت نام نمایید . برای ثبت نام در این سایت اینجا کلیک نمایید ]

    تقریبا 5 روز از اون روزی که شهروز به من زنگ زد و با نیما حرف زد می گذشت .. تو این 5 روز 500 بار زنگ زده بود . ولی من اصلا جواب نداده بودم ... شاید می ترسیدم ... شاید هم نمی خواستم بیشتر از این تحقیر بشم . حرفهای نیما خیلی روم تاثیر گذاشته بود ... 5000 بار هم اس ام اس زده بود . محتوای همشون هم از این شروع می شد كه تو مال منی و من هرجور شده تو رو نگه می دارم و نمی ذارم ازم بگیرنت و در نهایت به فحش و بد و بیراه به من و خانواده ام ختم می شد ... نمی دونم چرا این پسرا تا با یكی دوست می شن سریع نسبت بهش احساس مالكیت پیدا می كنن و فكر می كنن دوست دخترشون یه ملكه كه سندشو شش دنگ زدن به اسم اونها . نمی خوان ببینن كه این دختر هم یه آدمه عین خودشون . با احساسات و افكار مشابه و مثل اونها آزاده . از مردی هم فقط می زنم و می كشم و روابط جنسی رو یاد گرفتن . البته استثنا هم دارن . یكیش داداشی گل خودم ...
    جریان تماسهای چپ و راست و اس ام اس های شهروزو به نیما گفته بودم . گفت بهش بیمحلی كن خودش خسته می شه . من نمی گم باهاش به هم بزن . انتخاب خودته . می تونی انتخاب كنی كه همینجوری باهاش باشی و تحقیرت كنه و به همین وضعیت رضایت بدی ... می تونی هم انتخاب جدیدی داشته باشی و تصمیم بگیری برای خودت ارزش غائل بشی و باور كنی كه هزاران نفر هستن كه منتتو می كشن . هزاران هزار نفر هستن كه حسرت داشتن تو رو دارن و از ته دل آرزو می كنن كه تو رو داشتن .
    با این حرفهاش بهم امید می داد . تو خونه هم خیلی هوامو داشت . نمی ذاشت بهم سخت بگذره و هوای شهروزو كنم . یه شب هم دوتائی شام رفتیم بیرون . خلاصه اش كه برادری رو در حق من تموم كرده بود .
    ...
    صبح از خواب پا شدم و زود حاضر شدم . باید می رفتم دانشگاه ... صبحونه خوردم و اومدم برم .. نیما رو دیدم لباس پوشیده گفت می رسونمت .. منم شدید حال کردم گفتم ایول بدو بریم پس ... هوا بازم سرد بود ..من تو حیاط موندم تا ماشینو بیاره بیرون ... صورتمو توی شال گردنم پوشونده بودم بس که سوز می اومد اول صبحی .. اومد در حیاطو ببنده گفت بدو برو سرما می خوریاااااا .. رفتم تو ماشین .. بخاری رو روشن کرده بود .. داشتم یخ می زدم .. اصلا نه برفی بود نه بارونی نه چیزی . ولی خییییییلی سوز سردی می اومد .. دستمو کردم تو جیب کاپشنم و با خنده گفتم وووووووووووووی سرررررررررررررده !!.. . بخاری رو زیاد كرد و اروم گفت الان گرم میشی .. راه افتادیم سمت دانشگاه .. یه بیست دقیقه ای راه بود تا برسیم .. دیگه کم کم داشتم گرم میشدم .. دستامو در آوردم از تو جیبم داشتم می کشیدمشون به هم تا گرم تر بشم.. نگام کرد گفت سردته هنوز ؟ گفتم خووبه .. زیاد نه .. دستمو گرفت تو دستش گفت الان چی ؟ خندیدم گفتم اووووووه چه داغی تو بچه ؟!! چه خبره ؟ یه پا بخاری تشریف داری .. بلند بلند خندید و دستمو برد جلوی دهنش ها كرد ... بعد اروم اروم شروع کرد به مالیدن دستم . برای عوض کردن دنده هم دستم تو دستش بود ... چند لحظه یه بار بر می گشت نگاه می کرد بهم و باز جلو رو نگاه می کرد .. اونروز خیلی مهربون شده بود !! ... هیچی نمی گفتیم به هم ... من تو فكر این بودم كه نیما چشه و اون هم حواسش به رانندگی خودش بود . داشتیم کم کم می رسیدیم .. توی کوچه دانشگاه پیچیدیم . دم دانشگاه دستمو ول کرد و منم خیلی سریع کیفمو برداشتم .. گفتم مرسی نیما .. دستت درد نکنه .. پریدم از ماشین بیرون .. یكی از دوستام كنار در ماشین وایساده بود . منو كه دید نیشخندی زد و رد شد . منظورشو نفهمیدم . از تو شیشه با نیما خدافظی کردم .. رفتم سمت در دانشگاه برگشتم ببینم رفته یا نه دیدم سرش به شیشه ماشینه و داره منو نگاه میکنه .. براش دست تکون دادم و رفتم تو دانشگاه !
    هنوز به دم پله های حیاط نرسیده بودم که موبایلم زنگ خورد .. نگاه کردم نیما بود !!!
    ن : جونم عزیزم ؟! چی شد ؟
    نیما : یادم رفت ازت بپرسم .. کی بیام دنبالت ؟
    ن : نمی خواد .. با یلدا میام ..
    با عجله گفت نه نه خودم میام دنبالت . کی بیام ؟
    خندیدمو گفتم پس یلدارو می رسونیااااااا ..
    گفت باشه باشه حتما .. کی بیام ؟
    - ساعت 12 کلاسم تموم می شه .. ولی تو که باید بری مغازه ؟
    خیلی بی تفاوت گفت به امیر می گم یه ساعت بیشتر بمونه .. مشکلی نیست ... من 12 دم دانشگام ..
    ازش تشکر کردم و خدافظی کردم . برخوردم به همون دوستم كه دم در دانشگاه بود . لبخندی زدو گفت خدا شانس بده ...
    - چرا چی شده ؟
    در حال كه با مسخرگی حرفهاشو می كشید گفت :آخه مردم دوست پسرشون می رسوندشون داااااانشگاه . بعد هم وای می ایسته تا برن تو دانشگاه خیالش راحت شه . الان هم خودش بود نه ؟؟!!
    با خنده گفتم خره این داداشمه
    - بابا اینو وقتی گرفتنتون باید بگی . نه به من
    - الاغ ! می گم این نیما داداشمه
    - جون من ؟
    - آره به خدا . ببین عكسش هم تو كیفمه . اینم عكس خانوادگیمون
    - ای بابا ؟ آخه همچین گرفته بودیش در نره هر كی می دید فكر می كرد لیلی مجنونید
    - داداشیمه خوب . دوشش دالم
    - ولی خدائیش داداش خوشتیپی داری ها . كوفتت بشه
    - كوفت صاحبش بشه
    - فعلا كه مال توئه
    - خفه شو بدو برو سر كلاست
    واقعیتش تا اون موقع اصلا دقت به این موضوعها نكرده بودم . ولی دختره راست می گفت . داداشیم هم خیلی خوشتیپ بود هم منو خیلی دوست داشت . من هم خیلی دوسش داشتم . آخی .. داداشی گلم .. قربونش برم .. خدایا شکرت
    .
    .
    .
    ساعت 11:45 بود که دم در دانشگاه با یلدا منتظر نیما بودیم .. اومدش .. به یلدا نشون دادم ماشینو رفتیم سمتش . درو که باز کردم گرمای بخاری خورد به صورتم کیییییییف کردم . پریدم تو ماشین یلدا هم عقب نشست .. دو تایی به نیما سلام کردیم .. راه افتاد سمت خونه .. تو راه برعکس پویا خیلی ساکت بود .. نه كه یلدا هم بود، بچه ام محجوب بود ... بیشتر منو یلدا با هم حرف می زدیم .. نیما هم یه زمانایی که ازش چیزی می پرسیدیم جواب می داد .. یلدارو رسوندیم تا دم خونشون .. خیلی اصرار کرد که زودتر پیاده بشه تا ما راهمون دور نشه . ولی نیما قبول نکرد .. یلدا که پیاده شد راه افتادیم به سمت خونه .. نیما هیچی نمی گفت تو ماشین .. ساکت ساکت بود .. دیگه داشتم نگران می شدم ..
    به آرومی گفتم نیماا ؟
    سرشو چرخوند سمت من
    - جانم ؟
    - چیزی شده داداشی ؟
    سرشو به علامت منفی تکون داد گفت نه ! چی باید شده باشه ؟
    گفتم آخه ساکتی از اون موقع تا حالا ؟؟؟؟ صبحی هم ساکت بودی .. حتما یه چیزی شده دیگه .. از دست من دلخوری ؟
    سریع برگشت سمت من .. با تعجب گفت از توووووو ؟ دلخورم ؟ واسه چی ؟
    شونه هامو بالا انداختم گفتم چه می دونم ... اینجوری که تو توی خودتی آدم هزار تا فکر میکنه ..
    لپمو کشید و خندید گفت من هیچیم نیست فینگیلی .. هیچیم نیست
    تکیه دادم به صندلی و طبق معمول رفتم تو فکر ... تا زمانی که رسیدیم دم در خونه
    نشستم تو ماشین تا درو باز کرد و ماشینو برد تو حیاط ..
    از ته دلم بهش گفتم دستت درد نکنه نیما .. خیر ببینی جوون .. خندیدم و از ماشین زدم بیرون ..
    نگاش کردم هنوز تو ماشین بود .. بهم خندید و منم رفتم تو خونه

    ادامه دارد..............
    هيچ وقت به خدا نگو يه مشكل بزرگ دارم.ولي هميشه به مشكلت بگو يه خداي بزرگ دارم.




  6. #6

    تاریخ عضویت
    July2010
    محل سکونت
    روی زمینه خدا
    سن
    25
    نوشته ها
    142
    امتیاز
    6,730
    تشکر
    109
    تشکر شده 138 بار در 107 ارسال

    پیش فرض

    قسمت هفتم : [ برای دیدن لینک ها باید ثبت نام نمایید . برای ثبت نام در این سایت اینجا کلیک نمایید ]

    چندین روز از زمانی که با شهروز دعوام شد می گذشت ... باور نمی كنید كه تو یه هفته 384 تا اس ام اس برام زده بود . با وجود اینكه من حتی یه اس ام اس هم بهش نداده بودم ... زنگ زدن هاش هم كه بر قرار بود . وقت و بی وقت ... حتی نصفه شب . به نیما گفتم .
    گقت ببین ندا . همونطوری كه گفتم انتخاب با خودته . من مجبورت نمی كنم . اما اگه انتخابتو كردی ... بهترین راه خلاص شدن از دستش اینه كه موبایلتو عوض كنی . خطتو بفروش . خودم برات عوضش می كنم و یه شماره جدید برات می گیرم
    - آخه من این شماره رو دوست دارم . همه دوستهام این شماره رو دارن .
    - این كه چاره اش خیلی ساده است فینگیلی . یه اس ام اسو سند تو آل می كنی و شماره جدیدتو به همه می گی
    - خیلی خوب . هرچی تو بگی .
    بعد در حالی كه سرم پائین بود و فكر می كردم آروم گفتم :
    ندا : نیما ؟!
    ن : جان نیما
    ندا : یه وقتهایی شك می كنم
    ن : به چی گلم ؟
    ندا : به اینكه شاید شهروز دوستم داره . شاید اینكار هاش هم از روی علاقه است ؟
    ن : دیوانه ای به خدا
    ندا : پس چرا اینقدر میاد دنبالم
    ن : آخه دختر مگه هر دنبال اومدنی نشونه عشقه ؟ اون پسره . من می شناسمش . الان از اینكه تو خودت به هم زدی ناراحته . غرورش صدمه دیده . می دونی براش افت داره . دوست داره خودش تموم كننده باشه . واسه همین نمی تونه قبول كنه كه تو بگی دیگه نمی خوام و اون هم بگه چشم . اون هم با اون دید مرد سالاری 200 سال پیشی كه اون داره . دید اون دید پدر بزرگ های ماست : مگه زن هم حق انتخاب داره ؟ با لباس سفید میاد با كفن سفید می ره . حالا مرد هر بلایی می خواد سرش بیاره . حق نداره جیك بزنه . مطمئن باش بعد از اینكه دوباره خیالش راحت شد كه برگشتی و مال اونی همون بساطه . روز از نو روزی از نو
    ندا : نمی دونم . خیلی خوب پس بیزحمت خودت این خط منو عوض كن . ممنونت می شم . این كارو می كنی ؟ زحمتت نمیشه ؟
    ن : من واسه تو همه كار می كنم آبجی خانوم . تو رحمتی
    ...
    فردا شبش توی اطاقم بودم و افتاده بودم رو كتابها كه نیما وارد اطاق شد ... دو تا دستهاشو قایم كرده بود پشت سرش . اومد روبروم نشست رو زمین ... منم نشستم و تو چشاش نیگاه كردم
    - سلام داداشی خسته نباشی
    - سلااااااااام . تو هم خسته نباشی . ندا یه دقیقه گوشیتو می دی یه زنگ باهاش بزنم ؟
    تعجب كردم . نیما معمولا گوشی منو نمی گرفت . ولی گفتم آره حتما . سریع گوشیمو بهش دادم . گوشیو برداشت و رفت بیرون . چند دقیقه بعد برگشت . گوشیو داد بهم و گفت ندا یه شماره بهت می دم از خونه بهش زنگ می زنی ؟ من كه می گیرم جواب نمی ده ببین جواب تو رو می ده ؟
    دیگه واقعا مشكوك می زد . نیما هیچوقت نمی گفت من با دوستاش یا هر كس دیگه ای صحبت كنم یا براش شماره بگیرم . رفتم سمت تلفن و گفتم بگو
    - 09121211112
    - چه شماره باحالیه ؟ وزارت اطلاعاته ؟
    - آره بگیر ببین كی بر می داره
    شماره رو گرفتم . اولین بوق رو كه زد موبایل من هم زنگ خورد
    - نیما ببین كیه به من زنگ زده ؟
    - بذار جواب بدم ... الو
    صداش از تو گوشی خونه اومد ؟؟؟!!!!
    - نیما ؟؟؟؟!!!!!!!!!
    - نگفته بودی شماره ات اینقدر رنده فینگیلی ؟
    گوشیو گذاشتم و دویدم طرفش .
    - نیما چیكار كردی ؟ چی شد ؟ این خط منه ؟
    - از امروز این شماره شماست
    پریدم بغلش كردم
    - وایییییییی وااااااییییییییی نیما مرسی . چجوری اینكارو كردی ؟ اونم یه روزه ؟
    - تو دیگه به اونش كاری نداشته باش فضول . مهم اینه كه دیگه راحت شدی
    ...
    ولی واقعیت این بود كه از اونروز درد سرم بیشتر شد . تا یكی دو روز از شهروز خبری نبود . ولی از دو سه روز بعدش تلفن خونه شد كابوس من .
    تو خونه نشسته بودم كه تلفن زنگ زد . روی تلفن رو كه نگاه كردم قلبم وایساد . شماره شهروز بود . انتظار این یكیو نداشتم . اگه مامان بابام می فهمیدن كه دیگه واویلا بود . نیما هم خونه نبود كه بگم اون گوشیو برداره . اینقدر شماره اش رو نگاه كردم كه قطع كرد . نمی دونستم چیكار می خواد بكنه . یعنی چی می خواد ؟ اگه كس دیگه ای گوشیو برداره چیكار می كنه ؟ حرف می زنه ؟ چی می گه ؟ ...
    شب دوباره زنگ زد . دویدم و گوشی رو دادم نیما و گفتم شهروزه . زنگ می زنه خونه . گوشی رو گرفت ولی شهروز قطع كرد .
    - نیما چیكار كنم ؟ چه غلطی كردم ! اگه بابا اینا بفهمن كه بدبخت می شم . كاش جوابشو بدم .
    - نه اون دقیقا همینو می خواد . یه كم دیگه صبر كنی بیخیالت می شه . از طرف بابا اینها هم خیالت راحت . اگه زیاد زنگ زد من می گم یكی از مشتریها یا طلبكارهای منه كه می خواد مزاحم بشه . فوقش تلفن رو می دیم كنترل . فعلا صبر كن تا من به موقعش پدر این مردیكه رو در بیارم .
    با قدر شناسی دستشو گرفتم
    - نیما . من تو رو نداشتم می مردم .
    سرمو تكیه دادم به ساعدش
    - مرسی نیما . خیلی دوست دارم
    دست مهربونش كه روی سرم كشیده می شد آرومم می كرد . هرچقدر كه من از شهروز دور می شدم احساس نزدیكی و وابستگی بیشتری به نیما می كردم .
    ...
    نیما هنوز هر روز منو می رسوند و می آورد ... ولی فردای اونروز باید صبح می رفت از بازار جنس می آورد . رفیقش هم نبود و دست تنها بود . به خاطر همین با من من خواست كه اونروز با من نیاد
    - ندا . من امروز باید برم بازار . امیر هم نیست . تو می تونی تنهایی بری ؟ ناراحت نمی شی ؟
    - نه قربونت برم . من كه خودم هر روز می گم كه راضی نیستم به خاطر من هر روز صبح زود بلند شی و منو تو این سرما برسونی .
    - فقط امروز ندا . فقط امروز. از فردا باز هم خودم می رسونمت . اونم به این شرط كه امروز رو با آژانس بری .
    - خیلی خوب تو امروز رو به كارت برس . صحبت می كنیم
    پس من زنگ می زنم آژانس . رسیدی اس ام اس بده
    - چشم
    نگاهش كردم . چقدر دوستش داشتم . همه چیزم بود . یه فرشته بود . هر روز به خاطر من صبح زود پا می شد و منو می رسوند . چقدر با بوندش احساس امنیت می كردم . یاد شعر گوگوش افتادم
    تو از كدوم قصه ای ؟ كه خواستنت عادته ؟ نبودنت فاجعه ... بودنت امنیته
    صدای نیما منو به خودم آورد
    - ندا آماده شو . زنگ زدم آژانس
    ...
    برای اولین بار توی اون چند روز داشتم تنها می رفتم دانشگاه . چقدر جای نیما خالی بود . چقدر دلم براش تنگ شده بود . كاش الان پیشم بود . دلم واسه وقتهایی كه دستامو تو دستاش می گرفت و گرمشون می كرد تنگ شده بود . بد جوری وابسته اش شده بودم .
    تو همین فكرها بودم كه رسیدم دم در دانشگاه . كرایه آژانس رو حساب كردم و پیاده شدم . ریز ریز داشت برف می اومد . یقه های لباسم رو كشیدم بالا و خواستم برم توی دانشگاه كه صدای خشن آشنائی بیشتر از سرمای وحشتناك اونروز لرزه به تنم انداخت
    به به . خانم فراری . تنها تشریف آوردید . داداش بادی گاردتون كو ؟




    ---------- این پست اضافه شد در ۰۱:۴۹ بعد از ظهر ---------- پست قبلی بود در ۰۱:۴۸ بعد از ظهر ----------

    ( توجه داشته باشید برای ارسال تاپیک به صورت جدا باید 1 دقیقه از آخرین ارسال شما بگذرد )




    قسمت هشتم : [ برای دیدن لینک ها باید ثبت نام نمایید . برای ثبت نام در این سایت اینجا کلیک نمایید ]

    تندی برگشتم نگاهش كردم . دو قدم بیشتر با من فاصله نداشت ... خدایا چقدر تنها بودم ... نیما كجایی ...
    با وجود اینكه خیلی می ترسیدم محكم وایسادم و جدی گفتم
    چی می خوای ؟ واسه چه اومدی اینجا ؟
    با قیافه حق به جانب گفت هیچی ، واسه چی ؟ اومدم ببینمت . می خوام باهات حرف بزنم دیگه
    ن : من با تو هیچ حرفی ندارم . شهروز تو رو خدا اینجا وای نایستا . واسه من بد می شه
    دور و برم رو نگاه كردم ... دو تا از همكلاسی هام از كنار ما رد شدن . در حالی كه به من نگاه می كردن در گوش هم یه چیزی گفتن و زدن زیر خنده
    ش : خیلی خوب بیا بریم تو ماشین تا واست بد نشه .... می خوام باهات حرف بزنم
    ن : من با تو هیچ جا نمیام
    ش : نترس نمی دزدمت . می خوام باهات حرف بزنم
    با جدیت گفتم من هیچ حرفی با تو ندارم
    ش : تو چرا اینقدر عوض شدی ؟ می گم می خوام باهات حرف بزنم . نمی خوام بخورمت كه . نترس تو خیابونه . بلا سرت نمیارم
    چاره ای نداشتم . اینجوری خیلی تابلو بود .... می دونستم كه این دست بردار نیست و اگه هم نرم همه دانشگاه پر می شه كه من با دوست پسرم دم در دانشگاه دل می دادم قلوه می گرفتم . همینجوریش كلی واسه من و نیما حرف در آورده بودن . راه افتادم دنبالش . ماشینش دویست متر دور تر از در دانشگاه بود . دزدگیر رو زد و من درو باز كردم نشستم توی ماشین . توی ماشین گرم بود . خودش هم نشست
    ن : یالا بگو چی می خوای بگی ؟ من یه ربع دیگه كلاس دارم .
    ش : چرا اینقدر بد اخلاق شدی ؟ فقط به خاطر اونروز ؟ به خاطر اون دعوای كوچولو موبایلتو فروختی ؟ گوشیو می دی به داداشت ؟ جواب منو نمی دی ؟
    ن : تو اصلا عوض نشدی شهروز .... اصلا ...عادت همیشه ات اینه . كارهای خودت رو كوچیك و بی اهمیت می بینی و كارهای منو بزرگ و اشتباه .
    ش : آخه واقعا نمی تونم باور كنم به خاطر یه برخورد تو اینجوری شلوغش كنی . بابا چیزی نشده
    ن : آره یه برخورد . اون برخورد تیر خلاص بود . تو چند ماهه خون به جیگر من كردی . كلافه ام كردی . بابا ، ببین منم آدمم ... هم عقل و شعور و آزادی دارم هم مشكلات آدمهای دیگه ... ولی تو كی درك كردی ؟. واسه تو یه عروسكم . باید اونجوری كه تو می خوای باشم . اونجوری كه می گی بگردم ... برم بیام ... روزی 100 بار هم بهت زنگ بزنم . درجه شكت هم كه ماشالله همیشه رو هزاره ... اگه یكساعت بهت زنگ نزنم حتما یه جا دارم یه كار خلاف می كنم یا دوستت ندارم ... اگه اونجوری كه تو می خوای نمی گردم حتما یه ریگی به كفشم هست . من برده تو نیستم شهروز اینو بفهم ...
    خیلی تند تند كلماتو گفته بودم . نفس عمیقی كشیدم و ادامه دادم
    ن : من دیگه با این شرایط نمی تونم ادامه بدم . می فهمی . تو عوض بشو نیستی .... همینی كه هستی . چند دفعه اومدی گفتی قول می دم عوض بشم . شدی ؟ نه . بد ترم شدی
    ش : ندا هر حرفی می زنم . هر كاری می كنم از روی علاقه است ... به خدا بس كه دوست دارم . نمی تونم تحمل كنم با یكی دیگه حتی حرف بزنی
    ن : تو مریضی می فهمی ؟ تو از اونایی هستی كه گلشونو می ذارن زیر حباب كه هیشكی بهش دست نزنه و گله اون زیر خفه می شه . به خاطر عشق مسخره صاحبش . ولی من اون گل نیستم ... نمی خوام باشم .... اگه منو دوست داری پس راحتی و نظر من هم برات مهم باشه . دست از سر من بردار.... بذار منم روی آرامشو ببینم
    ش : ندا من تو رو از دست نمی دم .... تو مال منی .... تا ابد ... واسه داشتنت همه كار می كنم .... با چنگ و دندون نگهت می دارم .
    - شهروز بس كن . این حس مسخره ات منو كشته ... تو همین ماشینتو هم نمی تونی مطمئن باشی یكساعت دیگه زیر پاته . شاید تصادف كنی . شاید بدزدنش
    ش: من نمی ذارم كسی تو رو بدزده .
    - كسی قرار نیست منو بدزده . مشكل تو اینه كه فكر می كنی همش بستگی به تو داره ... من ماشین بنز مورد علاقه ات نیستم كه واسه به دست آوردنم همه كار كنی و مال تو بشم ... من آدمم ... حق انتخاب دارم ... می فهمی ؟ تو انتخاب من نیستی ... من حتی نمی تونم دو دقیقه با آرامش با تو حرف بزنم . اونوقت چطوری مجسم كنم یه عمر كنار هم زندگی كنیم ؟
    ش: پس من انتخابت نیستم ... خوب ؟ انتخابت كیه ؟ خجالت نكش بگو . از من بهتره ؟ چیش ؟ پولش ؟ ماشینش ؟ هیكلش ؟
    با حالتی که معلوم بود چقدر خسته از این بحث مسخره ام گفتم حالمو به هم می زنی شهروز .... به خدا وقتی باهات حرف می زنم حس می كنم دارم خفه می شم ... تو رو خدا ولم كن ... چی از جون من می خوای ... دیگه به اینجام رسیده .... تهمتهات ... شكهات ... من هرچی می گم تو آخرش حرف خودتو می زنی ... آخه انتخاب دیگه می خوام چیكار ؟ یه بار تو رو انتخاب كردم واسه هفت پشتم بسه .
    ش :حرف آخرم اینه كه من دوست دارم و از دستت نمی دم ... واسه نگه داشتنت هم هر كاری می كنم . هر كاری . فهمیدی ؟. بعدا از دست من شاكی نشی .
    درو با حرص باز كردم و پیاده شدم .
    - هر غلطی دوست داری بكن
    در حالی كه به سرعت به طرف در دانشگاه می رفتم صدای بلندش بدرقه ام می كرد
    ش: هرچی دیدی از چشم خودت دیدی . فهمیدی ؟ به اون داداش سوسولت هم نناز
    خیلی دوست داشتم برگردم و بزنم تو دهنش . ولی به اندازه كافی جلو دانشگاه تابلو شده بودم . در حالی كه اشكهام صورت سردمو داغ می كرد از در دانشگاه رفتم تو .
    هنوز تو حیاط بودم كه زنگ اس ام اسمو شنیدم . بی اختیار فكر كردم شهروزه . ولی اون كه شماره منو نداشت !! گوشیمو بیرون آوردم . واااااااااااای تنها چیزی كه تو اون موقعیت یه ذره می تونست تسكینم بده ، یه اس ام اس از نیما
    Salam fingili . reside ? sms nazadi negaran shodam . sare classi ?
    یه پسر این . یه پسر هم شهروزی كه اسم خودشو گذاشته مرد . چقدر خوب بود كه یكی نگرانم بود . چی می گفتم ؟ هرچی می خواستم بگم فقط ناراحتش می كرد . اون هم با اس ام اس . مجبور شدم دروغ بگم
    Khoobam dadashi . residam . sms ham dadam . hatman nareside
    دوباره به طرف در ورودی راه افتادم . اصلا دلم نمی خواست یک دقیقه تو اون دانشگاه باشم .. ولی بدبختی مجبور بودم برم و حضورمو توی کلاس به استاد نشون بدم .. تا آخر ترم چیزی ازم کم نکنه .. در حالی که لعنت به این دنیا و دانشگاه که باعث اشنایی منو شهروز شد می فرستادم سریع رفتم توی راهروی دانشگاه .. حوصله پیدا کردن یلدا رو هم نداشتم . باز می اومد یه سری حرفای تکراری تو مخم فرو می کرد و دوستای پویا رو برام لیست می کرد ... دلم می خواست زنگ می زدم نیما .. ولی نه .. هول می شد بیچاره . فکر می کرد الان باید پاشه بیاد پیشم .. یه ربعی تا شروع کلاس وقت داشتم . رفتم تو سلف .. دم بوفه رسیدم... پیرمرد همیشه مهربون و سر حالی که اونجا کار میکرد و دیدم .. طبق عادت همیشه اش بهم لبخند زد و گفت سلام خانوم خانوما .. این تکیه کلامش بود .. از اون پیر مردای مااااااااه .. عاشق فوتبال بود .. زمانایی که اس اس و پس پس با هم بازی داشتن توی سلف جلو تی وی کوولاک میکرد .. رفتم با بغض جلوش گفتم سلام خسته نباشین ... خندید و گفت اول صبحی خسته برا چی ؟ چی میخوای بابایی ؟
    _ یه چایی لطفا ..
    چایی رو که داد بهم حساب کردم و بدون حرف رفتم .. میدونستم الان بیچاره تو فکر و خیالش هزار تا چیز اومده .. اون ندایی که همیشه دم بوفه سر به سره این پیر مرد می ذاشت دیگه نبودم .. چه می شد کرد
    رفتم پشت یه میز نشستم و چایی رو داغ داغ ریختم تو گلوم و به گذشته مزخرف و حال به هم ریخته و آینده نامعلومم فکر کردم .. این دیگه چه زندگیه .. تو همین فکرا بودم که دیدم یلدا از پله های سلف اومد پایین .. با همون عشوه کرشمه مخصوص داشت راه می رفت که یهو منو دید .. در جا وایساد ..
    ی : ندااااااااااااااااااااا( اینو با نهایت تعجبش گفت )
    بی اختیار لبخند زدم وگفتم سلام . چته ؟
    اومد جلو و زل زد بهم .
    ی : گفتم چته ؟ کدوم گووری هستی ؟ واسه خودت تنها تنها میای .. چایی میخوری .. تنها میشینی .. چی شده ؟
    ن : واا مگه باید چیزی شده باشه ؟..
    نشست جلوم گفت خب خفه خفه .. از قیافه ات معلومه .. بگو ببینم باز این پسره زنگ زده بهت ؟
    پوز خند زدم گفتم زنگ زده ؟ الاغ پا شده اومده دم دانشگاه .. جلو سعیده اینااااااا فککر کن
    با چشای از حدقه در اومده گفت نیمااااااااااااا چی ؟ نیما هم دید ؟
    چاییمو دادم بالا و گفتم نه بابا بدبختی یه امروز که نیما نبود اومد ..
    متفكرانه گفت : احتمالا تمام روزها می اومده . امروز كه دیده تنهایی اومده جلو
    - نمی دونم . شاید ...
    دستشو زد زیر چونشو گفت خب خب .. چی شد ؟ چی گفت ؟
    با بی تفاوتی شونه هامو انداختم بالا و گفتم هیچی .. چی بگه .. زر زر اضافی .. بعد انگار که شک بهم وارد کرده باشن .. یه دفعه بغضم ترکید دسته یلدارو گرفتم و فشار دادم با ناله گفتم یلدا میگه هر چی دیدی از چشم خودت دیدی ؟
    بعد زار زار به حال بد خودم گریه کردم ..
    یلداهنوز تو شک بود .. سرمو آورد بالا گفت ببینمت ندا .. عینه مامان بزرگا گفت .. اوا خاک به سرم .. اینو نیگااا .. این همه اشک کجا بود تا الان ؟
    دلم به حال خودم خیلی می سوووخت .. یه دفعه چشمم افتاد به ساعت دیواری بالای سلف . ساعت 8:05 بود .. با عجله در حالی که دستمال از جیبم در می اوردم تا اشکامو پاک کنم گفتم پاشو پاشو دیر شد ..
    یلدا کیفمو گرفت گفت بده من میارم برات ..
    بیچاره شک زده شده بود .. هی بر میگشت نگام میکرد ..
    پشت دره کلاس که رسیدیم وایساد خیلی بی مقدمه منو بغل کرد سرمو یه کم تو بغلش نگه داشت .. بی صدا اشک می ریختم .. سرمو بوس کرد و گفت ندا تروخدا انقدر خودتو اذیت نکن .. آخه مگه الکیه ؟
    خنده ام گرفت از حرفش .. سرمو آورد بالا گفت آخییییییی قربوون اون نیش شلت برم
    تند تند اشکامو پاک کردم و رفتیم تو کلاس ..
    نگاهای سنگین استاد و بچه هارو خیلی قشنگ احساس می کردم .. یلدا رفت ته کلاس منم به دنبالش .. نشستم .. تو کلاس بودم .. ولی ذهنم جای دیگه بود .. صدا رو می شنیدم ولی درکش نمی کردم .. زل زده بودم به استاد ولی نمی دیدمش .. تمام مدت صورت شهروز جلو چشمام بود ... خدایا چجوری از شرش خلاص شم ؟ یعنی چی کار می خواد بکنه ؟
    شروع کردم تو دلم مثل همیشه نجوای بی صدا با خدای خودم
    _ خدایا می دونم بنده خوبی نبودم .. می دونم از تموم کارام خبر داری .. می دونم گناه زیاد کردم .. ولی مگه نمی گن تو آبروی بنده هاتو حفظ می کنی .. خدا جوون تروخدا ... جوون هر کی دووست داری .. جوون بنده خوووبات .. جوون فرشته هات .. به خاطر مامانی ( مادر بزرگم که خیلی مومن بود ) نذار آبروم بره .. نذار مامان و بابا چیزی بفهمن .. یه کاری کن تموم شه خدایی .. خسته شدم .. آخه تو که از همه جریانا خبر داری .. تو که می بینی با من چی کار می کنه . تو که هم اونو خووب میشناسی هم منو .. نذار اتفاقی برای من یا کس دیگه ای بیوفته ..یکیو بذار جلوی راهش تا منو فراموش کنه .. خدایی خسسسسسسسسسسسسسسسسسسته شدم ..
    همونطور که سرم به دیوار پشت سرم بود افتادن قطره های اشکمو روی لپام احساس میکردم .. نمی تونستم پاکشون کنم .. دسته خودم نبود .. دلم می خواست بیان بیرون .. ببینن چقدر این دنیا کثیفه... ببینن چقدر بی ارزشه .. چقدر ما آدما بشون احتیاج داریم تا تو غم و غصه بریزیمشون بیرون و خودمونو راحت کنیم ...
    واقعا میگم هیچیییییییییییییییی از دو ساعتی که سر کلاس بودمو نفهمیدم .. آنتراکت که داد همون جا سر جام نشستم .. یلدا حرفش که با یکی از بچه ها تموم شد اومد پیشم دستامو گرفت گفت بهتری ؟
    سرمو دادم بالا .. تکیه اش دادم به دیوار گفتم چه بهتری ؟ این مرتیکه رو دیدم بهتر شدم آخه ؟
    با قیافه پر از سوال سرشو بگردوند و زل زد به دفتر کتابا .. اونم تو فکر بود .. بیچاره نمی دونست باید چی کار کنه برام ..
    چند بار اومدم زنگ بزنم نیما ، باز گفتم نه نگران میشه ..
    داداشیم حلال زاده بود .. زنگ زد رو موبایلم .. با اشتیاق شدیدی گوشیمو جواب دادم گفتم سلاااام نیمایی
    نیما : سلااممم .. سر کلاس که نبودی ؟
    خندیدم گفتم اگه بودم که جواب نمی دادم .. نه آنتراکت داده ..
    نیما : آخی .. پس خسته نباشی .. خووبی عزیزم ؟
    همه سعیمو می کردم که نفهمه گریه کردم یا ناراحتم ...
    گفتم مرسی .. خووبم .. چه خبرا ؟ چی شده ؟ کاری داشتی ؟
    نیما : آره عصر کی بیام ؟
    آخییییییییییی .. خدارو شکر .. امروز نیما میاد دنبالم ..
    با ذوق گفتم ببین من تا 12 کلاس دارم .. بعدم 1 تا 5 .. میتونی 5 اینجا باشی ؟
    یه کم فکر کرد گفت گوشی گوشی
    صدای مهربوونش می اومد که داشت با امیر حرف میزد .. فقط شنیدم که گفت اره اره . قربوون دستت .. زیاد طول نمیکشه
    بعد اومد گوشیو برداشت گفت آره من 5 اونجام خووبه ؟
    ازش تشکر کردم و تا اومدم قطع کنم گفت ندا ندا
    گفتم جان ؟
    به آرومی گفت امروز که مشکلی پیش نیومد ؟
    هول شدم .. نکنه از چیزی خبر داره . ؟ با نهایت تابلو بازی گفتم نه نه اصلا .. برو داداشی برو سره کارت
    نیما : اوکی پس می بینمت
    این دو ساعتم دقیقا مثل همون دو ساعت اول گذشت .. فقط شانسی که آوردم این بود که چیزی ازم نپرسید وگرنه هیچی برای گفتن نداشتم ..
    ساعت 12:15 بود که کلاسو تموم کرد ..بچه ها عین قحطی زده ها توی صف غذا تو سرو کوول هم می زدن .. من و یلدا یه نگاه به صف کردیم یه نگاه به خودمون و بدون هیچ حرفی رفتیم دم بووفه .. بازم همون پیرمرده بوود گفتم بابایی دو تا کالباس بی زحمت ..
    در حالی که داشت جنسای دیگه بوفه رو می فروخت گفت خانوم خانوما انقدر از این ساندیویچا نخورین .. بابا جان یه کم تو صف وایسین حداقل برنجی خورشتی چیزی بخورین اینا چیه آخه ؟
    یلدا با خنده گفت چیه بابا یی ؟ فکر میکنی این قرمه سبزیشون بهتر از کالباسه ؟ نه والا همین صبحی اومدم دیدم چمنای دانشگاه کوتاه شده فهمیدم قرمه سبزی داریم ..
    پیرمردهمچین زد زیر خنده که منم با اون همه غم و غصه ام خنده ام گرفت .. دو ساعت داشت به حرف یلدا می خندید .. ساندویچارو تحویلمون داد و گفت عجب زبونی دارین شما دخترای این دوره زموونه بیچاره شوهراتوون .. منم انگار داغ دلم تازه شده باشه گفتم دوور از جوونه شما .. ببخشیدااا .. مرده شوور هر چی شوهره ببره .. بیچاره وا رفت .. منم بدون هیچ حرفی اومدم کنار و رفتیم پشت میز اصلا وقت نداشتیم کلاس دوممون داشت شروع می شد .. سریع بدون هیچ حرفی غذامونو خوردیم . یه لیوان آب هم روش و رفتیم سر کلاس ..
    استاد این کلاسمونو خیلی دووست داشتم .. یه پسر فوق العاده خوشگل و جوون ولی فوووووووووووق العاده جدی .. اصلا به هیچ احدی رو نمی داد .. منم از این جدیتش خوشم می اومد .. نه این که مثلا عاشخش شده باشم ... سر کلاس تمام حواسم به درسش بود .. این 4 ساعت برعکس اون 4 ساعت خیلی سریع گذشت .. اخر کلاس وقتی داشتم جمع و جوور می کردم یلدا گفت ندااا به نیما میگی ؟
    در حالی که خودمو مشغول نشون می دادم گفتم نمی دونم .. تا ببینم اوضاع چطوری می شه
    گفت ولی من اگه جات بودم می گفتم بش .. تا بره این پسره عوضیو آدم کنه ..
    سرمو آوردم بالا و یه نفس عمیق کشیدم . کاپشنمو تنم کردم و راه افتایدم به سمت پایین .. دم در که رسیدم نیما اولین چیزی بود که جلوی چشمام دیدم

    ادامه دارد.................

    کاربر زیر به خاطر ارسال مفید بهار از ایشان تشکر کرده است:


    هيچ وقت به خدا نگو يه مشكل بزرگ دارم.ولي هميشه به مشكلت بگو يه خداي بزرگ دارم.




  7. #7

    تاریخ عضویت
    July2010
    محل سکونت
    روی زمینه خدا
    سن
    25
    نوشته ها
    142
    امتیاز
    6,730
    تشکر
    109
    تشکر شده 138 بار در 107 ارسال

    پیش فرض

    قسمت نهم : [ برای دیدن لینک ها باید ثبت نام نمایید . برای ثبت نام در این سایت اینجا کلیک نمایید ]


    تمام وجودم با دیدنش ارامش شده بود ... درو ماشینو كه باز كردم گرمای ماشین و گرمای نگاه نیما هر دو رفت تو وجودم ... هر دومون باهاش دست دادیم و سوار شدیم . چقدر دلم براش تنگ شده بود ... انگار یك ماهه ندیدمش ... دلم می خواست زودتر یلدارو پیاده می کردیم تا باهاش تنها بشم ...
    نیما توی راه ساکت بود... نه این که حرف نزنه ولی شلوغش نمی کرد .. یه کم از اوضاع دانشگاه پرسید و یه کمم از کاراش تعریف کرد .. یلدا هم اون وسط به عادت همیشه ایراد سیستمشو بش می گفت و خلاصه زبوون داداش ما رو باز کرد .. تا جایی که رسیدیم نیما داشت برای یلدا توضیح می داد که چی کار بکنه چی کار نکنه ... آخر سرم فکر نمی کنم این بشر فهمید که باید چه غلطی بکنه . من هم داشتم به خودم می خندیدم كه حسودیم می شه كه نیما داره اینجوری به یلدا كمك می كنه .
    یلدارو که پیاده کردیم نیما گفت خخخخخب ... فینگیلیه من چطوره ؟
    بچه گوونه گفتم ملسییییی .. خووفم .. با خنده گفتم ولی نیما سرده ا اااااااااااااا .. نمی اومدی بدبخت می شدیم ..
    همونطور که جلو رو نگاه می کرد گفت آخیییی .. مگه نیما مرده .. دستمو گرفت تو دستاشو گفت بازم بخاری بشم ؟
    زدم زیر خنده و دستشو گذاشتم رو فرمون و گفتم حواست به رانندگیت باشه .. نزنی مارو بکشی ..
    با خنده گفت چچچچچشم و راهشو ادامه داد
    رسیدیم خوونه ساعت طرفای 6 شده بود .. هوا تاریک بود دیگه .. ماشینو که آورد تو پریدم تو خوونه ..موونده بودم چیزی بش بگم یا نه ؟
    با مامان و بابا سلام علیک سریعی کردم و رفتم تو اتاقم ..
    لباسامو که در آوردم مثل همیشه رفتم زیر پتو و سریع تر از اونی که فکرشو بکنم خوابم برد
    ...
    صدای نیما می اومد ..
    یعنی ساعت چنده ؟ آخه نیما منو که پیاده کرد رفت مغازه .. اصولا هم تا 9 می مووند .. چشمامو باز کردم .. زل زدم به ساعت دیواری اتاقم .. نمی فهمیدم ساعت چنده ؟ 8:30 ؟ 9:30 ؟ چنده ؟
    عین کورا دستمو کشیدم رو تختم تا گوشیمو پیدا کنم .. برش داشتم و نگاش کردم 21:35 .. اوووووووه چقدر خوابیدم ..
    پا شدم با بی حوصلگی .. نشستم لبه تخت یه دفعه در باز شد .. مامانم بود .. گفت چه عجججججب پا شدی .. چرا جواب نمیدی هر چی صدات می کنیم ؟
    حوصله جواب دادن نداشتم .. گفتم هوووم ..هوووووم .. یعنی آره آره همونی که تو میگی ..
    گفت بیا شام سرد شداااااا ما خوردیم..
    سریع پا شدم رفتم دستشویی . سر و صورتمو که شستم باز به قیافه خودم که نگاه کردم غمای عالم ریخت تو دلم .. اصلا کلا آدم ناله ای شده بودم این چند وقته .. یاد حرفا و تهدیدای شهروز افتادم .. سرمو زدم به آیینه و نگامو انداختم به قطره های آبی که داشت چکه چکه میرفت توی راه آب .. کاش منم می رفتم این توو .. راحت می شدم !!!
    اومدم بیرون و رفتم سر میز شام .. به آرومی گفتم سلام ..
    نیما سرشو آورد بالا .. برق چشماش بهم آرامش داد ..
    گفت سلااامم . ساعت خواااب بچه چقدر میخوابی تو ؟با خنده گفت نکنه معتاد شدی حالیت نیست ؟
    نیشم باز شد .. نشستم پیش بابا .. روبروی نیما .. توی دلم از این که یه خانواده دارم که شب بتونیم دوره هم جمع بشیم خوشحال شدم .. بدون هیچ حرفی شاممو خوردم و کمک مامان ظرفاشو شستم و نشستم پای تی وی .. فیلم سینمایی داشت ... زل زده بودم به فیلم ولی هیچی نمی فهمیدم .. نیما متوجه رفتارم شده بود .. هی راه می رفت باهام حرف می زد ... ولی جوابای من در حد یه کلمه بود .. نشت پیشم آروم جوری که بابام که کنارم بود چیزی نفهمه گفت ندااا ... چیزی شده ؟ سرمو به علامت منفی تکون دادم گفتم نه ؟ چی شده باشه مثلا ؟
    زد رو پام گفت بیا تو اتاقم کارت دارم
    خودش رفت زودتر ...منم چاییمو برداشتم و رفتم دنبالش ...دیدم لبه تختش نشسته .. تا اومدم زد رو تخت و گفت بیا بشین ..چایی رو گذاشتم زمین و اومدم جلوش خیلی عادی نشستم . تصمیم گرفته بودم فعلا چیزی نگم بش ..
    دستامو گرفت . تو چشمام عین کارآگاها نگاه کرد گفت به من نمیگی چی شده ؟
    خندیدم گفتم عجب چشایی داره .. عینه پلیسا داری حرف از من میکشی ؟ ادم می ترسه ازت
    خندید دستامو ول کرد گفت باشه .. باشه .. خودت هرجوور راحتی بگو پس . من چیزی نمی پرسم ..
    سرمو انداختم پایین گفتم چیز خاصی نشده
    با عجله گفت می دونم می دونم . تو همون عامشو بگو ...
    بی تفاوت شونه هامو انداختم بالا گفتم آخه چی بگم؟ با یلدا بحثم شده ..
    ابروهاشو داد بالا گفت ندااااااااا .. این دروغو از کجات در اوردی مثلا ؟
    راست میگفت حرف چرتی زدم
    می ترسیدم چیزی بش بگم .. اگه عصبانی می شد چی ؟ اگه کاری می کرد چی ؟
    سرمو آورد بالا گفت نداا با تو دارم حرف میزنم به خدا .. به منم توجه کن ..
    با ناراحتی گفتم به خدا حواسم هست .. این چه حرفیه ...
    نیما : پس بم بگوو .. بگوو چی شده که فینگیلیه من از عصر که اومدم دنبالش یه جووری بود ..
    وقتی می گفت فینگیلی احساس بچه بودن بهم دست می داد .. الانم همینطور ... احساس یه بچه ایی رو داشتم که هیچ کس مراقبش نیست جز نیما .. احساس کردم پشت و پناهم اومده پیشم داره کمکم می کنه .. بغضم گرفت .. نخواستم دیگه گریه کنم ولی تا تو چشای پر از غصه اش نگاه کردم اشکام تند تند تند ریختن پایین ... چه عجله ای داشتن برای بیرون اومدن ! ... مگه چه خبر بود تو این دنیا ؟ مگه چقدر عمر میکردن که انقدر عجله داشتن ؟ نهایت نهایتش یه ذره تو چشمام میموندن و بعد روی لپام خشک می شدن و فقط ردی ازشون باقی می موند که اونم با اولین مشت آبی که به صورتم می زدم پاک می شد .
    مات و مبهووت نگام می کرد ... بغض اصلیم وقتی ترکید ، صدای گریه من هم در اومد ... با صدا اشکامو تمام غصه هامو هل می دادم بیرون ... دستشو کرد تو موهاشو رفت عقب رو تختش تکیه داد به دیوار .... سرشو تو دستاش گرفته بود و منو نگاه می كرد
    یه کم که ارووم شدم گفتم نیما .... اشکام می ریخت رو صورتم ... وضع بدی بود ..
    اومد جلو دستامو گرفت با ناراحتی گفت جان نیما ؟ نکن تروخدا با خودت این کارارو
    همونطوری که دستاشو فشار می دادم و اشکام می ریخت ، بی صدا تمام ماجرای امروزو براش تعریف کردم .. خشمو توی صورتش به وضوح می دیدم .. بی خیال همه اتفاقایی که ممكنه بیافته شدم و تند تند با اشک براش تعریف کردم .. از ترسم .. از احتیاجی که تو اون لحظات بهش داشتم .. از تهدیداش .. از اشکای سر کلاسم از همه چیز براش گفتم و گفتم تا خسته شدم ..
    نیما فقط آروومم کرد .. برام عجیب بود که هیچی نگفت ... فقط بلندم کرد و گفت برو راحت بگیر بخواب ..به چیزی فکر نکن .. تا توی اتاقم باهام اومد .. دم تختم بغلم کرد .. توی آغوشش احساس بچه ای رو داشتم که تا الان همه اذیتش می کردن هیچ کسو نداشته ، حالا حامیشو دیده .. حالا اومده کمکش ... کسی که تمام وجودشو پر از آرامش می کنه .. هق هق گریه ام دل هر آدمیو می سوزوند . چه برسه به نیما .. فشارش میدادم به خودم و زااار می زدم ... نیما هیچی نمی گفت .. نمی دونستم چی تو سرشه .. سرمو آورد عقب روی پیشونیمو بوس کرد و گفت بخواب عزیزم.. بخواب .. خودم پیشتم .. تو فقط آرووم باش .. همه چیزو خودم درست می کنم .. منتظر روزای خووبت باش فینگیلیه من ..
    قبل از این که حرفی بزنم از اتاقم رفت بیرووون
    اون شب نماز خووندم و با تمام وجودم از خدا خواستم خودش کمکم کنه
    رفتم زیر پتو . تو نور ضعیف چراغ خواب زل زده بودم به سقف اتاقم و خط تیرآهنهای سقف كه سایه اشون از زیر گچ سقف مشخص بود ... چه بدبختی پیدا كرده بودم . چرا اینجوری شد ؟ خدایا چرا اینجوری شد ؟ اشتباه من كجا بود ؟... اصلا اشتباه من بود ؟ مگه من چیكار كرده بودم ؟ اشتباه من بود كه با یه پسر دوست شده بودم ؟ مگه این جرمه ؟ مگه میلیونها دختر تو كل دنیا این كار رو نمی كنن ؟ ... شاید این تاوان دروغ گفتن به پدر و مادرم بود . ولی آخه چی می گفتم ؟ می رفتم به بابام می گفتم باباجون حقیقتش اینه كه چند وقتیه كه یه پسر اومده توی زندگی من ؟؟!! .... اونم با آغوش باز قبول می كرد و می گفت فردا بیار ببینمش چه جور پسریه . بشناسیمش . بگو بیاد بره تا هم ما با اون آشنا شیم و هم اون خانواده ما رو بشناسه .... فقط دخترم مواظب باش . البته می دونم كه خودت همه چیز رو می دونی .... ولی مواظب باش .... اصلا هر وقت خواستی ببینیش بیارش خونه خودمون . شامی نهاری . دور همیم .
    با حسرت آه عمیقی كشیدم ... واقعا چی می شد اگه اینجوری می شد ؟ هرچند كه تصور كردنش هم سخت بود . ولی چقدر خوب بود اگه بابا مامانم اینجوری با قضایا برخورد می كردن ... ولی الان... مگه من جرات داشتم از یه هنر پیشه مرد جلوی بابام تعریف كنم و بگم خوشگله یا مثلا خوش هیكله . چه برسه كه بخوام راجع به دوست پسرم حرف بزنم . یاد حرف نیما افتادم . آدمها خودشون می خوان كه دروغ بشنون . بابا مامانم خودشون منو مجبور می كردن بهشون دروغ بگم . دروغ بگم كه كلاس دارم و با شهروز برم بیرون . دروغ بگم كه كلاس دارم و برم سینما . یاد اولین روزی افتادم كه رفتم خونه شهروز . با كلی اصرار مخ منو زد كه بیرون امن نیست و نمی تونیم راحت حرف بزنیم و می گیرنمون ... بیا بریم خونه ما ... بدبختی ما دخترها ... توی جامعه ای زندگی می كنیم كه محیط امنش خونه خالی و فضای دو نفره با دوست پسرمونه و لولو سر خرمنش پلیسها ... دو سه روز قبلش هم بهمون گیر داده بودن و می خواستن ببرنمون چه می دونم وزرا ... یا هر كوفت و زهر مار دیگه .... حتما ازمون تعهد بگیرن .... تعهد بگیرن كه چی ؟ تعهد بدیم كه دیگه تو خیابون قرار نذاریم . بریم خونه خالی .... بفهمیم كه محیط اجتماعمون چقدر نا امنه .... منم همینجوری مجبور شدم دروغ بگم .... وقتی رفتم خونشون بدترین احساس ممكن رو نسبت به خودم داشتم .
    اون موقع هنوز شهروز خوب بود و من هم خیلی دوستش داشتم .... سعی می كردم این حسم رو نفهمه ... یه كم نشستیم و از این ور و اون ور حرف زدیم ... اطاقش كوچیك و ساده بود ... جای كمی داشت و مجبور بودم روی تخت بشینم و اون هم روی صندلی مقابل من نشسته بود ... یه كم كه گذشت بلند شد و اومد نشست كنار من روی تخت ... می دونستم می خواد شروع كنه ... یاد بابام افتادم . با چه شوق و ذوقی منو تا نیمه راه رسوند و گفت برو دخترم . موفق باشی . فكر می كرد من دارم می رم دانشگاه ... ذوقمو می كرد . اون وقت من ... از اعتمادش سو استفاده كردم . تنها چیزی كه بابام نمی تونست تصور كنه این بود كه الان دخترش با یه پسره ... چقدر پست بودم من ... از خودم بدم اومد ... بغضم تركید و بی اختیار زدم زیر گریه .. هق هق میکردم .. شهروز مات و مبهوت داشت نگام میکرد ..
    ش : ئه ئه چی شد ندا ؟ ببینمت
    سرمو آورد بالا ..
    پریدم بغلش .. بقیه اشکامو روی شونه اون خالی کردم .. دوباره منو کشید عقب .. گفت بگو ببینم چی شد آخه ؟ کاری کردم ؟ اذیت شدی ؟
    اشکامو پاک کردم گفتم نه نه عزیزم .. هیچ کاری نکردی خودم به خاطر یه جریانی گریه ام گرفت
    با تعجب نگام کرد گفت چه جریانی ؟؟؟؟؟؟؟؟
    4 زانو نشستم روبروش رو تخت عینه بچه کوچولوها .. گفتم صبحی که بابام داشت منو می رسوند خیلی دلم براش سوخت .. اصلا روم نمی شد نگاش کنم .. تو اون باروون ... با اون همه سفارشی که به من می کرد تا مراقب خودم باشم سرما نخورم .. دلم براش خیلی سووخت که دارم اینطوری می پیچونمش ..
    با لبخند نگام کرد ... سرمو کشید تو بغلش گفت ندا ... این حرفا چیه ؟ تو مجبور بودی این دروغو بشون بگی .. میتونستی راستشو بگی ؟ نمیتونستی به خدا .. اوضاع احوال شما دخترا و خانوادتون باعث این همه دروغ و عذاب وجدان می شه ... وگرنه تو خودت مقصر نیستی .. الان هم نباید خودتو سرزنش كنی ... تو مجبور بودی دروغ بگی .
    فقط می خواستم آروم بشم .. با حرفاش .. نوازش هاش .. بوسیدنای پی در پی اش کاره خودمو تا حدی که قابل قبول باشه توجیه کردم ..
    چقدر راحت !
    با دو سه تا کلمه حرف من خودمو سپردم دست این دیوونه .. آه غمگینی به خاطر ندونم کاری های خودم کشیدم .
    .
    .
    یه کم جا به جا شدم روی تخت و دستمو زدم به پیشونیم .. چشمامو بستمو تو دلم گفتم بی خیال اون روزا ... ولش کن .. چی برات داره که داری مو به مو برای خودت دوباره زنده اشون میکنی ؟ .. یه لحظه دلم تنگ شد براش .. البته برای اون زمانی که خووب و مهربوون بود .. دیگه چشمام واقعا خسته بود .. از اشک .. از دیدن صحنه های نابی که امروز برام پیش اومد .. از همه چیز خسته بودن .. دیگه اشکی نبود که بیاد بیرون .. خود به خود بسته شدن و خوابم برد

    ادامه دارد............
    هيچ وقت به خدا نگو يه مشكل بزرگ دارم.ولي هميشه به مشكلت بگو يه خداي بزرگ دارم.




  8. #8

    تاریخ عضویت
    July2010
    محل سکونت
    روی زمینه خدا
    سن
    25
    نوشته ها
    142
    امتیاز
    6,730
    تشکر
    109
    تشکر شده 138 بار در 107 ارسال

    پیش فرض

    قسمت دهم : [ برای دیدن لینک ها باید ثبت نام نمایید . برای ثبت نام در این سایت اینجا کلیک نمایید ]


    صبح خیلی حالم بهتر شده بود . طبق معمول با نیما رفتیم به سمت دانشگاه ... كنار نیما همون آرامش همیشگی رو حس می كردم . تو راه به شوخی گفتم
    - نیمایی خبر داری فردا چه روزیه ؟ امشب چه شبیه ؟
    با تعجب نگام کرد گفت نه ه ه ه .. چه روزیه ؟
    قیافه دلخورانه گرفتم به خودم و گفتم ای روزگاااااار .. غریب و بی کس شدم ..
    خندید و گفت چیه ؟ چه روزیه ؟
    یه دفعه گفت .. اوه اووووووووووه .. فهمیدم فهمیدم .. فردا تولدته .. آره ؟
    سرمو از روی تاسف تکون دادم گفتم بعله .. تو حیا نمیکنی یادت رفته ؟
    با خنده زد تو سر خودش گفت غلط کردم غلط کردم .. به به پس امشب بخور بخوره ..
    گفتم اگه آدم حسابمون بکنین آره ..
    دستشو کشید روی سرمو گفت تو فرشته ای .. آدم چیه ؟
    گفتم بی خود بی خود ... خرم نکن .. من کادو میخواماااااااااااا .. همین امشب .. گفته باشم
    سرشو با خنده تکون داد و گفت باشه بابا . باشه .. عجب آدمی هستیااااااانگفتم نمی گیرم که ؟
    جلو رو نگاه کردم تکیه دادم به صندلی و تو دلم گفتم به به کادو بازی .. حالا که شهروز نیست بقیه که نمردن .. آخه من عااااااااشق کادوئم
    طبق معمول رسیدیم دانشگاه .. طبق عادت همیشگیش پرسید کی بیام دنبالت ؟
    گفتم امروز تا 4 هستم توبرو مغازه با یلدا برمیگردم ..
    - نه نه . همون دیروزو نیومدم واسه هفت پشتم بس بود
    - نترس مواظبم . یلدا باهامه . دیروز تنها بودم
    - نه نه . اگه بمیرمم ...
    - نیمایی !! اینقدر لوسم نكن
    - لوس چیه دختر . می گم شرط عقل اینه كه بیام دنبالت
    - شرط عقل اینه كه شما به كار و زندگیتون برسین . منم با دوستم بیام
    - ندا ...
    - نیما پسر خوبی باش حرف گوش كن خوب ؟ قول می دم خبری شد سریع بهت بگم
    - مثل دیروز دیگه ؟
    - نه به جون نیما می گم
    یه کم فکر کرد و گفت خیلی خوب .. تو رو خدا مواظب خودت باش !
    - هستم عزیزم . تو هم مواظب خودت باش
    از ماشین اومدم بیرون و از بیرون باهاش بای بای کردم و رفتم دانشگاه . با چشماش بدرقه ام كرد . انگار نمی خواست ازم جدا شه
    اونروز دو تا کلاس گنده داشتم .. نمی شد دودرشم کرد ..
    اولیش 9 شروع می شد .. رفتم تو حیاط . اصلا کسی نبود . تک و توک یکی دو نفر نشسته بودن .. انقدر سرد بود هوا که هیچ کس تو حیاط نمی نشست .. مستقیم از پله ها رفتم بالا رفتم توی راهروی بزرگ دانشگاه .. هر چی نگاه کردم خبری از یلدا نبود .. حال نداشتم تمام دانشگاهو بگردم .. یه زنگ بهش زدم گفت تو نماز خونه خوابیده !!
    والا تو این نماز خونه تنها کاری که نمی کردن نماز خوندن بود .. یکی می خوند بقیه ب*** می زدن.. یکی با دوست پسرش تلفنی حرف می زد... یکی می خوابید ...یکی آرایش می کرد .. خلاصه که معلوم نبود اون جا دقیقا کجاست !
    رفتم تو . نمی دونم چهره ام چطوری بود که یلدا تا دیدم گفت بههههه چقدر شارژی امروز ؟
    خنددیم گفتم من ؟؟؟؟ چرا ؟ چطور ؟
    همونطوری که صورتش جلو آیینه اش بود و داشت به خودش می رسید گفت کلا کر کر خنده ای .. نیشت باز بود اومدی تو ..چیه نکنه فکر کردی خبریه امروز ؟
    میدونستم برام کادوی تولد گرفته ..
    شونه هامو با خنده بالا انداختم گفتم نهههههه ! چه خبری باید باشه ؟
    یه کم نشستیم کنارهم و چرت و پرت گفتیم و خندیدیم .. نسبت به دیروز و دیشب خیلی بهتر بودم و اینو مدیون نیما بودم ..
    .
    .
    .
    .
    بعد از ظهر پویا قرار بود بیاد دنبالمون .. ساعت 4:30 بود ولی هنوز نیومده بود .. یلدا نگرانش شده بود .. همینطوری وایساده بودیم دم در تو اون هوای سرد .. خبری ازش نبود .. هر چی هم یلدا موبایلشو می گرفت نمی تونست باهاش صحبت کنه .. منم از ترسم پشت در قایم شده بودم . می ترسیدم یهو شهروز سر برسه ... بالاخره پویا پیداش شد .. دستشو از شیشه ماشین در آورد بیرون و بای بای کرد . ما هم رفتیم سمت ماشینش .. یلدا خیلی ناراحت بود .. تا سوار ماشین شدیم گفت پوووووووووووویا !! معلوم هست کجایی ؟ یه لحظه یاد شهروز افتادم .. (سوال همیشگی شهروز : ندا معلوم هست کجایییییییی ؟ )
    بهتر دیدم که اصلا دخالتی نکنم .. فقط سلام کردم و سوار ماشین شدم .. پویا بیچاره کلی عذر خواهی کرد و ناز یلدارو کشید تا خانوم راضی بشه . بعد هم گفت چون كارهاش یه كم طول كشیده از محل کارش دیر راه افتاده و واسه همین دیر رسیده .. من باور کردم حرفشو ولی یلدا فکر نکنم .. ممکن بود دچار همون سوء تفاهمی بشه که شهروز تو این همه وقت می شد .. توی راه هیچی نمی گفتیم ... یلدا که حرفی نمی زد ، منم خب واسه همین هیچی نمی گفتم .. پویا هم از اون شوخی هاش هیچ خبری نبود .. دلم نمی خواست این دو تا مثل من و شهروز بشن .. باید کاری می کردم .. دلم براشون می سوخت ..
    اومدم بین دو تا صندلی و با خنده گفتم حالا چرا جفتتون ساکتین ؟ می خواین اگه ناراحتین من پیاده شمااااا
    یلدا برگشت عقب با اخم نگام کرد پویا هم از تو آیینه نگام کرد . جفتشون گفتن نه ه ه ه !! چه ربطی داره ..
    دستمو گذاشتم رو شونه یلدا گفتم پس بخندین دیگه .. حیف نیست .. قراره با هم خوش بگذرونین .. سر نیم ساعت تاخیر نباید انقدر اوقات تلخی بکنین به خدا ..با خنده گفتم منو ببینین درس عبرت می شه براتون ..
    هیچی نمی گفتن .. ضایع شدم
    زدم به شونه یلدا گفتم آی با توئمااااا کی بود امروز می گفت نمیدونی چقدر دوووووسش دارم ؟ .. ها ؟
    یلدا با تعجب برگشت نگام کرد .. گفت کووفت من کی همچین حرفی زدم ؟؟؟؟؟؟؟
    پویا نگاش کرد زرت زد زیر خنده .. لپ یلدا رو کشید و گفت آخی گلم ... منو خیلی دوست دارییییییی ؟
    وای خدا من ولو شده بودم از خنده .. یلدا هم حرصش گرفته بود ، هم خنده اش نمی ذاشت نقششو خوب بازی کنه ..
    تا خندید من شروع کردم دست زدن .. آی خندید خندید خندید ...
    حالا پویا ول کن نبود افتاده بود رو دنده مسخره بازی
    آره خانومی ؟ منو دووست داری ؟ میدونم خب من خیلی دووست داشتنیم .. منم دوستت دارم ، ولی خب فکر کنم تو بیشتر دوسم داری ..
    یلدا هم به چرت و پرتای پویا فقط می خندید .. یه دفعه زااااااااارپ جلو من پرید به صورت پویا و ماچش کرد .. منم چشام 4 تا شده بود .. آروم رفتم عقب گفتم حالا کوتا بیاین .. بذارین من پیاده بشم بعد آشتی کنین .. اصلا همونطوری خوب بود حرف نمی زدینااااااااا
    همونطوری که عقب نشسته بودم دیدیم پویا سرشو آورد سمت یلدا یه چیزی یواشکی بش گفت .. یه دفعه یلدا پرید هوا گفت وایییییییی خاک بر سرم داشت یادم میرفت
    برگشت سمت من از تو کیفش یه بسته کادو شده در آورد .. فهمیدم برا من گرفته .. اصلا یادم رفته بود .. بی اختیار خنده ام گرفت .. گفتم دستت درد نکنه عزیزززززززم .. رسیده بودیم جایی که باید پیاده بشم .. پویا ماشینو خاموش کرد جفتشون برگشتن سمت من .. صورت یلدا رو بوسیدم .. جفتشون تولدمو تبریک گفتن ..
    خندیدم گفتم باز کنم الان ؟
    اون دو تا یه نگاهی به هم کردن خندیدن گفتن آره بازش کن ..
    بازش کردم . از زرق و برقش خیلی خوشم اومد . یه تاپ مجلسی مشکی که روش کار شده بود .. خیلیییییییی خوشگل بود .. خیلی خوشحال شده بودم .. گرفتمش جلوی صورتم گفتم وای خدا چه نازه ه ه ه ه ..
    پویا زیر لبی گفت به به یلدا جوون یکی هم واسه خودت می خریدی ...
    بعد از ترس یلدا سرشو برد اون سمت دستشو گرفت جلو صورتش
    یلدا هم خیلی جدی گفت عزیزم دارم .. میپوشششم برات ..
    منم خندیدم گفتم بعله همون بهتر که من زودتر برم .. داره کار به جاهای باریک می کشه ..
    پویا که حسابی خر کیف شده بود خندید و گفت بعله بعله .. برید ببینیم ما به کجا می رسیم
    یلدا تلافی حرف قبلیشم سرش در آورد جووری زد تو سر این بدبخت که من دردشو حس کردم چه برسه اون ..
    با خنده ازشون خدافظی کردم و راه افتادم سمت خونه ..
    ساعتو نگاه کردم 5:30 بود .. رسیدم خونه .. خیلی سر حال بودم ..
    رفتم توخونه .. مامان بود بابا هنوز نیومده بود ، نیما هم که مغازه بود
    رفتم تو اتاق مامان اینا . سلام کردم بهش . مامانم تا دیدم گفت سلام ! تولدت مبارک
    نیشم باز شد . خر کیف شده بودم .. بغلش کردم گفتم مرسی .. زیر گوشش گفتم کادوت کو ؟ کادوت کو ؟
    خندید منو از خودش جدا کرد گفت شب برنامه داریم برات
    با تعجب در حالی که داشتم از اتاق می رفتم بیرون گفتم اووووووووه !! چه خبره امسال ؟ .. چی شده تحویل گرفتین ؟
    مامانم با صدای بلند جوری که من متوجه بشم گفت کاره نیمائه .. ظهری زنگ زد گفت امشب برات تولد بگیریم ..
    تو دلم صد بار قربون صدقه اش رفتم .. رفتم تو اتاقمو لباسامو عوض کردم و یه کم دراز کشیدم ..
    مامانم اومد تو اتاق . یهو یاد کادوی یلدا افتادم . پاشدم از تو کیفم در آوردم گفتم مامان وایسا ببین یلدا چی بهم کادو داده !
    درش آوردم . مامانمم خیلی خوشش اومد ازش . گفت بپوش ببینم ...
    لباسمو در آوردم تاپمو پوشیدم جلو آینه اتاق وایسادم .. انصافاً خیییییییییلی قشنگ بود .. قالب بدن من .. یلدا همیشه سلیقه اش خوب بود .. یه چرخ زدم گفتم چطوره ؟
    مامانم با نگاه موشکافانه نگام کرد گفت قشنگه .. مجلسیه دیگه ، به درد مهمونی می خوره ..
    گفتم آره .. نازه .. دستش درد نکنه
    دوباره لباس خودمو پوشیدم و ولو شدم رو تخت .. مامان هم رفت دنبال کارای خودش .. همونطوری که دراز کشیده بودم خوابم برد ..
    .
    با صدای مامان بیدار شدم .. داشت صدام می کرد ..
    بازم اولین چیزی که بعد از باز کردن چشام دیدم ساعت دیواری اتاقم بود . ساعت 7:30 بود .. خوب خوابیده بودم ! .. رفتم بیرون
    با بابا سلام علیک کردم .. مامانم عین ضایع ها زد به بابام تا بابام یادش بیاد تولدمو تبریک بگه ..
    بیچاره انقدر سرش شلوغ بود و گرفتاری داشت که بش حق می دادم یادش بره .. حتی با وجود یاد آوری مامان .
    بابامم گفت تولدت مبارک باشه خانوم .. منم مثه خودش خندیدم گفتم تولد شما هم مبارک باشه ..
    رفتم تو آشپزخونه .. ئه ئه !! .. خبری از شام نبود !
    با تعجب گفتم ماماااااان ؟! .. احیاناً یادت نرفته که شام درست کنی ؟
    اونم که معلوم بود یه شب استراحت کرده و شام درست نکرده با خوشحالی گفت نه .. نیما گفت شام می گیره.. برا تولد تو ..
    یه برش پرتقال بابارو برداشتم گفتم قربون داداشم برم كه اینقدر مهربونه ...
    ...
    ساعت 9 شده بود ولی هنوز از نیما خبری نبود ... به وجودش احتیاج داشتم .. وقتی نبود تو خونه انگار هیچ کس نبود .. نه شوری نه هیجانی نه هیچ ارامشی . طاقت نیاوردم پاشدم زنگ زدم به گوشیش
    تا گوشیو جواب داد با ناراحتی گفتم نیمااااااا کجایی ؟
    معلوم بود تو مغازه است .. گفت میام .. میام ..تا نیم ساعت دیگه خونه ام ..
    گفتم مراقب خودت باش
    خیلی جدی گفت باشه باشه اومدم
    فهمیدم مشتری داره ... خدافظی کردم و نشستم پیش بابا اینا
    ...
    اون نیم ساعت برای من مثه نیم قرن گذشت . ساعت از 9:30 هم گذشته بود ... دیگه داشتم کلافه می شدم ..هیچ وقت فکرشو نمی کردم یه شبی به خاطر نیم ساعت دیر اومدن نیما انقدر کلافه بشم ..
    ساعت نزدیک 10 بود که زنگ خونه رو زد . پریدم پشت در درو باز کردم .. منتظر موندم تا بیاد تو ..
    تا دیدمش خندید و گفت سلااااااام . تولدت مبارک .. دسته گلی که برام گرفته بود رو گرفت جلو صورتم ..
    تمام نگرانی .. دلتنگی .. ناراحتی و همه حسای بدم از بین رفت ...
    خندیدم بهش و گفتم اووووووه چه کرده ؟ همه رو دیوونه کرده ..
    دستش پر چیز میز بود .. حسابی سنگ تموم گذاشته بود.. سالای قبل در حد یه کادو بود . ولی امسال خیلی اوضاع فرق داشت ..
    کیکواز دستش گرفتم .. وایسادم تا کفشش و در بیاره بیاد تو ..
    برگشتم تو هالو نگاه کردم . مامان داشت میزو می چید . بابا هم داشت با تلفن حرف می زد .. تا اومدم صورتمو برگردونم گرمای لباشو روی صورتم حس کردم .. خیلی جا خوردم.. پریدم عقب . .خنده اش گرفت گفت چی شد ؟ ترسیدی ؟
    با تعجب همراه با خنده زورکی گفتم نه نه ..
    دوباره صورتمو بوس کرد خیلی اروم زیر گوشم گفت تولدت مبارک
    تمام صورتم داغ شد یه دفعه
    خدایا چی شد ؟
    چرا من داغ شدم ؟
    قلبم شروع کرد تند تند تند زدن.. هول شدم ..
    گفتم مرسییییییییییی .. رفتم تو آشپزخونه کیکو گذاشتم تو یخچال و گلمم گذاشتم تو آشپزخونه و نشستم پشت میز . نیما هم شامو گذاشت رو میز و در حالی که بهم لبخند می زد با مامان و بابا سلام علیک کرد و رفت تو اتاقش ..
    گیج شده بودم شدیدددددد .. دستام می لرزید .. هنوز داغی صورتمو حس می کردم
    شام خودمو برداشتم شروع کردم خوردن ..
    جوجه کباب گرفته بود . می دونست من عاشقشم ... همه اومدن و دوره هم شامو با خنده و شوخی خوردیم ..
    شامو که خوردیم مامان خودش جمع و جور کرد .. نیما هم کیکو در آورد گذاشت رو میز 22 تا شمع کوچولو فرو کرد توش .. منم فقط نگاش می کردم ..
    کادوهای خودش و مامان و بابا رو گذاشت کنار کیک .. مامان هم میوه آورد و خلاصه حسابی داشتن می رسیدن به من .. عجییییییییب مهربون شده بودن همه ..
    نیما رفت دوربینشو آورد و گفت خب همه بیاین می خوایم عکس بگیریم ..
    با عجله گفتم نه نه من این شکلی عکس نمی گیرم .. بذار برم لباس عوض کنم یه کم به خودم برسم بعد
    گفت باشه زود بیا ..
    مامان هم رفت لباسشو عوض کنه ... یه تاپ سفید یه دست داشتم اونو پوشیدم با یه دامن سفید که روش پره گلای آبی بود .. موهامو خوشگل کردم و یه کوچولو آرایش کردم اومدم بیرون
    بابام از زیر عینکش نگام کرد پوز خند زد و گفت مگه عروسیه ؟
    با حرص و شوخی قاطی گفتم چیه مثه تو خوبه ؟ پاشو خوشتیپ کن می خوایم عکس بگیریم ..
    خندید و مشغول حل کردن ادامه جدول اش شد ..
    نیما همینطوری نگام می کرد .. وقتی دید با تعجب دارم نگاش می کنم خندید و گفت بیا چند تا تکی بگیرم ازت تا بقیه بیان . رفتم نشستم . کیکم جلوم بود . یه 5 .6 تایی ازم گرفت تا مامان اینا اومدن دسته جمعی هم چند تا گرفتیم .. یه دونه هم با مامان و بابا گرفتم . نیما دوربینو داد به بابا گفت یکی هم از منو ندا بگیر ..
    بی هوا نشسته بودم واسه خودم . اومد نشست کنارم دستشو انداخت دوره کمرم و منو کشید سمت خودش و بابای منم فرت عکس گرفت ..
    تا دستشو گذاشت رو کمرم دوباره همون گرما منتقل شد به بدن من ..
    نیما گفت ای بابا نشد نشد دوباره .. یکی دیگه ..
    من اصلا تو حال خودم نبودم .. شدید گرم شده بودم ..
    دست منم کشوند گذاشت پشت کمر خودش و یه عکس دیگه با هم گرفتیم .. .. همون جا نشست کنارم و گفت خببببببب حالا نوبت کادوهاته .. باز کن ببین خوشت میاد یا نه ؟ ..
    با خنده گفتم خب این مال کیه ؟
    با ذوق گفت مال منه مال منه ..بازش کن
    نمی دونستم چی گرفته ..مامان اینا رومی شد حدس زد . ولی این نیما هر دفعه یه چیز می گرفت که من اصلا تو فکرشم نبودم .
    بازش کردم دیدم یه کیف سی دیه ..
    تعجب کردم ..
    خندید گفت بازش کن
    زیپشو کشیدم و بازش کردم ... چشام 4 تا شد .. از ذوق زبونم بند اومده بود ..
    تمام فول آلبومهایی که کلی وقت دنبالش بودمو برام جور کرده بود .. همه مرتب .. رو سی دی های خوشگل خوشگل .. دونه دونه ورق زدم دیدم ای خدا !!!** همه رو زده برام ..
    با ذوق پریدم بهش و بی اختیار ماچش کردم گفتم واییییییییییییی نیمایی .. مرسیییییییییییییییییییییی ییییییییییییییییییییییییی ییییییییی . ای خدا عجب آدمی هستی تو .. از کی تا حالا دنبالش بودی ؟
    قیافه گرفت برام و گفت ما اینیم دیگه عزیزم . چی فکر کردی ؟
    بازم ازش تشکر کردم و رفتم سراغ کادوی مامان و بابا .. همیشه مشترکی بود کادوهاشون ..
    بابام رو شوخی برگشت گفت حالا چی گرفتیم مهین ؟
    نگاش کردم و خندیدم . گفتم می دونم انقدر سرت شلوغه که حق داری وقت نکنی خودت بری بگیری
    جعبه اش کوچیک بود .. بازش کردم . در جعبه روهم باز کردم دیدم ای خداااااا یه گوشواره خوشگل ناناسه .. آوردمش بالا گفتم بابا اینو گرفتی ، ببینش ..
    بابام از زیر عینک نگاه کرد گفت آها یادم اومد
    همه زدیم زیر خنده .. رفتم جفتشونو بوسیدم . ازشون تشکر کردم ..
    کیکو همیشه مامان می برید . فقط من برا افه دو تا عکس گرفتم یعنی دارم کیک رو می برم.. بعد رفتم كنار ... مامان اومد برید و تقسیمش کرد .. چون بعد شام بود کسی زیاد میل به کیک نداشت .. خلاصه هر کی یه کم خورد و مراسم تموم شد .. بازم از همشون تشکر کردم و هول هولکی با سی دی ها رفتم تو اتاق تا آهنگهایی که یه مدت طولانی بود دنبالش بودمو گوش بدم ..
    لباسامو عوض کردم و کادوهامو گذاشتم کنار کادوی یلدا .. بابا اینا کم کم رفتن خوابیدن .. نیما با دوربین اومد تا عکسا رو بریزه رو کامپیوتر ..
    گفت چی کااااااار میکنی؟
    با خنده گفتم دارم دنبال آهنگی که کلی وقت بود دنبالش بودم می گردم ..
    خندید گفت کادوتو دوست داشتی ؟
    گفتم خیلیییییییییییییییییییی خری .. دوست داشتم ؟ دارم می میرم از ذوق
    صندلی رو کشید کنار صندلی منو نشست روش گفت خدارو شکر . بیا اینم عکسا . کارت تموم شد بریز ببینیم چطوری شده ؟
    گفتم باشه باشه .. فعلا که فکر کنم تا صبح میخوام آهنگ گوش بدم ..
    با خنده بلند شد یه دستی به موهام کشید و رفت سمت در اتاق
    یه دفعه وایساد رفت سراغ کادوی یلدا ..
    با تعجب گفت این چیه ؟ کی داده ؟
    برگشتم نگاه کردم خندیدم گفتم یلدا داد بهم .. امروز توی راه برگشت ..
    با یه حالتی گفت آهااااا .. اوکی ..
    گفتم چیه ؟ فکر کردی شهروز داده بهم ؟
    چشمک زد .. فهمیدم منظورش همینه
    خندیدم گفتم نه بابا ، اون از این سلیقه ها نداره .. ببین چه نازه . اون فقط بلده شر درست كنه
    با حالتی كه انگار داره با خودش حرف می زنه گفت : نگران نباش . به همین زودیها از شرش خلاص می شی .
    برگشتم نگاش كردم
    - هان ؟؟!!
    - هیچی عزیزم . منظوری نداشتم . بشین آهنگاتو پیدا كن . صداشم كم كن مامان اینا می خوان بخوابن . بعد هم عكس ها رو بریز تو كامپیوتر . زیاد هم بیدار نمون .
    اینقدر دستور داد كه دیگه زیاد گیر به حرفش ندادم و گفتم چشم
    بهم شب به خیر گفت و رفت خوابید . من تا یكی دو ساعت داشتم آهنگهامو گوش می دادم و با هر آهنگی كه گوش می دادم كلی ذوق مرگ می شدم . آخرش هم عكسها رو توی كامپیوتر ریختم . نشستم عكسها رو نگاه كردم . از عكس دونفری خودمون خیلی خوشم اومد . چقدر من و نیما به هم می اومدیم . چی می شد نیما داداش من نبود ؟ . از فكرخودم خندم گرفت . پاشدم چراغو خاموش كردم و خوابیدم


    ادامه دارد..............

    کاربر زیر به خاطر ارسال مفید بهار از ایشان تشکر کرده است:


    ویرایش توسط بهار : 2010_07_26 در ساعت 14:59
    هيچ وقت به خدا نگو يه مشكل بزرگ دارم.ولي هميشه به مشكلت بگو يه خداي بزرگ دارم.




  9. #9

    تاریخ عضویت
    July2010
    محل سکونت
    روی زمینه خدا
    سن
    25
    نوشته ها
    142
    امتیاز
    6,730
    تشکر
    109
    تشکر شده 138 بار در 107 ارسال

    پیش فرض

    قسمت یازدهم : [ برای دیدن لینک ها باید ثبت نام نمایید . برای ثبت نام در این سایت اینجا کلیک نمایید ]

    چقدر حالم از دیشب بهتر بود ...
    صبح خیلی خیلی سر حال بودم . انگار 100 ساعت خوابیده بودم و تمام خستگیم برطرف شده بود .. جزء روزای معدودی بود که وقتی از خواب پا می شدم چشمام خواب آلوده نبود و بی حس و حال نبودم .. تا بلند شدم چشمم به سی دی هایی که رو میز کامپیوتر بود افتاد .. یاد دیشب و تولدم و کادوهام افتادم .. بازم ذوق کردم . پا شدم زود صبحونمو خوردم با مامان .. نیما هم خواب بود هنوز .. دوباره اومدم پشت کامپیوتر و بازم آهنگایی که خیلی وقت بود دنبالشون بودمو گووش کردم .. تا بریزم رو هارد و گوششون بدم یه ساعت طول کشید . اصلا نفهمیدم چطوری گذشت .. که نیما رو تو چهارچوب در اتاقم دیدم .. با ذوق بش سلام کردم .. خندید گفت دختر تو هنوز داری آهنگ گوش می دی ؟ نكنه دیشب اصلا نخوابیدی ؟
    خودمو لوس کردم گفتم ئهههه خب خیلی دوسشون دارم .. اگه بدونی چقدر دنبالشون بودم .. دستت درد نکنه
    خندید و گفت خواهش میکنم فینگیلیه شیطوون ...
    رفت پیش مامانم تا صبحونه اشو بخوره .. تقریبا كارم تموم شده بود ... شروع به مرتب كردن سی دی هایی كه رو میز بود كردم که یه دفعه چشمم به فیلمی افتاد که دو سه روز پیش یلدا بهم داده بود تا ببینم ... گفته بود بشین ببین حاااال کن .. حالا نمیدونم منظورش از حال گریه بود ( چون می دونست من دائم در حال گریه ام ! ) یا از اون لحاظ میگفت !!!
    البته می دونستم فیلمه صحنه محنه داره نمی شه جلو مامان بابا دید ... تعریفش رو از بچه ها شنیده بودم . فیلم قدیمی بود . ولی خوب من ندیده بودم ... سی دی هایی که نیما داده بود بهم و جمع و جوور کردم .. اومدم فیلمو بذارم ببینم که مامانم اومد دم اتاقم گفت ندا امروز دانشگاه نمیری ؟
    همونطوری که سرم تو کارام بود گفتم نه چطور ؟
    گفت پس حاضر شو بریم خوونه مامان جوون..
    حالم گرفته شد .. اصلا حوصله نداشتم .. البته خب مامان بزرگم بود .. دوسش داشتم .. ولی اول صبحی اصلا حس بیرون رفتن نداشتم ..
    با من من گفتم حتما من هم باید بیام ؟
    با تعجب نگام کرد و گفت وااا میخوای نیای ؟
    به خودم گفتم ول کن بخوام کل کل کنم بدتر بحث پیش میاد ... گفتم نه میام .. میام .. الان حاضر میشم ..
    همینطور که داشتم فیلمو می ذاشتم تو کمدم گفتم مامان با چی میریم ؟ نیما میرسونتمون ؟
    نیما از دستشویی داشت می اومد بیرون .. گفت کجا ؟
    ندا : خوونه مامان جوون اینا .. میای تو ؟
    نیما : من که نمی تونم بیام چون امروز کار زیاد دارم .. ولی می رسونمتون ..
    باز اینطوری خیلی بهتر بود ..
    گفم پس زود حاضر شو مامان لباس پوشیده ااااا
    نیم ساعت بعد تو ماشین بودیم .. مامان جلو می نشست .. دلم می خواست مثل روزای قبل من کنار نیما بشینم .. نمی دونم علاقه بود یا عادت .. چون اکثرا ما آدما این دو تا حسو با هم اشتباه می گیریم .. همونطوری به صندلی عقب تکیه داده بودم و زل زده بودم به جلو .. توی فکرم همه چیز بود .. یه موقع هایی می ترسیدم نکنه مخم قاطی کنه بس که فکرای مختلف توی یه زمان بهش حمله ور می شن ؟!
    فکر شهروز و تهدیداش .. فکر حرفای سعیده اینا که برام در میارن .. فکر تولد دیشب و قشنگی هاش .. فکر نیما که روز به روز بیشتر بهش عادت می کردم .. همه و همه ... بدبختی بعد از این همه فکر به هیچی هم نمی رسیدم .. جالب بود ..
    صدای نیما منو به خودم آورد ..
    نیما : چیه ؟ تو فکری ندا ؟
    نگاشون کردم دیدم اون از تو آیینه داره نگاه می کنه ... مامانممم کاملا برگشته زل زده به من ..
    خندیدم گفتم واا چتونه ؟
    مامانم که حوصله این ادا اطوارای منو نداشت با حرص سرشو برگردوند و به حال اولش برگشت .. نیما همونطوری که رانندگی می کرد حواسش به منم بود .. با چشم و ابروش علامت داد که یعنی چمه ؟
    سرمو دادم بالا و لبخندی بش زدم یعنی هیچی .. بی خیال
    مامانمم داشت زیر لبی غرغر میکرد .. همیشه بش می گفتم مامان عینه پیرزنا چرا غر غر میکنی ؟ درست صاف و پووست کنده بگو چی میگی ؟ البته رو شوخی می گفتم بش و اونم قاطی می کرد .. ولی امروز اصلا تو مووده شوخی نبود .. ترجیح دادم چیزی نگم ..
    پیچیدیم تو کوچه مامان جون اینا .. آخی چقدر خاطره داشتیم اینجا .. از اول بچگیمون خوونشون همین جا بود .. با ذوق و شوق از ماشین پیاده شدم .. و به خودم گفتم خوب شد اومدم .. چقدر دلم برای این خوونه و خاطره هاش تنگ شده بود .. 3.4 ماهی میشد نیومده بودم
    رفتم زنگ درو زدم ... مامان جوون بدون این که بپرسه کیه درو باز کرد ( صد بار بهش گفته بودیم بپرس کیه بعد زارپ درو باز کن !!! ) مامانو فرستادم تو و خودم رفتم از تو ماشین چیز میزایی که مامان براش خریده بودو بیارم .. با نیما گذاشتیمشون تو حیاط و نیما رفت که سوار ماشین بشه .. همونجوری دست به کمر وایساده بودم ... گفتم نمیای تو ؟
    دستشو گذاشت رو بینیش که یعنی چیزی نگوو .. اشاره کرد برو برو ..
    می خواست مامان جوون نفهمه با اون اومدیم که بعدا دلخور بشه
    داشت می رفت سوار بشه که برگشت گفت ندا ..
    ندا : جانم ؟؟؟
    با حالت شدید پرسشگرانه پرسید چیزی شده بود تو فکر بودی ؟
    بی اختیار دستمشو کشیدم رو لپش ( چقدر نرم بود ! ) و گفتم نه داداشی .. نگران نشو .. هیچ خبری نشده .. ندایی در امن وامانه .. خیالت راحت ..
    دستمو فشار داد و خندیدد و گفت خدافظ .. مواظب خودت باش
    براش دست تکون دادم و رفتم تو
    ..
    ..
    ساعت طرفای 7 بود که برگشتیم خونه خودمون .. خسته خسته بودم .. ولی مگه این مامانه ول کن بود ..
    نیما هم ساعت 10 بود اومد .. اونم بیچاره خیلی خسته بود .. تنها شبی بود تو این شبا که زیاد دور و بر من نپلکید و بعد از شامش رفت خوابید .. منم زیاد اذیتش نکردم .. می دونستم خسته است .. ظرفارو که شستم دیدم به به ... چراغای هال یکی در میون روشنه . یعنی مامان بابا رفتن خوابیدن .. یه دستی به خونه کشیدم و رفتم تو اتاقم گفت آخییییییییش بالاخره تموم شد .

    ...
    چشمامو باز كردم ... یه صبح دیگه ... ساعت رو نگاه كردم ، هفت و نیم بود . هرچند كه نمی خواستم برم دانشگاه ولی طبق عادت زود بیدار شده بودم . یكم قلت زدم . دلم می خواست باز بخوابم ... آفتاب تازه از پنجره ای كه زیرش می خوابیدم به داخل افتاده بود . هوا هنوز نیمه روشن بود ... ادامه اشعه آفتاب رو تا روی میزم دنبال كردم و یهو حواسم كامل سر جاش اومد و یاد تمام وقایع دیشب و خواب عجیب غریبم افتادم ... واقعا هم برام عجیب بود كه چرا یه همچین خوابی دیدم . معمولا آدم وقتی به یه موضوعی فكر می كنه خوابشو می بینه ... به نیما زیاد فكر می كردم . خیلی دوستش داشتم . خوب این علاقه از بچگی بود ... ولی وقتی بزرگتر شدم ، نیما رو شناختم ، خودمو ، احساسمو شناختم و تازه فهمیدم دوست داشتن چیه و وابستگی به یه نفر یعنی چی ... رنگ و بوی دیگه ای گرفت ... به نیما وابسته بودم ... نیما الگوی من و به عنوان یه مرد تكیه گاهم بود . وقتی بهش فكر می كردم احساس می كردم قلبم گرم می شه .نمی دونم . نیما بچه خوشتیپ بود . خیلی از همكلاسیهای من سر و دست می شكستن باهاش دوست بشن . قد بلند و چهار شونه بود . یه مدت بدنسازی می رفت و هیكلش خیلی توپ شده بود ... قیافه اش هم به عنوان یه مرد خیلی جذاب بود . یه كم سبزه بود . موهاشو فرق وسط باز می كرد و وقتی موهاش می ریخت روی پیشونیش دل همه رو می برد . اكثرا هم اسپورت می پوشید .
    نیما كلا به بابام و خانواده بابام رفته بود و من به مامانم . من چشمام قهوه ای بود . پوستم سفید بود و صورتم گرد بود . مثل مامانم . بابام می گفت تو سایز كوچیك مامانتی . حتی چاقیت هم به اون رفته . البته من واقعا چاق نبودم . یه كم تپل بودم . مامانم وقتی موهاشو رنگ نمی كرد مثل موهای من مشكی بود . ولی الان معمولا هر ماه یه رنگ و یه مدل بود ... ولی نیما خیلی فرق داشت . چشماش مشكی بود و موهاش قهوه ای سیر . مثل بابام . البته بیچاره بابام الان تقریبا كچل بود و از ته مونده های موهاش می شد یه چیزایی رو فهمید . همونطور كه گفتم نیما كلا شبیه فامیل پدریم بود . مخصوصا یكی از عموهام كه وقتی جوون بود تو تصادف كشته شده بود و عكسش همیشه رو میز بابام بود . عكسش با نیما مو نمی زد . فقط اون موهاشو به سبك اون موقع رو به بالا شونه كرده بود و ژل زده بود . ولی نیما با اون زلف پریشونش دلبری می كرد ... یه كم دیگه تو جام چرت زدم . ساعت هشت و نیم شده بود . دیگه حوصله رختخواب نداشتم ... از جام بلند شدم .
    تا از اتاق بیرون اومدم نیما رو دیدم که در حالی که لقمه صبحونش تو دهنشه داره کفششو می پوشه و میره .. نیما امروز كه جمعه است ! كجا می ری صبح به این زودی ؟
    خیلی سریع جواب داد جایی قرار دارم عزیزم . و بلند گفت خدافظ خدافظ ...
    واااااا !!!؟؟؟ این نیما اصلا چند وقتیه مشكوك می زنه . نكنه عاشق شده ؟ وااااای یعنی من می تونم تحمل كنم ؟ رفتم تو دستشوئی و به خودم نگاه كردم .
    ... دختر خجالت بكش . مگه نیما دوست پسرته ؟ مگه عاشقش شدی كه از فكر عاشق شدن نیما اینقدر بیچاره می شی ؟ حالا فرضا عاشق یه دختر دیگه شه ... اصلا جنس اون علاقه با جنس علاقه تو زمین تا آسمون فرق داره . نشنیدی یكی می گه مثل برادرمی ؟ تو رو مثل خواهر دوست دارم ؟ اون برادرته و همیشه باهاته . تا آخرش . حتی اگه خودش هم نخواد تا ابد برادرته . هیچكس نمی تونه جداتون كنه . قشنگیش هم به همینه . رابطه شما از روابط بقیه یه قدم جلوتره . چون توش جدائی معنی نداره
    سر و صورتمو شستم و باز دیدم که با مامانم تنهام ... بابام جمعه ها صبح زود با دوستاش می رفت كوه . اصولا خونه خیلی سوت و کور می شد وقتی مرداش نبودن .. ما خانواده آرومی بودیم . ولی خب بابام و نیما یه زمانایی شلوغش می کردن .. وقتی اونا هم نبودن دیگه هیچی .. انگار هیچ کس خونه نیست ..
    صبحونمو خوردم و یه کم با مامان به گل و گلدونای توی بالکن ور رفتیم .. البته من فقط نگاه می کردم و اون با عشقای خودش که گلاش باشن مشغول بود .. رفتم تو اتاقم . اولین کاری که کردم فیلمو گذاشتم تو پاکتشو گذاشتم ته کیفم . راستی چرا نیما صبح رفت ؟ زیادم تحویل نگرفتاااا .. با بی تفاوتی شونه هامو انداختم بالا تو دلم گفتم تو هم بی جنبه ایاااااااا .. تا یکی بت محبت می کنه آویزوونش میشی .. !
    تا ظهر خونه رو جمع و جور كردیم . اصولا جمعه ها روز بد بختی من بود . مامانم یادش می افتاد كه باید نظافت كنه . یعنی نظافت كنم . عین كوزت از من بدبخت كار می كشید ... نظافت و دستمال كشی و جارو و پارو و بشور و بساب كه تموم شد رفتم تو اطاقم و باز سی دی های نیما رو زیر و روو کردم و یه کم نانای گوش دادم .. وقت ناهار كه شد انگار مامانم دلش به حالم سوخته بود . چون خودش میزو چید و واسه ناهار صدام كرد . پرسیدم نیما كجا رفت ؟ ناهار نمیاد ؟
    - نمی دونم . فكر كنم نیاد . من كه به موبایلش زنگ زدم جواب نمی داد ... براش نگه داشتم .
    نمی دونم چرا دلم شور افتاده بود . خیلی سابقه داشت كه نیما می رفت بیرون و بی خبر دیر می كرد . واسه همین هم مامانم ریلكس نشسته بود . ولی من دلم شور می زد . پا شدم زنگ زدم به موبایلش ... جواب نمی داد . براش اس ام اس زدم نیما كجائی ؟ ... دلیور شد ولی جوابی نیومد . رفتم نشستم سر میز جلوی مامانم ... یه کم راجع به مامان جوون و این که قراره بره مکه باهم حرف زدیم .. قرار بود خالم همراهش بره .. مامانم خیلی نگرانش بود ... نمی خواست این پیرزن از جاش تکون بخوره که یه وقت خدای نکرده چیزیش بشه ..
    ناهار كه خوردیم مامانم رفت خوابید . منم ظرفها رو شستم و باز رفتم تو اتاقم .. نمی دونم چم شده بود .. همش فکر و خیال تو سرم می اومد
    هر چی خواستم بشینم یه كم درس بخونم نشد .. یه حسی داشتم .. نمی دونم دلشوره بود؟.. ناراحتی بود ؟ .. حوصله ام سر رفته بود ؟ تنهایی اذیتم میکرد ؟ چی بود ؟ هر چی بود داشت کلافه ام می کرد ...
    پا شدم تل و برداشتم زنگ زدم به نیما . اونقدر گوشی رو نگه داشتم كه قطع شد . ولی جواب نداد ... اس ام اس دادم نیما تو رو خدا به من زنگ بزن . نگرانتم ...
    نكنه گوشیشو دزدیدن . نكنه تصادف كرده ... سعی كردم بیخیال این فكرها شم و زنگ زدم به یلدا .. نیم ساعتی با اون حرف زدم .. از همه چیز گفتیم با هم .. ولی از نیما نگفتم . نمی خواستم به زبون بیارم كه شرایط غیر عادیه . اینجوری دلشوره ام بیشتر می شد . بعد از قطع کردن تل بازم دلشوره اومد سراغم ..
    کسی هم نبود که باهاش حرف بزنم .. پاشدم آهنگ شاد گذاشتم بلندش کردم تا حواسم پرت بشه .. صدای مامانم در اومد .. تو دلم گفتم این آماده بود من آهنگ بذارم غر بزنه ؟ می ذاشتی یه دقیقه می خووند .. شدید کلافه شده بودم .. بازم به نیما زنگ زدم و باز هم جواب نداد . رفتم تو اتاقم .. بدبختی خوابمم نمی برد که بگیرم کپه مرگمو بذارم .. به زور باز رفتم سر درسم . یه دو ساعتی الکی خودمو با کتابام و جزوه هام مشغول کردم تا زمان بگذره ... حداقل بابا می اومد یه کم اوضاع فرق می کرد .. نمی دونم چرا امروز انقدر من حس بدی داشتم که اینطوری شده بودم ؟
    ...
    ساعت طرفای 5 بود مامانمم دیگه بیدار شده بود و تو اشپزخونه مشغول شام درست کردن بود .همزمان هم با تل داشت حرف می زد .. از نیما هنوز خبری نبود . اس ام اسمو هم جواب نداده بود ... می ترسیدم یه جا كار داشته باشه منم زنگ بزنم شاكی شه ... یهو به ذهنم رسید كه الان اگه یلدا بود می گفت احتمالا رو كاره ... از مجسم كردن نیما با یه دختر دیگه حسودیم شد . مجبورم صادقانه اعتراف كنم .
    ولی اون لحظه دعا كردم خدا جوون داداشیم سالم باشه . با هركی و هر كجا كه می خواد باشه . رفتم پیش مامانم . یه کم وول زدم کنارش و دو تا چایی ریختم برا خودمون .. دیگه واقعا از دلشوره داشتم می مردم .. فقط تند تند صلوات می فرستادم . خواستم به مامانم بگم مامان نیما دیر نكرده كه صدای زنگ موبایلم از تو اطاقم منصرفم كرد . دویدم طرفش و شمارشو نگاه کردم . نمی شناختم !! .. با تعجب گوشیو جواب دادم ..
    یه صدای نا آشنا از اون طرف گفت : خانم ندا حكیمی ؟
    با تعجب گفتم بله ؟
    - شما آقایی به اسم نیما حكیمی می شناسید ؟
    پاهام شل شد و نشستم روی تخت . اشكام راه افتاد . خدایا نیما
    با بغض گفتم آقا داداشمه . تو رو خدا چی شده ؟
    - گوشی
    یكی دو ثانیه بعد صدای دیگه ای گفت الو ؟ ندا ؟ 2.3 ثانیه اول نشناختمش .. بعد با تعجب گفتم نیماااااا تویی ؟
    نیما : آره .. هیچی نگو .. اسم منو نبر
    تمام بدنم یخ شد .. فهمیدم یه چیزی شده .. خدایا فقط نیمای من سالم باشه ..
    نمی دونستم باید چی بگم ؟
    مامان که متوجه نشده بود داشت هنوز حرف می زد
    گفتم مامان حواسش نیست . من تو اطاقمم ... نیما چی شده ؟ کجایی ؟ این شماره کجاست ؟
    با یه حالتی که هم می خواست من هول نکنم هم خودش هول بود گفت ندا شلوغش نکنیااااا .. فقط پاشو بیا اینجا
    دستام به وضوح می لرزید ... گفتم ک ک ک جا ؟؟؟؟؟ کجا باید بیام ؟
    نیما :کلانتری 125یوسف آباد رو بلدی ؟
    تا چند لحظه نمی تونستم حرف بزنم ... با دلهره گفتم نیما کلانتری چیه ؟ یعنی چی ؟
    نیما : هول نشو .. هیچی نشده .. تو فقط پاشو بیا اینجا .. باید باشی .. اومدیاااااااا
    ندا ندا ... شناسنامه خودت و منم ور دار بیار ... لازم می شه . ماله من تو کشو پایینی کمدمه
    ( اگه زمان مناسب تری بود می گفتم مگه می خوان عقدمون كنن )
    - باشه باشه . ولی نیما اینجا کجاست ؟ من بلد نیستم ...
    نیما با حرص گفت ای بابااااا .. سوار آژانس شو بیا . كلانتری كه دیگه تابلوئه . بنویس آدرسو
    معلوم بود خیلی عصبیه . آدرسو که داد سریع قطع کرد و من موندم و هزار تا سوال بدون جواب .. که خدایا یعنی چی ؟ چی شده ؟ نیما کجا کلانتری کجا ؟ با من چی کار دارن ؟ یعنی چی شده ؟
    بهترین كار این بود كه زودتر برم . تو آژانس هم می شد از این فكرها كرد . با عجله پاشدم رفتم دم کمدم . مثبت ترین لباسی که داشتمو پوشیدم .. با مقنعه بدون یه قلم آرایش اومدم بیرون .. ای خدااااااااااااااااااااا مامان هنوز داشت حرف می زد ... یه لحظه از دستش کلافه شدم دلم می خواست سرش داد بزنم که قطع کنه اون تلفن لعنتیو ..رفتم شناسنامه جفتمونو برداشتم گذاشتم تو کیفم و اومدم تو هال ....مامانم تا منو مانتو پوشیده دید اشاره کرد کجا ؟ با حرص گفتم برو بابا ... رفتم سمت در که کفشمو بپوشم با عجله گفت مامان من زنگ می زنم دوباره الان باید برم..
    قطع کرد اومد گفت با توام .. می گم کجا ؟
    با عصبانیت گفتم تموم شد بالاخره ؟ خسته نمیشی ؟
    خیلی جدی گفت به تو هیچ ربطی نداره . می گم کجا ؟
    اومدم بگم به تو هیچ ربطی نداره دیدم خیلی ضایعست
    گفتم نیما زنگ زده باهام کار داره . باید برم ..
    همونطور جدی گفت کجا ؟ مغازه ؟
    هول هولکی جوابشو می دادم ... گفتم نه نه بیرون قرار گذاشته .. باید برم عجله داشت ..
    تا اومدم برم بیرون دستمو گرفت گفت ندا مدیونی اگه چیزی شده باشه به من نگی ..
    خنده مصنوعی بش کردم و گفتم وااا چی شده باشه مثلا ؟
    همونطوری زل زده بود تو چشام و منتظر بود من ادامه بدم حرفمو
    بی اختیار رفتم سمت صورتشو و بوسش کردم گفتم به موبایل من زنگ بزن نگران شدی .. نیما گوشیش تو مغازه جا مونده
    خودم مونده بود این دروغا رو از کجام در میارم من ؟
    با عجله ازش خدافظی کردم و تو حیاط سرمو بلند کردم و به آسمون نگاه کردم ...هوا تاریک بود ... زیپ کاپشنمو کشیدم بالا و گفتم خدایا خودت کمک کن ..
    نفس نفس میزدم .. انقدر هول بودم که زنگ نزدم آزانس .. رفتم آژانس سر کوچمون ماشین گرفتم و آدرسو دادم بش .. تمام طول راه عین دیوونه ها داشتم دعا می خوندم .. یه دور کامل ختم قران کردم فکر کنم بس که چیز میز خووندم .. دستام می لرزید .. دائم قیافه نیما می اومد جلو چشمام.. خدایا خودت به خیر کن .. یعنی چی شده آخه ؟ یعنی نیما كاری كرده ؟ نكنه با دختر گرفتنش ؟! چرا من باید برم ؟ اونم با شناسنامه ؟! ...
    بدبختی با وجود جمعه بودن باز هم ترافیک بود .. 45 دقیقه تقریبا طول کشید تا رسیدیم ...
    ای خدا من تا حالا کلانتری نرفتم ... برم بگم چی ؟ رفتم جلو ... ابهت کلانتری و سربازاش و ماشینای پلیسی که دم در بود باعث لرزش بیشتر دستام شد . رفتم جلوی سربازی که دم در تو یه اطاقك آهنی وایساده بود
    - سلام جناب سروان
    خیلی مودبانه گفت سلام خانم . بفرمائید ؟
    - جناب سروان داداشمو آوردن اینجا . زنگ زده من بیام اینجا
    یه كم لحنش تغییر كرد . احتمالا اولش فكر می كرده من شاكیم . حالا به عنوان خواهر یه متهم باهام صحبت می كرد
    - داداشت چیكار كرده ؟
    با گریه گفتم به خدا داداش من هیچ كاری نكرده ... من نمی دونم ... زنگ زده من بیام اینجا
    - خیلی خوب . از حیاط برو داخل ساختمان . در اول سمت راست . بالاش زده افسر نگهبان . برو همونجا پیش افسر نگهبان . به اون بگو
    رفتم داخل حیاط . حیاط بزرگی داشت . یه گوشه ماشینهای پلیس به ردیف پارك شده بودن . تقریبا خلوت بود .
    دیوارهای حیاط به رنگ سبز ماشین پلیس ها بود . رو یه دیوارش هم سر تا سری نوشته بود : نیروی انتظامی مظهر اقتدار ملی است . حیاط رو رد كردم و وارد راهروئی شدم . دو طرف راهرو پر از پوسترهای مختلف بود . انگار اینجا نمایشگاه آثار یه گرافیسته . از تبریك هفته دفاع مقدس كه مال سه چهار ماهه پیش بود و هفته نیروی انتظامی كه نمی دونم كی بود ... تا شعارهای پشتیبان ولایت فقیه باشید تا آسیبی به مملكت نرسد ... آمریكا هیچ غلطی نمی تواند بكند و عكس شهدا و ... .
    بالای در اولین اطاق تابلوی افسر نگهبان رو تشخیص دادم . خواستم برم داخل كه سربازی كه اونجا بود و من تازه دیده بودمش اومد جلو
    - بفرمائید
    - سلام ... مثل اینكه برادر منو آوردن اینجا . زنگ زد گفت اینجائه
    - جرمش چیه ؟
    كلمه جرم رو كه شنیدم باز بغضم گرفت . اصلا نمی تونستم نیما رو مجرم تصور كنم
    - نمی دونم . اون پسر خوبیه . من نمی دونم چیكار كرده . فقط گفت آوردنش اینجا
    - اسمش چیه ؟
    - نیما حكیمی
    - چند لحظه صبر كن
    در زد و رفت داخل . از پشت شیشه دیدم با مردی كه پشت میز نشسته بود صحبت كرد و اومد به طرف در . كشیدم كنار
    - برو تو
    در زدم و داخل شدم ... اطاق كوچیك و خلوتی بود . شاید چون غروب جمعه بود . من همیشه كلانتری رو یه جائی تصور می كردم شلووووووووغ . پر از داد و بیداد و سر و صدا و كتك كاری ... دور تا دور اتاق صندلی بود . دو سه تا میز تو اتاق بود كه فقط پشت یكیش مرد میانسالی نشسته بود كه رو سینه اش نوشته بود داوود رشیدی ... تو اون هاگیر واگیر خنده ام گرفته بود . نگاهش كردم . هیچ شباهتی به داوود رشیدی نداشت یه مرد میانسال ... صورت اصلاح كرده . با سبیل پر پشت داشت . موهاش ریخته بود . مخصوصا جلوی سرش ... هنوز سرش پائین بود . یه كلاه پلیسی روی میزش بود و یه یونیفورم و هفت تیر هم از چوب لباسی كنار دستش آویزون شده بود .... پشت سرش باز زده بود نبروی انتظامی مظهر اقتدار ملی است .
    سلام كردم . سرشو بالا آورد .
    - بفرمائید
    شروع كردم دیالوگ تكراری رو برای سومین بار گفتن
    - جناب سروان برادرم رو آوردن اینجا
    - اسمش چیه ؟
    - نیما حكیمی
    - آها بفرمائید
    با دست به صندلی جلوی میزش اشاره كرد . نشستم
    - جناب سروان تو رو خدا بگین چی شده . برادرم چی كار كرده ؟به خدا اون بیگناهه
    - اجازه بدید
    و با صدای بلند داد زد سكار كریمی ... كریمی
    سربازی اومد تو و شششششق پاهاشو كوبید به هم
    - بله جناب سرگرد ؟
    - پرونده نیما حكیمی رو بیار . همون متهم به ضرب و جرح
    - چشم جناب سرگرد
    ضرب و جرح ؟؟!! نیما ؟؟!! با كی ؟ اصلا عقلم كار نمی كرد
    سربازه رفت بیرون و دو دقیقه بعد برگشت . تو این دو دقیقه من بدون حرف به عكسهای توی اطاق كه شامل خاتمی و خامنه ای و خمینی می شد نگاه می كردم ... جناب سروانه هم سرش پائین بود و چیز می نوشت ...
    وقتی كریمی برگشت پرونده قرمز رنگی رو داد به جناب سروانه و رفت بیرون . داوود رشیدی پرونده رو باز كرد و یه كم اونو خوند . سرشو آورد بالا و مو شكافانه تو چشمای من نگاه كرد
    - خانم شما چه نسبتی با شهروز شهبازیان دارین ؟



    - خانم شما چه نسبتی با شهروز شهبازی دارین .
    این كلمه رو كه شنیدم انگار با پتك زدن تو سرم . كل جریانو تا آخرش فهمیدم ... یاد روزی افتادم كه تو پارك طالقانی دو تا سرباز جلومون رو گرفتن و همین جمله تكراری رو پرسیدن :
    - شما با آقا چه نسبتی دارین ؟
    اشكام بی اختیار جاری شدن
    - هیچی آقا . به خدا هیچی
    - پس شما با این آقا نسبتی ندارین ؟
    - ( با هق هق جواب می دادم ) نه به خدا
    - یعنی اصلا نمی شناسینش ؟
    - چرا . چرا . ولی نسبتی باهاش ندارم
    - خوب ؟
    با همون هق هق شروع به تعریف كردم
    - جناب سروان به خدا اون اومده بود توی دانشگاهمون
    - دانشجوئی ؟
    - بله
    - كدوم دانشگاه درس می خونی ؟
    - آزاد
    - خوب ؟ ادامه بده
    - جناب سروان . به خدا ما اولش با هم دوست شدیم ... یه دوستی ساده . ولی اون شروع به اذیت كردن من كرد ... عذابم می داد
    - چیكارت می كرد ؟
    - همش بهم شك می كرد ... بهم تهمت می زد ... گیر می داد
    - خانواده تون هم در جریانن ؟
    سرمو انداختم پائین
    - برادرم می دونه
    - پدر مادرت چی ؟
    - نه
    - پس دوستی ساده نبوده
    - چرا به خدا جناب سروان . به خدا یه دوستی ساده بود . به جون همون برادرم
    و زار زار شروع به گریه كردم ... تمام غصه های این مدت فریاد شده بود و از گلوم خارج می شد... انگار دلش به حالم سوخت. دست از بازجوئی من كشید . بلند شد از میز وسط اتاق یه لیوان آب ریخت و داد دستم و بالای سرم وایساد
    - برات مزاحمت ایجاد كرده بود ؟ این پسره ... شهروزو می گم
    - بله جناب سروان . اولش به موبایلم زنگ می زد . به داداشم گفتم . داداشم باهاش حرف زد . ولی دست از سرم بر نداشت . مجبور شدم موبایلمو بفروشم . بعدش خونه زنگ می زد . یه بار هم جلوی دانشگاهمون جلومو گرفت و تهدیدم كرد
    - بعدش رفتی به داداشت گفتی بره بزنتش ؟
    دوباره شروع به گریه كردم
    - نه به خدا جناب سروان . مگه داداشم كتكش زده ؟ من جریانو گفتم . ولی نمی دونستم می ره باهاش دعوا می كنه . به خدا نمی دونستم . حالا داداشم كو ؟
    نشست روبروی من و با حالتی كه انگار خسته است تو پشتی صندلیش فرو رفت و گفت
    - برادر شما ساعت 11 صیح امروز با شهباز ... ( پرونده رو باز كرد و نگاهی بهش انداخت و ادامه داد ) شهروز شهبازیان وارد نزاع شده و با هم كتك كاری سختی كردن
    - الان دادشم كجاست ؟
    - هر دو شون تو باز داشتگاهن . برادر شما شهروزو از ناحیه سر و صورت مجروح كرده
    - جناب سروان به خدا داداش من بی تقصیره . اون به خاطر من اینكارو كرده
    - خوب با این توضیحات شما قضیه فرق می كنه . خودش هم مرتب اظهار می كرده كه این آقا برای خانواده اش مزاحمت ایجاد می كرده . شما همین توضیحات رو بنویسین و امضا كنین . می تونین توش از آقای شهبازیان به خاطر ایجاد مزاحمت شكایت كنید . در اون صورت برادرتون با توجه به این كه جراحات آقای شهبازیان زیاد جدی نیست آزاد می شه و از آقای شهبازیان هم یه تعهد می گیریم كه دیگه برای شما مزاحمت ایجاد نكن .
    بعدش كاغذی رو جلوم گذاشت كه بالاش آرم نیروی انتظامی بود و زیرش نوشته بود داد خواست ... یه خودكار هم بهم داد .
    - چی بنویسم ؟
    مثل معلم هایی كه دیكته می گن گفت :
    - بنویس اینجانب ... فرزند ... به شماره شناسنامه ... صادره از ... بدینوسیله شكایت خود را از آقای شهروز شهبازیان . به علت ایجاد مزاحمت و تهدید اعلام نموده و تقاضای رسیدگی دارم . زیرش هم آدرس و شماره تماست رو بنویس و امضا كن ... سركار كریمی ... كریمی
    دوباره كریمی اومد تو و شقققققققق پاهاشو به هم كوبید و سرشو بالا گرفت
    - بله جناب سرگرد .
    - برو آقای نیما حكیمی و شهروز شهبازیان رو از بازداشتگاه بیار
    - چشم جناب سرگرد
    صدای زنگ موبایلم از توی كیفم بلند شد . صدای زنگ خونه بود . نمی دونستم الان چی بگم . ترجیح دادم فعلا بذارمش روی سایلنت ... بعدا یه چاخانی می گفتم ( چه عادی شده بود واسم !! )
    دوباره به نوشتن ادامه دادم . همونطور كه تند تند می نوشتم تو دلم گفتم تو رو خدا كریمی . زودتر برو داداشمو بیار ببینمش . مردم از دلشوره
    وقتی كریمی رفت . افسر نگهبانه رو كرد به من و گفت : شتاسنامه هاتونو آوردین ؟
    سریع و با عجله در كیفم رو باز كردم و شناسنامه ها رو در آوردم
    - بعله بفرمائید
    شناسنامه ها رو باز كرد و هر دو رو نگاه كرد . معلوم بود با هم مطابقت می ده ... باز داد زد حسین زاده . سركار حسین زاده .
    انگار اونجا تلفنی آیفونی چیزی نداشت . عین سر جالیز عربده می كشید
    یه پسر قد بلندو لاغرعینكی كچل اومد تو و مثل اولی پا كوبید
    - بله جناب سرگرد ؟
    - سریع از این دو تا شناسنامه یه كپی بگیر بیار واسه من
    - چشم جناب سرگرد
    حسین زاده رفت دنبال كپی گرفتن . هنوز در كامل پشت سرش بسته نشده بود كه دوباره باز شد و اول صورت زیبای نیما و بعد نگاه خشن شهروز به دنبالش و در نهایت كریمی وارد شدن .
    - بشونشون همون دم در
    سرو صورت شهروز كبود و زخمی بود . دست نیما درد نكنه . دلم خنك شد . نیما نگاهم كرد و لبخند زد . با لبخندی جوابشو دادم . صورت نیما هم یكی دو جا قرمز شده بود
    افسر نگهبانه گفت :
    - خانم شما بفرمائید پیش برادرتون ... ( به شهروز اشاره كرد ) پاشو بیا اینجا .
    از خدا خواسته سریع پاشدم رفتم پیش نیما . شهروز هم رفت نشست جای من ... كنار نیما نشستم و بازوشو گرفتم و با بغض گفتم
    - نیما حالت خوبه ؟
    دستمالی از تو جیبش در آورد و داد بهم
    - خوبم . نگران نباش . بگیر اشكاتو پاك كن اینجوری زار نزن اینجا
    گرفتم صورتمو پاك كردم . جناب سروانه رو كرد به شهروز و در حالی كه با خودكارش به ما اشاره می كرد گفت :
    - این خانم و آقا از تو شاكین
    - اونا از من شاكین ؟ این آقا منو كتك زده ... اونوقت شاكیم هست ؟؟!!
    عجب بچه پر رویی بود
    - بله . این خانوم رو می شناسی ؟
    - توی دانشگاهشون دو سه بار دیدمش
    نا خودآگاه بلند شدم گفتم جناب سروان دروغ می گه ... نیما دستمو كشید و نشوندم روی صندلی . جناب سروانه هم رو كرد به من و گفت خانم اجازه بدید ... و دوباره از شهروز پرسید
    - همین ؟
    - بله
    - پس قبول نداری كه مزاحم این خانم شدی ؟
    - نه جناب سرگرد . من مزاحم این خانم نشدم
    - خیلی خوب ... پس من مجبورم صبح شنبه پرونده اتون رو بفرستم دادسرا . اونجوری هم سابقه دار می شی ... هم برات جریمه و شاید هم حبس تعیین كنن . همینجا یه تعهد بده كه دیگه مزاحم این خانم نمی شی و دورش نمی چرخی . به نفعته
    شهروز سرشو انداخت پائین
    - من مزاحمش نشدم . یه بار رفتم دم دانشگاهشون
    - ولی بیشتر از این بوده . مرتب به این خانم زنگ می زدی ... با برادرش هم كه حرف زدی فحاشی كردی . به خونه اشون زنگ می زدی ... دم دانشگاهشون هم تهدیدش كردی . خانم شاهدی هم برای این قضیه دارین ؟ كسی دم دانشگاه شما رو دیده
    همین موقع حسین زاده وارد شد و شناسنامه ها و كپیشون رو به افسره داد . داود رشیدی شناسنامه ها رو به خودش داد و با اشاره به ما گفت :
    - اینا رو بده به اون خانوم و آقا
    یاد سعیده افتادم .
    - بله جناب سروان . دوستم دیدتمون
    در حالی كه كپی شناسنامه ها رو ضمیمه پرونده می كرد گفت
    - خیلی خوب . به اون دوستتون هم بگین فردا بیاد داد سرا .
    و به شهروز نگاه كرد
    - چیكار كنم ؟ بفرستمتون داد سرا ؟
    شهروز همونطور كه سرش پائین بود آروم گفت نه
    آخی . یه لحظه دلم براش سوخت .
    - پس قبول می كنی كه مزاحم این خانم شدی ؟
    - بله
    افسر نگهبان فرمی رو از كشوی میزش بیرون كشید و با یه خودكار به دست شهروز داد و گفت خیلی خوب . حالا مثل یه بچه خوب بشین یه تعهد نامه بنویس .
    بعد همونطور كه به من دیكته گفته بود شروع كرد : بنویس اینجانب ... فرزند ... به شماره شناسنامه ... صادره از ... بدینوسیله تعهد می نمایم از این تاریخ به بعد كوچكترین تماسی با خانم ندا حكیمی فرزند ... پرونده رو باز كرد و از روی شكایتنامه من خوند فرزند حسین ... به شماره شناسنامه 743 ...صادره از تهران ... ( می دونستم شهروز همه رو بلده . آخه مشخصات همدیگه رو حفظ كرده بودیم كه اگه گرفتنمون بتونیم بگیم زن و شوهریم ). نداشته باشم و ... هیچگونه مزاحمتی ... از جانب من ... برای ایشان ایجاد نشود ... این جانب آگاهی كامل دارم ... كه در صورت تخطی
    شهروز گفت چی ؟
    - تخطی . اولین ت با ت دو نقطه است دومیش با ط دسته دار .
    - شهروز زیر لب گفت معنیشو می دونم صداتونو نشنیدم
    - بنویس ... در صورت تخطی از این تعهد نامه ... پیگرد و مجازات قانونی ... مشمول حال من خواهد شد .
    و در حالی كه از سرعت گفتنش مشخص بود داره شفاهی به شهروز می گه و اینو دیگه نمی خواد بنویسه گفت
    - مجازات اولین مزاحمت برای نوامیس مردم دو ماه حبسه . در صورت تكرار می شه شش ماه . فعلا نذاشتم برات سابقه درست شه . چون جوونی . مجازات اینبارت تعلیقیه . یعنی اگه اینا یه بار دیگه ازت شكایت كنن شش ماه می ری بازداشتگاه . ( نا خود آگاه اینقدر خوش به حالم شد كه نیشم تا بناگوش باز شد و زود خودم رو جمع كردم ) . این علاوه بر جریمه ایه كه بهت تعلق می گیره . مفهومه ؟
    شهروز با دلخوری گفت بله
    - اسم و آدرستو بنویس .. تاریخ بزن و امضا كن
    بعد رو كرد به نیما و گفت :
    آقای عزیز . شما هم اگه دفعه دیگه مشكلی براتون ایجاد شد به پلیس مراجعه كنین . فیلم سینمائی نیست برادر من كه خودت پاشی بری سراغ كسی كه مزاحم خواهرت شده . این مال دوران قمه كشی پنجاه سال پیش بود . مملكت قانون داره . اگه اینجوری باشه كه سنگ رو سنگ بند نمی شه . شما كه ماشالله تحصیل كرده ای . بیسواد كه نیستین . پلیس حافظ امنیت اجتماعه .
    حالا كه همه چیز به نفع ما تموم شده بود خیالم راحت شده بود . یاد كتاب تن تن در آمریكا افتادم . یه جاش هست كه می خوان تن تن رو اعدام كنن و رئیس قبیله سرخپوست ها كلی خطابه ایراد می كنه . یكی از سرخپوستها كه اون گوشه وایساده می گه نطق رئیس عالی بود .
    نیما كه تا الان ساكت بود گفت چشم جناب سروان . ما می تونیم بریم ؟
    - بله مشكلی نیست . برو وسایلت رو تحویل بگیر .
    كریمی برو وسایلش رو تحویل بده . به طرف در رفتیم . شهروز هم بلند شد كه دنبال ما بیاد كه داود رشیدی گفت بشین با تو كار دارم . شما برین
    نمی دونم . شاید می خواست با هم بیرون نریم . شاید هم می خواست نصیحتش كنه .
    من بیرون درنشستم تا نیما با كریمی رفت وسایلش رو گرفت و اومد . تازه دقت كردم كه بیچاره رو لختش كرده بودن . عینك آفتابیش ، گردنبندش ، ساعتش ، كمر بندش ، كیف پولش ، حتی بند كفشش رو هم گرفته بودن . همه رو ریخته بودن تو یه كیسه و بهش دادن ... با هم راه افتادیم به طرف در حیاط . دم نگهبانی نیما به نگهبان گفت سركار می شه واسه ما یه آژانس بگیرین ؟
    - كجا می ری ؟
    - میدون ولیعصر
    - برو وایسا بیرون میاد . اینجا وای نایستین . واسه ما مسئولیت داره .
    - نیما چرا میدون ولی عصر ؟
    - بریم ماشین رو برداریم
    با هم رفتیم بیرون و وایسادیم كنار در ... چند متر اونورتر از اون كیوسك . هوای سرد شب به صورتم خورد . ساعتمو نگاه كردم . بیست دقیقه به هشت بود . انگار تازه نیما رو دیدم . بازو شو گرفتم و گفتم نیماااااا
    - چیه فینگیلی ؟
    - نیما چی شد ؟ چیكار كردی ؟ یهو بیخبر؟ چرا به من نگفتی كجا می ری ؟
    در حالی كه موبایلش رو از كیسه در میاورد گفت ندا بذار خونه برات تعریف كنم . الان خیلی ذهنم خسته است . اووووه چقدر میس كال . مامان هم چند دفعه زنگ زده . بش چی گفتی ؟
    - واااای منم گوشیم رو سایلنته . واسه منم چند دفعه زنگ زده . هیچی گفتم با نیما قرار دارم
    - اههههههه . حسنك راستگو . كاش نمی گفتی .
    - چی می گفتم ؟ ساعت پنج بعد از ظهر جمعه بگم یهو به سرم زده كجا برم ؟
    - عیب نداره . حالا یه چیزی می بافیم .
    شماره مامان رو گرفت
    - الو ؟ سلام مامان ... هیچی كجام ؟! اوووووه چی شده ؟ واسه چی هزار راه رفت ؟ ... آره پیش منه ... خوب بنده خدا اونم نمی دونست كجا میاد ... من فقط بهش گفتم بیاد پیش من ... چرا بیخیالیم ... بابا من هوس كرده بودم خواهرمو ببرم سینما ، گفتم بهش نگم سورپرایز یشه ... تو سینما بودیم گذاشته بود رو سایلنت ( چه كلكیه این نیما ) چه جوری ؟؟!! ... بابا واسه چی نصف عمر شدی ... خیلی خوب خیلی خوب
    اشاره كردم كه ماشین اومده . نیما همونجوری نشست تو ماشین كنار راننده . منم نشستم عقب . نیما هنوز داشت صحبت می كرد .
    - نه شام نخوردیم واسه شام میایم ... یه ساعت دیگه خونه ایم . باشه باشه ... بابا دیگه چرا عصبانیه ؟؟!! . ببین من الان پشت فرمونم نمی تونم حرف بزنم . میام خونه صحبت می كنیم . خدافظ ... خداحافظ ... مامان جان خداحافظ ... باشه خدافظ. خدافظ
    تازه به راننده سلام كرد
    راننده جوابشو داد
    - كجا تشریف می برین
    - میدون ولیعصر
    ...
    توی راه هردومون ساكت بودیم . نیما یه آهنگ شاد گذاشته بود كه جو عوض یشه . ولی هیچی عوض نشده بود . رسیدیم دم در . نیما پیاده شد كه درو باز كنه . من تو ماشین نشستم كه تو حیاط پیاده شم . هوا سرد بود ... یهو تو نور چراغ دیدم كه لباس نیما از یكی دو جا پاره است . وقتی دوباره خواست سوار بشه بهش گفتم نیما لباست پاره شده .
    - عیب نداره . تو یه جوری حواس مامان رو پرت كن . من سریع برم تو اطاقم
    ماشینو انداختیم تو حیاط و رفتیم تو خونه . اول من رفتم . مامان تو آشپزخونه بود . به نیما اشاره كردم كه زود بره تو اطاقش . اطاقش نزدیك در بود . من هم رفتم توی آشپزخونه
    - سلااااااااااااااااااااام ... مامان خوشگله !
    - زهر مااااار .
    - جدیدا این جواب سلامه ؟
    - چه سلامی ؟ چه علیكی ؟ ما نصف جون شدیم تا حالا ... سلام مامان خوشگله ؟
    - نیما كه گفت ؟
    - آخه دختر ... این موبایلو واسه چی دست می گیری ؟ خوشگلی ؟ زنگ كه نمی زنی هیچی . جواب هم نمی دی ؟
    - نشد دیگه مامان . بعدش هم رفتیم تو سینما . بعدش هم كه نیما زنگ زد
    رفتم دست انداختم گردنش و ماچش كردم
    - ببخش دیگه . خوب ؟ مامان خوشگله
    - خیلی خوب . خیلی خوب ... خرم نكن . نیما كو ؟
    ایول . این یعنی بیخیال شد
    - تو اطاقشه الان میاد
    - كجا بودی تو تاحالا دختر ؟
    اوه اوه بابام بود . اینو كجای دلم بذارم
    - سلام بابا
    - سلام . كجا بودین ؟
    - بابا رفتیم سینما با نیما . نشد زنگ بزنم . بعد هم رفتیم تو سینما مجبور شدم موبایلمو خاموش كنم
    - مادرت كم مونده بود دور از جونش سكته كنه . آدم وقتی می خواد بره سینما می گه بابا .. مامان ... من رفتم سینما . نه اینكه سرشو بندازه بره بیرون
    با اون اعصاب خوردی كه من داشتم كم كم داشتم قاط می زدم
    - من سرمو ننداختم برم بیرون . گفتم با نیما می رم . فقط موبایلمو نمی تونستم جواب بدم
    تو همین صحبتها نیما وارد شد
    - سلام علیكم
    بابام برگشت به سمتش
    - نیما ؟ نباید یه زنگ بزنی بگی كجایی ؟
    - ببخشید . به خدا نمی خواستیم نگرانتون كنیم .
    - نیما ؟؟!! گردنت چی شده ؟
    صدای مامان فضولم بود .
    - هیچی بابا . چیز مهمی نیست
    - جای چنگه روی گردنت دعوا كردی ؟
    - نه بابا . با بچه ها شوخی كردیم
    بابام در حالی كه سرشو تكون می داد و روی مبل می نشست گفت
    - بعضی وقتها یه كارایی می كنی نیما كه آدم انتظار نداره . تازه یادت افتاده كه با رفیقات شوخی خركی كنی ؟ نگاه كن گردنشو
    - بابا همچین میگی انگار من صد سالمه . شوخی كردیم دیگه . مامان شامو نمی كشی ؟ نكنه امشب به عنوان جریمه قراره چیزی بهمون ندی ؟
    - والله حقتون هم همینه
    روشو كرد به من و گفت
    - بیا . به جای اینكه وایسی اونجا بیا كمك كن شامو بكشیم .
    شكر خدا تقریبا بیخیال شدن . شام رو در سكوت خوردیم . نیما بعد از شام رفت توی اطاقش . می دونستم اگه الان برم پیشش مامان هم میاد دنبالم و باز كار آگاه بازی شروع می شه . نشستم پیششون و مشغول تماشای سریالهای صد تا یه غاز شدم . از هیچ كدومشون هم هیچی نفهمیدم . بالاخره سریالها تموم شد و مامان بابا جمع و جور كردن كه برن بخوابن . رفتم تو اطاقم و یه كم میل هامو چك كردم . چراغها كه نیمه روشن شد فهمیدم خوابیدن . رفتم در اطاق نیما در زدم و رفتم تو . بیدار بود ... روی تختش دراز كشیده بود . رفتم كنارش روی تخت نشستم
    - نیما ؟ برام می گی چی شد ؟ چیكار كردی ؟ من اصلا انتظار نداشتم . تو شهروزو از كجا گیر آوردی ؟
    - بلند شد نشست و با شیطنت تو چشمام نگاه كرد
    - آخه تو یادت رفته بود شماره های سیم كارتتو كه به من داده بودی پاك كنی كوچولو
    - درست تعریف كن ببینم چیكار كردی
    نیما در حالی كه به دیوار خیره شده بود شروع به تعریف كرد
    از همون روزی كه اومدی با من صحبت كردی دنبال این بودم كه یه كاری كنم . من داداشت بودم . در برابرت احساس مسئولیت می كردم . من تنها مرد خانواده و اصلا تنها عضو خانواده بودم كه از این جریان خبر داشتم و این وظیفه من بود كه كمكت كنم . از طرفی تو به من اعتماد كرده بودی و منو محرم خودت دونسته بودی . به جون خودت این واسه من خیلی ارزش داشت . تازه این یكی از معدود موقعیتهایی بود كه فرصتی پیش اومده بود كه برات كار مهمی انجام بدم . ولی مطمئن نبودم چیكار كنم .
    اولش كه تصمیم داشتم بدون درد سر و حرف و حدیث با شهروز حرف بزنم و بگم پاشو از زندگی تو بكشه بیرون . ولی با رفتار و واكنشی كه از شهروز دیدم به این نتیجه رسیدم كه این آدم منطق سرش نمی شه . راستش نمی خواستم من بهانه دستش بدم و تحریكش كنم .
    ولی وقتی گفتی اومده دم در دانشگاه و تهدیدت كرده به این نتیجه رسیدم كه كارد به استخون رسیده . باید واكنش نشون می دادم . یعنی واكنش تندی باید نشون می دادم .
    فكر كردم چطوری با شهروز تماس بگیرم . می دونستم كه تو شماره اونو به من نمی دی . حالا به هر دلیلی . وقتی هم كه من گوشی رو بر می داشتم شهروز قطع می كرد . یهو یادم افتاد سیم كارتت هنوز دست منه . فكر كردم امتحانش كه ضرر نداره ، شاید شماره اش رو اون تو پیدا كردم . و از قضا بود .
    چند روز پیش از مغازه زنگ زدم بهش . گوشیو که جواب داد بهش سلام كردم . معلوم بود منو نشناخته . چون شماره مغازه رو هم نداشت . بش گفتم من نیمام
    با تعجب گفت نیما ؟
    گفتم داداش ندام . نشناختی ؟
    انتظار داشتم یا قطع کنه یا هول بشه . ولی اون خیلی آروم گفت بعله بعله سلام علیکم حال شما ؟ این آرامشش منو بیشتر عصبی كرده بود . فكر نمی كردم اینقدر پر رو باشه . باهاش حرف زدم و گفتم که می خوام ببینمش اونم با همون قلدری همیشگیش با لحن لاتی گفت
    - باشه داداش خیالی نیست . هرجا دوست داری بگو بریم .
    به جون خودت حرصمو در آورده بود . حرصم از این بود كه این آدم آشغال یه مدت دوست تو بوده و با احساساتت بازی كرده . قرار شد جمعه صبح همدیگه رو ببینیم . تو میدون ولیعصر جلوی سینما قدس !!
    تا روز قرار كلی فكر كردم . نمی دونستم باید چی کار کنم ؟ منطقی برخورد کنم ؟ دعوا راه بندازم ؟ شاخ شوونه بکشم ؟ اونقدر دلم ازش پر بود كه اصلا تصور برخورد آروم و منطقی رو نمی تونستم بكنم . دوست داشتم هر جوری شده تلافی کاراشو سرش در بیارم ..
    بالاخره روز قرار رسید . روز جمعه . همون روزی كه بهت دروغ گفتم . به جون خودت اصلا دوست نداشم بهت دروغ بگم . ولی مجبور بودم . اگه راستشو بهت می گفتم كه یا نمی ذاشتی اصلا برم . یا تا وقتی برگردم همش دلت شور می زد .
    ساعت 20 : 9 جلوی سینما بودم . ساعت 30 : 9 باهاش قرار داشتم . نمی دونستم چه شکلی هم هست . چند تا دختر و پسر دیگه هم تیكه تیكه وایساده بودن و انتظار می كشیدن . خوب اونجا تابلو ترین جای میدون ولیعصر بود و جون می داد واسه قرار . چند تاشون سر جاشون ثابت وایساده بودن و دستشونو هاااا می كردن . بعضیهاشون هم دستشونو توی جیبشون كرده بودن و قدم می زدن . هر از گاهی یه نفر از راه می رسید و سراغ یكی از آدمها می رفت . اكثرا هم سراغ جنس مخالفش می رفت . چند ثانیه ای خوش و بش می كردن و بعد از جمع جدا می شدن و می رفتن .
    یه گوشه یه دختری وایساده بود و منو نگاه می كرد . اول فكر كردم اشتباه می كنم . ولی واقعا داشت منو نگاه می كرد . تو كه می دونی اصلا از این كارها خوشم نمیاد . ولی توجهم بهش جلب شد . یكم كه گذشت دیدم یواش یواش اومد سراغ من . یه كم نگاهم كرد و گفت آقا سعید ؟ خیلی جدی گفتم نه خانوم اشتباه گرفتین . حالا نمی دونم واقعا اشتباه گرفته بود یا بهونه اش بود . یه كم نگاهم كرد و رفت اونور
    ...
    حوصله ام سر رفته بود . ساعتو نگاه كردم . نزدیك ده بود . گفتم حتما ترسیده و نمیاد .. به بقیه نگاه كردم . یه لحظه خنده ام گرفت كه بقیه منتظر كین و من با كی قرار دارم . اون دختره كه منو اشتباه گرفت چند دقیقه قبلش با پسری كه اومد سراغش رفته بود . یه پسر جوون و خوش قیافه كه هیچ شباهتی هم به من نداشت .
    داشتم به دختر پسری نگاه می كردم كه تازه به هم رسیده بودن و دست همدیگه رو گرفته بودن كه صدایی رو كنار خودم شنیدم كه گفت :
    - سلام آقا نیما !!
    برگشتم سمتش . انتظار یه آدم جوجه تر رو داشتم ولی هم هیکل خودم بود . با شك نگاهم می كرد . انگار منتظر بود ببینه خودمم یا نه . نمی دونم از كجا منو شناخت . فكر كردم شاید حدس زده بود . شاید هم عكسی ، چیزی از من نشونش داده بودی . سلامشو جواب دادم و نا خودآگاه دستمو بردم جلو . باش خیلی جدی دست دادم و بهش گفتم بریم تو ماشین هوا سرده .
    تو سرم هزار تا حرف بود . ولی نمی دونستم باید چه جوری بش بگم . یه كم نگاهش كردم . با این كه هم هیكل خودم بود ولی اگه می خواستم بزنمش زورم بهش می رسید .
    ماشینو تو كوچه پشتی سینما پارك كرده بودم . نشستیم تو ماشین . یه کم با سکوت گذشت .. بعد با پررویی تمام گفت :
    - خوبی شما ؟
    دیگه دوست داشتم كله شو داغون كنم . رفتم سر اصل مطلب و گفتم
    - اگه بعضیها بذارن . ببینم تو چی می خوای پسر ؟ دنبال چی هستی ؟
    با تعجب گفت : من ؟ مثل اینكه تو زنگ زدی گفتی می خوام ببینمت و باهات حرف بزنم . من چی می خوام ؟
    دستمو گذاشتم پشت صندلیش و گفتم آره . گفتم بیایی كه بهت بگم مثه بچه آدم دست از سر خواهر من بردار و برو پی زندگی خودت . با زبون خوش .
    پوز خندی زد و سرشو از روی تمسخر تکون داد و روشو کرد به سمت خیابون . چند لحظه بعد برگشت گفت
    - اصلا من نمی دونم این بچه بازیها چیه ؟ چرا ندا قضیه رو كشونده به تو ؟ ما دو تا آدم عاقلیم . مثل همه آدمها ما هم یه وقتهایی با هم اختلاف داشتیم . خیلی وقتها هم خوب بودیم . خودمون هم بلدیم چطوری مشكلات و اختلافاتمونو حل كنیم . همونطور كه تاحالا حل كردیم . نمی دونم این سری چرا ندا اینقدر كشش داد و پای تو رو آورد وسط . .. ما با هم کنار میایم . مثل همیشه . چرا تو این میون داری دخالت میکنی ؟!
    نگاهش كردم و گفتم
    - شما تا حالا مشكلاتتون رو حل نكردین . فقط اون بیچاره تحمل كرده و كوتاه اومده . تو هم فكر كردی با دو تا معذرت می خوام قضیه حل شد . در صورتی كه عمق مشكلاتتون روز به روز بیشتر می شد . منم دخالت می كنم چون برادرشم . فكر كردی بی صاحابه ؟ گفتم به زبون خوش برو دنبال كارت و كاری به كار این دختر نداشته باش
    با پر روئی بیشتر گفت
    - این همه وقته که با هم هستیم. كجا برم ؟ به همین راحتی برم ؟
    بهش گفتم مگه ملك باباته كه چون خیلی وقته دستته احساس می كنی حق آب و گل داری ؟ یا رو سی سال با زنش زندگی می كنه اینجوری احساس حق نمی كنه كه تو می كنی . بابا ولش كن بره دنبال زندگیش چی از جونش می خوای ؟ همش شك و تهمت و توهین و تحقیر . خجالت نمی كشی ؟ اعصاب واسه این بنده خدا نذاشتی
    با حالت قلدری برگشت گفت من کاریش ندارم برو ببین اعصابش از کجا و از کی خوورده .. خواهرت مشکل داره آقا نیما .. اگه تو اینقدر روشنفكری من نمی تونم بشینم ببینم دووست دخترم داره کج میره و هیچی بش نگم .. تو اگه برادر با غیرتی هستی كلاتو بذار بالاتر . به جای این كه بیایی سراغ من برو خواهرتو جمع كن .

    کاربر زیر به خاطر ارسال مفید بهار از ایشان تشکر کرده است:


    هيچ وقت به خدا نگو يه مشكل بزرگ دارم.ولي هميشه به مشكلت بگو يه خداي بزرگ دارم.




  10. #10

    تاریخ عضویت
    July2010
    محل سکونت
    روی زمینه خدا
    سن
    25
    نوشته ها
    142
    امتیاز
    6,730
    تشکر
    109
    تشکر شده 138 بار در 107 ارسال

    پیش فرض

    قسمت دوازدهم

    دیگه هیچی نفهمیدم . پیاده شدم در ماشینو باز كردم و داد زدم . بیا پائین . بیا پائین كثافت تا حالیت كنم . گمشو بیرون .
    یقه شو گرفتم كشیدم بیرون . با همه قدرتم كوبیدمش به دیوار پشت سرش و تا بخواد به خودش بیاد با مشت گذاشتم تو چونه اش . یكی دو تا از مغازه دارا اومدن به سمتمون . یقشو گرفتم و گفتم كثافت حرومزاده . یه بار دیگه اسم خواهر منو بیاری روزگارتو سیاه می كنم . چند تا فحش آبدار هم به خواهر و مادرش كشیدم . دو سه نفر دیگه دورمون جمع شده بودن . یكیشون از پشت منو گرفت كشید عقب كه مثلا جدامون كنه . شهروز هم از موقعیت استفاده كرد یكی دو تا زد تو صورت من و یكی دو تا هم لگد حواله پا و شكم من كرد . خودمو به زور خلاص كردم و رفتم سمتش . یه مشت دیگه زدم تو دهنش كه گوشه لبش جر خورد . اومد دهنشو بگیره یكی زدم تو شكمش . مردم اطرافمون بیشتر شده بودن . یه عده كسایی بودن كه تو صف بلیط سینما بودن و صف و ول كرده بودن و اومده بودن دعوای ما رو تماشا كنن . دو سه نفر منو نگه داشته بودن و دو سه نفر شهروزو . ولی انگار زور من از زور اونا بیشتر بود . انقدر خشم تو همه وجودم بود كه نمی تونستن نگه دارن . شهروز كه معلوم بود از این عصبانیت من ترسیده فحش خواهر و مادر به من می داد . یكی از مردا داد زد آقا اینجا خانواده وایساده . یكی بیاد اینا رو جمع كنه.
    باز از بین جمعیت خودمو خلاص كردم و دویدم به سمت شهروز . با مشت و لگد به هر كجاش كه می تونستم می زدم . با همه قدرتم هم می زدم . شهروز نشست روی زمین . اومدم بازهم بزنمش كه یكی از پشت منو گرفت كشید عقب . اینقدر عصبانی بودم كه برگشتم بهش گفتم ولم كن مردیكه . بذار حسابشو برسم . كه یهو دیدم اونی كه داره منو می كشی عقب یه سربازه نیروی انتظامیه . از این باتوم به كمرها. سربازه با خشونت منو هول داد كنار و داد زد . بیا ابنور ولش كن . بیا كنار
    یكی دیگه هم شهروزو بلند كرد و رو به جمعیت داد زد برید آقا . اینجا واینایستید . متفرق شو آقا . برو
    اونی كه منو گرفته بود بیسیمشو در آورد و پای بیسیم گفت . یاور یاور گشت 1 . یاور یاور گشت 1 .
    از اون طرف بیسیم یكی گفت : گشت یك یاور به گوشم .
    سربازه گفت جناب سروان یونسی . یه مورد نزاعه دو نفره است . هر دو نفر الان در اختیار ما هستند . چی دستور می فرمایید ؟
    باز همون صدا گفت : محلتون كجاست ؟
    سربازه گفت كوچه كنار سینما قدس
    فرمانده اشون گفت همون جا باشید . الان میام پیشتون
    با خشم به شهروز نگاه كردم . تمام تنم عرق کرده بود دلم می خواست بازم می تونستم می زدمش .. احساس می کردم تمام بدنم داره از شدت عصبانیت می لرزه .. نفس نفس می زدم ..
    یهو فهمیدم چه اتفاقی داره می افته . اگه كار به كلانتری می كشید و بابا می فهمید ... ولی بعد فكر كردم شاید بد نباشه با شهروز بریم كلانتری . حداقل تكلیفمون روشن می شه .
    طولی نكشید كه ماشین اومد . در آخرین لحظه یاد ماشین افتادم و دزدگیر ماشینو زدم تا دیگه این وسط ماشینو کسی ندزده . فرمانده شون با حالت دعوا اومد پائین و گفت سوارشون كن . واسه من دعوا می كنین ؟ لات شدین واسه من . سوار شو . سوار شو بریم حالیت می كنم . سوار ماشینمون كردن . سربازی که بینمون نشسته بود هوای جفتمونو شدید داشت .. که باز دوباره نپریم به هم .. مغزم اصلا کار نمی کرد .. نمی دونستم کاری که کردم درسته یا نه . فقط دلم می خواست بازم می زدمش .. حتی اگه خودم 10 برابرشو می خوردم . چون اصلا طاقت نداشتم ببینم كسی اینجوری به تو توهین می كنه
    خلاصه راه افتادیم و ما رو بردن كلانتری ... خیلی از جلوی اونجا رد شده بودم . حتی آدرس خونه یكی از دوستام رو هم به عنوان بالاتر از میدون كلانتری می شناختم . ولی اصلافكرشم نمی كردم كه یه روز پام به اینجا كشیده بشه ... ما رو بردن تو و مستقیم بردنمون بازداشتگاه . دم در بازداشتگاه همه وسایلمونو همونطور كه دیدی گرفتن و فرستادنمون تو ... بازداشتگاهش به جون خودت درست عین این فیلمها بود . یه سالن حدودا پنج در ده . بدون هیچ پنجره ای . كه روشنائیش به وسیله مهتابیهای سرتاسری كه رو سقف بود و تهویه اش به وسیله هواكش بزرگ روی دیوار تامین می شد . دیواراش گچی و پر از یادگاری و فحش و شعر بود . این ور اونورش هم پوسترهای مختلف بود ... یه گوشه هم یه تابلو زده بودن و روش نوشته بود قبله . تو دلم فكر كردم كی تو این حال و روز نماز می خونه ... نشستم یه گوشه .
    به غیر از ما ، ده پونزده نفر دیگه هم اونجا بودن . بعضیها قدم می زدن . بعضی ها هم كاپشنشونو گذاشته بودن زیر سرشون و خوابیده بودن . داشتم به اوضاع خودم فكر می كردم . اگه بابا اینا می فهمیدن . اگه سابقه دار می شدم ... یاد صفحات روزنامه های حوادث افتادم . نامبرده سابقه دار بوده و یكبار به جرم نزاع خیابانی و ضرب و جرح دستگیر شده است . تازه می فهمیدم وضعیتم چقدر وخیمه ... به شهروز نگاه كردم . یه گوشه نشسته بود . سرشو به دیوار تیكه داده بود و پاهاشو دراز كرده بود . چشماشو بسته بود و یه دستمال گذاشته بود رو لبش . از نگاه كردن بهش حالم بد می شد .. چرا آدمها باید اینقدر بی منطق باشن كه برای مجاب كردنشون باید كار به كلانتری بكشه
    ...
    صدای اذون موذن زاده اردبیلی كه تو راهرو پخش می شد منو به خودم آورد . یاد روزهای جمعه ای افتادم كه خونه بودم و مامان رو می دیدیم كه موقع اذون وضو می گرفت . چادر نمازشو سر می كرد و نماز می خوند . دلم واسه خونه تنگ شده بود ... با وجود اینكه یكی دو ساعت بیشتر نبود كه اون تو بودم اما شدیدا احساس اسارت می كردم . تو دلم خدا رو صدا كردم و ازش خواستم كمكم كنه ... در بازداشتگاه باز شد و دو تا سرباز اومدن دم در داد زدن كسایی كه می خوان وضو بگیرن دم در به خط شن . نا خودآگاه منم رفتم به سمت در . چهار پنج نفر دیگه هم بودن . شهروز ولی همونجور نشسته بود روی زمین . رفتیم وضو گرفتیم . موقع برگشتن به سربازی كه كنارمون راه می رفت گفتم سركار من می خوام با افسر نگهبان حرف بزنم . بدون اینكه نگام كنه گفت الان نمی شه . برو تو صداتون می كنن . رفتم تو ... یه جا نماز برداشتم و به سمت تابلوی قبله وایسادم . نگاهش كردم و یاد فكر خودم افتادم . تازه می فهمیدم اینجا آدمها بیشتر از هر جای دیگه ای یه یاد خدا می افتن .
    نمازمون تموم شد . یكساعت بعدش ناهار آوردن . عدس پلو بود . یاد ساچمه پلوهای سربازی افتادم . من كه اصلا نتونستم لب بزنم . شهروز ولی با وجود زخم لبش خورد .
    حدود ساعت پنج بود كه یه سرباز دیگه درو باز كرد و گفت نیما حكیمی
    گفتم بله ؟
    گفت بیا افسر نگهبان می خواد ببیندت .
    رفتیم توی دفتر افسر نگهبان . اولین چیزی كه توجهمو جلب كرد اسم افسر نگهبانه بود كه داوود رشیدی بود .
    ندا در حالی كه برای اولین بار در طول صحبت من می خندید گفت : آره اتفاقا من هم همون اول خنده ام گرفته بود . خیلی باحال بود .
    نگاهش كردم . الان كه ندا رو جلوی خودم می دیدم از كارم رضایت كامل رو حس می كردم . چون به خاطر عزیز ترین كسم بود . كسی كه ارزش هر كاری رو داشت . بهش خندیدم و ادامه دادم
    - آره . منم خیلی خنده ام گرفته بود . پیش خودم گفتم خدا كنه به اندازه داوود رشیدی مهربون هم باشه .
    - خوب . بعدش چی شد ؟
    - هیچی . اولش خیلی خشن به من گفت : نیما حكیمی تو هستی ؟
    گفتم بعله
    تو چشام نگاه كرد و در حالی كه چشمهاشو باریك كرده بود گفت بهت نمی خوره آدم شری باشی
    گفتم نیستم جناب سرگرد
    گفت پس چرا این بنده خدا رو تو خیابون كتك زدی ؟
    گفتم آخه اون مزاحم خواهرم شده بود جناب سرگرد . قبلا هم باهاش صحبت كرده بودم . حتی امروز هم اولش با ملایمت ازش خواستم از زندگی خواهرم بره بیرون
    ازم پرسید با خواهرت چه نسبتی دارن ؟
    گفتم مثل اینكه دوست بودن . ولی الان نیستن . تو خیابون هم مزاحم خواهرم شده بود . امروز هم به خواهرم دری وری گفت من هم نتونستم خودم رو نگه دارم
    پرسید پدر مادرت در جریانن ؟
    گفتم نه جناب سروان
    گفت می تونی ادعاتو ثابت كنی ؟ خواهرت حاضره شهادت بده ؟
    گفتم بله . حاضره .
    گفت شماره اش رو بده بهش زنگ بزنم بیاد اینجا . اگه این چیزایی كه گفتی رو شهادت بده ، اون موقع تو می تونی شاكی باشی . شناسنامه ات اینجاست ؟
    گفتم نه خونه است
    گفت بهش بگو شناسنامه جفتتون رو بیاره .
    بعدش شماره ات رو گرفت و وقتی مطمئن شد تو خواهرمی گوشی رو به من داد . بقیه اش رو هم كه دیگه خودت دیدی
    ندا سرش رو انداخته بود پائین ... دستمو گذاشتم زیر چونه اش و سرش رو آوردم بالا ... چشمای قشنگش پر اشك شده بود . صورتش رو ناز كردم و با تعجب گفتم
    - چیه ؟ چی شده فینگیلی ؟
    دستمو گرفت و با بغض گفت :
    - نیما . من خیلی شرمنده اتم . باور كن از وقتی اومدیم بدجوری عذاب وجدان گرفتم . تو به خاطر من این همه بلا سرت اومد
    پیشونیشو بوسیدم و گفتم
    - عزیز دلم . این حرفها چیه ؟ مگه من غریبه ام . من برادرتم . تو ناموسمی . وظیفه امه ازت دفاع كنم . مخصوصا الان كه بابا هم خبر نداره
    - باشه . ولی من خیلی ناراحتم
    بلندش كردم و گفتم :
    - راه آهن نباش . راه هوایی خیلی بهتره . الان هم مثل یه دختر خوب بگیر بخواب . صبح باید بری دانشگاه ها
    یهو بغلم كرد . یكم موهاشو ناز كردم . گفت داداشی خیلی دوست دارم . خیلی . سرشو برد عقب و تو چشمهام نگاه كرد
    - به خاطر همه چیز ازت ممنونم . تو واقعا حق برادری رو تموم كردی
    دستاشو از دور بدنم باز كردم و گرفتم توی دستهام . گفتم عزیزم . مرسی . فراموشش كن . برو آروم بگیر بخواب ... صورتمو بوسید و گفت شب به خیر و قبل از این كه فكر كنم كه جواب بوسه اش رو بدم یا نه از اطاقم بیرون رفت . چراغو خاموش كردم و بدون اینكه مسواك بزنم رفتم توی رختخواب . خیلی خسته بودم . وقایع اونروز رو مرور كردم . باورم نمی شد همه این اتفاقات تو یه روز افتاده . انگار از اون لحظه ای كه صبح از ندا خداحافظی كردم یك سال گذشته بود ... ندا ... احساس می كردم از صبح خیلی بیشتر دوستش دارم . آخه وقتی آدم برای چیزی بهایی پرداخت می كنه ارزشش هم براش می ره بالاتر و دوست داشتنی تر می شه . علاقه من به ندا داشت دیگه خیلی زیاد می شد . یعنی آخرش چی می شه ؟! . بالاخره كه باید یه روزی از هم جدا شیم . اون بره دنبال زندگی خودش و من هم برم دنبال سرنوشت خودم . اونوقت چی ؟ یعنی طاقت دوریش رو داشتم ؟ برگشتم روی شونه ای كه همیشه عادت داشتم روش بخوابم خوابیدم . چشمم افتاد به پوستری كه به دیوار اطاقم بود. عكس یه دختر بود كه زیرش نوشته بود
    آری آغاز دوست داشتن است . گرچه پایان راه نا پیداست . من به پایان دگر نیندیشم . كه همین دوست داشتن زیباست .
    ...
    روزا خیلی آروم و بی سر و صدا می گذشت ... احساس می کردم کار مفیدی انجام دادم و الان ندای من بعد از مدتها تو آرامشه و شبا با خیال راحت می خوابه .. البته این فکر من بود و خبر از دل ندا نداشتم .. ولی حداقل فكر اینكه وظیفه برادریمو برای عزیزترین خواهرم انجام داده بودم بهم آرامش می داد .
    ازم خواسته بود که دیگه هر روز نرسونمش دانشگاه .. خیلی نگرانش بودم وقتی تنها جایی میرفت . نمی خواستم دوباره براش اتفاقی بیافته . حاضر بودم تمام زندگیمو بدم ولی یه اخم کوچولو هم توی صورتش نبینم چه برسه ناراحتی و اشک و گریه شو ببینم .. چقدر خوشحال بودم که تونسته بودم آرامشو برگردونم به زندگیش .. چقدر وقتی توی صورتش نگاه می کردم و شادی رو تو چشمای قشنگش می دیدم خوشحال می شدم .. وقتی می خندید و لپاش می رفت دو طرف صورتش و چشماش برق می زد ، از خوشحالی انگار دنیارو بهم می دادن ..
    این حس خیلی وقت بود بوجود اومده بود .. نمیدونم از کی ، ولی بوجود اومد .. ناخود آگاه پیش اومد .. نه یه دفعه .. کم کم .. هی خواستم بی توجه باشم بهش نمی شد .. از اول بهش محبت می کردم . حتی از بچگی .. وقتی تنها بودم با بابام و چیزی برام می خرید صبر می کردم بیام خونه دوتایی با هم بخوریم .. هر چیشو گم می کرد یا براش پیداش میکردم یا از ماله خودم بهش می دادم .. هر کی اذیتش می کرد با همون جثه کوچیکم شاخ می شدم براش .. سعی می کردم همیشه بخندونمش .. همیشه شاد نگهش دارم .. این جووریا هم بود ..موفق بودم تو این کارم .. با هر کاری باعث اومدن خنده رو لبهاش می شدم .. با این که دوستام می اومدن و تعریف می کردن که چقدر اذیت خواهر کوچیکاشون می کنن و کلی کیف می کردن ، ولی من دلم نمی اومد همچین موجود کوچولویی رو اذیت کنم ....
    دقت بیشتری رو رفتارش داشتم تا متوجه بشم کی ناراحته کی غمگینه تا اون موقع بیشتر بهش برسم ..
    کم کم باهاش بیشتر از قبل اخت شدم .. توجهم بیشتر از قبل شده بود .. حواسم بود کجا میره با کی حرف می زنه .. هواشو داشتم کسی اذیتش نکنه ... حس می کردم کسی به غیر از من مراقبش نیست .. اینو یه جوور وظیفه می دونستم برای خودم .. اون موقع ها می ذاشتم به حساب غیرت .. می گفتم داداششم غیرت دارم روش دیگه .. ولی این حس تغییر کرد .. دیگه صحبت غیرت نبود .. تا مامانینا بهش گیر می دادن می رفتم جلوشون و ازش دفاع می کردم .. نمی ذاشتم کسی از گل کمتر بهش بگه .. تو فامیل آشنا درو همسایه .. جوری رفتار می كردم که کسی جرات نداشت بگه بالا چشه ندا ابروئه .. همه به من می گفتن شمشیر كش ندا
    ... البته اون موقع ها ندا زیاد متوجه این رفتار من نمی شد . سرش با درساش و دوستاش گرم بود .... دلم می خواست می فهمید چقدر دوسش دارم .. چقدر برام با ارزشه ... چقدر هواشو دارم . ولی ندا خیلی عادی رفتار می کرد .
    تا زمانی که رفت دانشگاه .. وقتی می اومد و از کلاساش و دوستاش و یه زمانایی از پسرای دانشگاه برای ما تعریف می کرد کلافه می شدم .. دلم می خواست بیشتر هواشو داشته باشم یه وقت کسی تو دانشگاه بهش گیر نده .. به قولی مخشو نزنه .. اذیتش نکنه
    متاسفانه نتونستم و قضیه شهروز پیش اومد و این همه دردسر بعدش .. وقتی ندا قضیه شهروز رو با من مطرح كرد هم ناراحت شدم هم خوشحال . از این ناراحت شدم كه چرا من حواسم بهش نبوده . احساس می كردم من برادر خوبی نبودم و تقصیر منه كه این اتفاق افتاده و تا اینجاها هم كشیده شده .
    از طرفی وقتی ندا منو محرم خودش دونست و اومد باهام درد دل کرد دنیارو بهم دادن .. این اتفاق منو خیلی خوشحال کرد .. چون ندا باهام راحت تر از قبل شده بود . احساس می كردم اون هم منو دوست داره . منو سنگ صبور خودش می دونه .. دیگه همه چیزم شده بود ندا .. نمی دونم ... شاید این حس به خاطر این بود كه من دوست دختر آنچنانی نداشتم . یعنی نه وقتشو داشتم نه زیاد اهلش بودم . شاید به خاطر این بود كه اینقدر به ندا علاقه مند و وابسته شده بودم و اون شده بود تكیه گاه عاطفیم .. به هر حال احساس می كردم وقتی ندا هست ،* دیگه به هیچ دختر دیگه ای احتیاج ندارم . می دونستم كه خیلی مسخره است . ولی احساس می كردم ندا می تونه حداقل تمام نیازهای احساسی و عاطفی منو ارضا كنه
    چند وقتی از اون اتفاقا می گذشت .. ندا خیلی سر حال شده بود .. خودش می رفت دانشگاه . یه زمانایی هم من می رسوندمش می آوردمش .. با هم خوش بودیم .. منو کشته بود بس که ازم تشکر کرده بود برای جریان شهروز ... می گفت که خبری ازش نیست .. امیدوار بودم که دیگه هیچ وقت برنگرده و سرش جایی گرم بشه که دیگه ندا و من و خانوادمونو فراموش کنه
    منم مشغول کار و بار خودم بودم با امیر ... امیر دوست دوران دانشگام بود .. 4 سال از دوستیمون می گذشت و خیلی با هم صمیمی بودیم .. با هم مغازه زده بودیم و یه کارای می کردیم واسه خودمون .. سیستم مونتاژ می كردیم می فروختیم . یا كامپیوترهای خراب رو تعمیر می كردیم . یه چیزی دستمونو می گرفت .. کم بود ولی فعلا همین بود .. شدید دنبال کار بودیم ..
    من و امیر هر دومون لیسانس مهندسی سخت افزار داشتیم . ولی انگار واقعا مدرک مهندسی ما به درد همون در کوزه می خورد ..
    یه ماهی از زمستون گذشته بود .. طبق معمول ظهر رفتم سر کار . به امیر سلام كردم و رفتم پشت میزم و مشغول تموم کردن کارای دیشبم شدم . یه سیستم بود كه باید روش ویندوز می ریختم . همونطور كه سیستم رو روشن می كردم و سی دی توش می ذاشتم بهش گفتم نمیری ؟
    امیر که شدید تو فکر بود سرشو بالا آورد و گفت چی ؟
    همونطوری که سرم تو مانیتور بود و داشتم ست آپ سیستم رو تنظیم می كردم گفتم کی میری ؟
    امیر : نیمااااااا ..
    برگشتم نگاش کردم : ها ؟ چیه ؟
    با عجله پا شد رفت دم در گفت نیما شب ساعت 9 میام .. باش باهات کار دارم ..
    با تعجب گفتم چی شده ؟
    همونطوری که داشت می رفت گفت هیچی هیچی .. شب میام .. زود نریااااا
    سرمو تکون دادم و گفتم باشه هستم ..
    دیگه فکر نکردم که چی می خواد بگه .. گفتم باز حتما می خواد یه تنوعی تو کار بده .. یه چیزی اضافه کنه تو مغازه و از این حرفا ..
    تا شب کلی مشتری داشتم .. روز پر کاری بود .. از مشتریهایی كه سیستم برای تعمیر آورده بودن تا مشتریهایی كه برای خرید سیدی و كارت اینترنت و .. می اومدن . کلا سیستم مغازه اینطوری بود که یه روزایی شاید در کل 3.4 نفر بیشتر نمی اومدن .. یه روزایی مغازه پر می شد از مشتری ..
    ساعت طرفای 8:30 بود که تلفن مغازه زنگ خورد .. با بی حوصلگی ولو شدم رو صندلی و کمرم و که شدید درد می کرد دادم عقب و گفتم بعلههه ؟
    صدای مهربون ندا توی گوشی پیچید
    ندا : سلام داداشی
    صداشو که شنیدم انگار کووه انرژی شدم .. با لحنی که بفهمه چقدر از شنیدن صداش خوشحال شدم گفتم بهههه .. سلاممم فینگیلیه خودم ..
    میدونستم لبخند رو لبهاشه ... هر وقت می گفتم فینگیلی لبخند ملیحی رو لبای قشنگش می نشست
    باهاش احوال پرسی کردم .. سوال همیشگیشو پرسید
    ندا : نیمایی کی میای ؟
    سرمو بردم عقب و تکیه اش دادم به پشتی صندلی .. چشمامو بستم و سعی کردم صورتشو تو ذهنم تجسم کنم .. یه آه از روی خستگی کشیدم گفتم ندا خیلی خستم .. امیر هم باهام کار داره گفته 9 میاد .. اون بیاد ببینم چی کار داره بعد میام ..
    با یه حالت مظلومی گفت حالا نمیشه فردا صبح بگه بهت ؟ بیا دیگه ..
    صورتش قشنگ جلو چشمم بود .. صداشم که تو گوشم .. دیگه چی می خواستم از خدا .. دوست داشتم تا صبح باهاش حرف بزنم ..
    خندیدم بهش و گفتم میام عزیزم .. میام .. با خنده گفتم شامو نخوریناااااااا ..
    با یه حالتی که خودشو می خواست لوس بکنه گفت باشه داداشی . ..زود بیا ..
    گفتم چشم چشم حتما .. کاری نداری فعلا ؟
    با عجله گفت ..ئه ئه ئه ..نیمایی کارت می خوام .. اکانتم تموم شده .. میاری برام ؟ ..
    گفتم اونم به روی چشم.. چی می خوای ؟
    یه کم فکر کرد گفت نمی دونم .. هر کدوم خوبه بیار دیگه . این دفعه ایه زیاد خوب نبود ..
    یه دفعه یه فکری زد تو سرم .. از فکری که تو ذهنم اومد آرامش گرفتم
    گفتم ندا پاشو بیا اینجا هر چی می خوای خودت بردار .. من یه کم کار دارم ممکنه یادم بره .. بعدش با هم بر می گردیم
    با خوشحالی گفت باشه باشه .. الان میام
    زود خدافظی کرد و قطع کرد ..
    فینگیلیه من خیلی دوست داشت بیاد تو مغازه .. یه زمانایی می اومد ولی خیلی کم .. می اومد دم در دنبالم .. یا اگه کاری چیزی داشت می اومد می گفت و می رفت ...
    از این که قراره تا چند دقیقه دیگه ببینمش شارژ شدم ... پا شدم یه کم جمع و جوور کردم کارامو که تا امیر میاد دیگه کاری نمونده باشه ، حرفشو بزنه و بریم خونه
    ...
    ساعت نزدیک نه بود .. سرم پائین بود و داشتم حساب كتابهای اونروز رو می نوشتم .. یه دفعه صدای قشنگ ندا پیچید تو گوشم .. که با لحن بچه ها گفت آقاااا ! کارت اینترنت دارین ؟
    سرمو بلند کردم ... با دیدنش خنده بی اختیار نشست رو لبهام .. گفتم سلام علیکممممم ... به به .. خوش اومدی خانوووم
    ندا هم همونطوری که می خندید اومد تو و رو صندلی که کناره من بود نشست ..
    با خنده گفتم ..خانوم بفرمایید تو راحت باشین ..
    خندید و بلند شد رفت اون سمت من نشست زمین و از توی ویترین داشت دنبال کارت می گشت ..
    گفتم چه خبر ؟ شام مام چی داریم ؟
    همونطوریکه به زور داشت کارتارو می کشید جلو گفت چولو ملخ دالیم ...
    ای فدای بچه گوونه حرف زدنش .. دلم می خواست می پریدم ماچش می کردم ..
    یه کارت از اون ته مها کشید بیرون گفت نیماااا این امیر پس کی میاد ؟ مگه نگفتی نه میاد ؟
    داشتم کامپیوترو خاموش می کردم و سی دی می دی ها رو جمع و جوور می کردم . گفتم میاد الان .. نمی دونم چی کارم داره ! صبح گفت شب زود نرو 9 میام باهات کار دارم ..
    همونطوری ولو شده بود رو زمین و عین بچه کوچولوها داشت با کارته ور می رفت و زیر وبالاشو نگاه می كرد .. یكی از این كارتهای سپنتا انتخاب كرده بود . كارته یه ورش عكس یه شخصیت معروف بود ... یه ورش شعر داشت ... بالاش مسابقه داشت و خلاصه كلی چیز واسه سرگرم شدن داشت .
    پاشدم برم بقیه سی دی هایی که پخش و پلا بود اون ورو جمع و جوور کنم . خندیدم بش گفتم پاشو ببینم كوچولو .. چه ولو شده این زیر واسه خودش ... رو قالی بابات نشستی ؟
    دستمو دراز کردم سمتش بلندش کردم نشست سر جای من .. تا اومدم اون سمت امیر هم اومد داخل مغازه ..
    همونطوری که دست باهام می داد گفت آقا شرمنده دیر شد ..
    گفتم خواهش . جریان چیه بابا ؟ بگو ببینم از صبح تا حالا ما رو گذاشتی تو خماری ...
    تا از جلوش رد شدم یه دفعه ندا رو دید .. ندا هم خندید و بلند شد گفت سلام امیر خان ..
    امیر که تعجب کرده بود از این که ندا اومده مغازه خندید گفت ئه شما کجا این جا کجا ؟
    ندا هم با خجالت و خنده کارتو نشون داد گفت اومدم کارت می خواستم .. بعد رو کرد به من و گفت نیما من میرم ... تو هم حرفتون که تموم شد بیا خونه .. منتظرتیم ..
    با عجله گفتم نه نه .. بشین .. منم الان میام ..
    با دست صندلیو کشیدم جلو و نشستم روش و رو به امیر گفتم بگو ببینم چی شده ؟
    امیر شروع کرد حرف زدن و من با دقت گوش می دادم ...
    این دفعه حرف از تغییر دکور مغازه و این حرفا نبود .. حرف از رفتن بود .. حرف از رفتن امیر .. امیر میخواست بره دبی برای کار .. پیش پسر عموی باباش .. اولش فکر کردم برای منم می خواد کاری درست کنه اونجا .. با حوصله گوش می دادم به حرفاش .. ولی حرفاش بوی تنهایی می داد .. داشت به زبون بی زبونی می گفت که می خواد بره و منو تنها بذاره .. مگه میشه ؟ پس کار من چی میشه ؟ پس این مغازه چی میشه ؟
    انتظارشو داشتم که یه روزی بالاخره باید از هم جدا بشیم و بریم دنبال زندگیمون .. ولی یه دفعه .. اینطوری نه .. البته قرار نبود یه دفعه بره . شاید اگه می رفت بعد از عید می رفت ... یعنی یه چند ماهی وقت داشتیم ...

    ادامه دارد.............


    هيچ وقت به خدا نگو يه مشكل بزرگ دارم.ولي هميشه به مشكلت بگو يه خداي بزرگ دارم.




صفحه 1 از 2 12 آخرینآخرین

اطلاعات موضوع

کاربرانی که در حال مشاهده این موضوع هستند

در حال حاضر 1 کاربر در حال مشاهده این موضوع است. (0 کاربران و 1 مهمان ها)

موضوعات مشابه

  1. رمان ليلا ي من| ليلا رضايي
    توسط dokhtaresaye در انجمن رمان و کتاب های کامل شده ایرانی
    پاسخ: 20
    آخرين نوشته: 2012_08_12, 00:15
  2. رمان کولی /مژگان مظفری
    توسط hani در انجمن رمان و کتاب های کامل شده ایرانی
    پاسخ: 34
    آخرين نوشته: 2012_08_10, 03:31
  3. رمان لحظه های بی تو
    توسط Mina در انجمن رمان و کتاب های کامل شده ایرانی
    پاسخ: 47
    آخرين نوشته: 2010_12_27, 17:30
  4. تم زیبای Neon Skye – آیفون
    توسط Mina در انجمن تم ها ، تصاویر پس زمینه
    پاسخ: 0
    آخرين نوشته: 2010_05_11, 01:35
  5. رمان شکلات تلخ | پروین دروگر (اسکن)
    توسط fatima_59 در انجمن آرشیو رمان ها و کتاب های ناقص
    پاسخ: 29
    آخرين نوشته: 2010_05_02, 16:12

کلمات کلیدی این موضوع

علاقه مندي ها (Bookmarks)

علاقه مندي ها (Bookmarks)

مجوز های ارسال و ویرایش

  • شما نمیتوانید موضوع جدیدی ارسال کنید
  • شما امکان ارسال پاسخ را ندارید
  • شما نمیتوانید فایل پیوست کنید.
  • شما نمیتوانید پست های خود را ویرایش کنید
  •  
درباره ما

رسانه اینترنتی 98 پاتوق از بهمن ماه 1388 در راستای فعالیت در زمینه برآوردهای نیازهای هر کاربر ایرانی در محورهای مختلف مبتنی بر رسانه های دیجیتال در عرصه اینترنت ظهور نمود . امید است با تلاش های مستمر تیم مدیریتی و کاربران دوست داشتنی این رسانه به هدف والای خود تحقق بخشیم

ارسال پیام به مدیر سایت
لینک های مفید
ابزار ها
بارگذاری مجدد کد امنیتی مندرج در تصویر را وارد کنید: